فارسی
  • فارسی
  • English

جعلیات هخامنشی و ساسانی

تنها به سبب پیدایش خط میخی داریوشی، نادانانی با عنوان ایران شناس و مدعیان باستان پرست، بی اعتنا به دست آوردهای صنعتی، هنری پیشین، دوران هخامنشیان را آغاز تاریخ و تمدن ایرانیان نامیده اند! بی شرمی این گروه دروغ باف تا آن مرتبه صعود می کند که حتی خط کهن ایلامی ۲۰۰۰ سال مقدم بر خط میخی داریوشی را، گرچه در روابط فرهنگی ــ سیاسی داخلی هخامنشی نیز وسیعاً کاربرد داشته، نادیده می گیرند و از یاد می برند که بی استعانت ازخط و زبان ایلامی، خط محدود و نوساز میخی داریوشی، قابل فهم نبود و اگر همه جا در کتیبه های اصلی هخامنشی، خط داریوشی را با خط کهن ایلامی و بابلی همراه می بینیم، جز این نیست که خلاف امروز، آن خطوط آشنا و کهن، خط جدید داریوشی ناشناس را قابل خواندن می کرده اند. این عالی ترین کلید برای رد اصالت کتیبه هایی است که تنها با خط داریوشی نشان می دهند و ابزاری است تا به سادگی، همراه ادله های تکمیلی دیگر، جاعلانه بودن کتیبه های تک زبانه هخامنشی و به ویژه چهارکتیبه همسان منتسب به اردشیر سوم را اعلام کنم که معرفی نامه و کرونولوژی آن سلسله است. درعین حال چنین واقعیتی قطعاً به این معنا نیست که تمام کتیبه های سه زبانه هخامنشی را اصیل بدانیم .این مطلب و مبحث بسیار آموزنده ای است که به خواست خدا در ادامه، با تفصیل تمام ارائه خواهم کرد.


«هنر هخامنشی، هنر رسمی قلمرو هخامنشی است که برای توجیه و تحلیل حکومت، به دستور پادشاه خلق می شد. به همین دلیل، از هنر معماری تا هنر درابعاد کوچک، باید خواسته پادشاه را از هر جهت، هم در حوزه هنر وهم در محدوده خصوصی وی برآورده می ساخت. تبدیل اندیشه به اثر هنری، وظیفه کارمندان درباری عالی رتبه ای بود که مستقیما تحت نظارت پادشاه به عنوان راس هرم قدرت قرارداشتند. هنرمندان و پیشه وران مشغول به کار، احتمالا از مناطق مختلف سرزمین پهناور هخامنشیان اعزام می شدند. گذشته ازهنر درباری، اطلاعاتی نیز درباره هنروزندگی روزمره مردم عادی به دست ما رسیده که حجم آن ها چندان قابل توجه نیست، چرا که خانه ها معمولا از خشت خام ساخته می شد واز آن که درمکان های مسکونی انتظار کشف یافته های جالب توجه نمی رود، معمولا این بخش ها درکاوش های باستان شناسی از خاک بیرون آورده نمی شوند... اشیاء مربوط به زندگی روزمره، که در کاوش ها به دست می آیند، شامل سفال های کاربردی و ابزار پیشه و سلاح، که از نظر پژوهش های مردم شناختی حائز اهمیت اند ولی از جنبه هنری ارزش چندانی ندارند» (اریکا بلایبتروی، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، مقاله هنر هخامنشی، ص ۲۰۹)


حتی اگر بر یافته ها و دست ساخته های جدیدی که هنر هخامنشی قالب کرده اند، مهر اصالت زنیم؛ باز با مراجعه به مختصات آن ها و منطبق با برآورد بلایبتروی، ارزش هنری ندارند و فقط نمونه هایی ازتولیدات صنعتی وهنری اقوام و بومیان ایران کهن است که به سود هخامنشیان مصادره کرده اند. بلایبتروی معترف است نمونه های این هنر به تبعیت از فرامین و امیال شاه و به دست کارمندان درباری تهیه می شد. این توصیف از زبان یک کارشناس هنر، با معنای فقدان کامل نشانه های خلاقیت هنری و انزوای کامل حکومت، در هر زمانی برابر می شود؛ زیرا خروج نخبگان فرهنگی از نمایشات اقتدار هر مجتمع سیاسی، به معنای منفور بودن آن مرکزیت است. بلایبتروی در عین حال تذکر می دهد که در میان نمونه های یافت شده در محیط های زندگی عادی و عمومی، اشیاء ارزشمند دیده نشده که اگر این هستی بی جلای مردم معمول در دوران هخامنشی را، با دست ساخته های مصرفی شکوهمند منازل مردم ماقبل هخامنشی، چون تجمع های جیرفت و سیلک و حسنلو و مارلیک و تل باکون و شهداد و شوش و ایلام مقایسه کنیم، معلوم می شود احتمالا مردم درآن زمان، فرصت ابرازهنر در زندگی روزمره را، به سبب ستیز مداوم و مستمر با متجاوزان هخامنشی اجیر یهودیان نداشته اند!

 

این دو ظرف را چنان سمبل هنر هخامنشی و با ارزش ترین اشیاء به یادگار مانده از آن دوران می دانند، که ریتون با نقش شیر را، هم بر روی جلد و هم داخل کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران چاپ کرده اند! اما این ها دو ظرف صنعتی نوسازند که کم ترین اثری از خلاقیت هنری، از آن دست که در گاو سفالین و یا عقاب بشقاب زیویه دیده می شد، بر خود ندارند. دیگر مراجع رسمی معرفی هنر هخامنشی آن ها را به هیچ شمرده و در زمره مجعولات مسلم ذکر کرده اند.


«با توجه به وفور آثار فلزی موجود در بازار عتیقه طی قرن بیستم، فشارهای وارده از جانب دلالان آثار باستانی، مجموعه داران و موزه ها و همچنین کمی آثار به دست آمده از حفاری های رسمی، موضوع جعل آثار فلزی ایران باستان برای کلیه موزه ها امری عادی به شمار می آید... سه نمونه شیء ساخته شده از طلا که عبارت اند از یک جفت دستگیره حیوان نما و ساغری که انتهای آن به شکل سر قوچ است، در گذشته به عنوان نمونه هایی از فلز کاری هخامنشی منتشر شده اند. این نمونه ها به احتمال زیاد از ساخته های دنیای نوین امروز بوده و در واقع جعلی اند… کمی پس از انتشار متن کتیبه به وسیله ی هرتسفلد، صحت آن مورد تردید واقع شد و به دنبال این موضوع سایه ای از شک و تردید این چهار ظرف را فرا گرفت که به همین خاطر به ندرت این ظروف نقره در مباحث مربوط به فلز کاری دوره هخامنشی عنوان می شدند.» (س. گانتر و پل جت، فلز کاری ایران، ص ۲۷ و ۳۲ و ۹۳)


مثلاً در کتاب بالا که یک بررسی کم و بیش جدی از فلز کاری پیش از اسلام ایرانیان است، هرچند به روال معمول و بدون ارائه دلیل، غالب نمونه های موجود از ظروف هخامنشی و اشکانی و ساسانی را تایید می کند، اما به دو دست ساخته فوق کم ترین اشاره ندارد. پرسه ای در بازار باسمه سازان توریستی در سراسر شرق میانه، از قاهره تا اسلامبول و اصفهان و شیراز و دهلی، هزاران نمونه از این ظروف به اصطلاح هخامنشی و به تر از آن ها را به خریدار عرضه می کند، زیرا صنعتگران این باسمه ها قرار نبوده و اصولاً قادر نیستند تا حیوانی با گرافیک جاودانی و جادویی، چون آن پیکره مفرغی کلورز گیلان بیافرینند و یا حتی کپی کنند. نمونه ظروف بالا را می توان حداکثر ابراز مهارت در انجام سفارش نزد کپی کاران و باسمه سازانی دانست که در همه جا ریخته اند. با این همه اجازه دهیم سازندگان کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران، خود شرح و تفسیر این ظروف را بر ما مکشوف کنند.

 

ریتون به شکل سرشیر: همدان، غرب ایران مرکزی، ۴۵۰-۵۰۰ پ.م. زر: بلندی ۳/۲۲ سانتی متر، قطر کف، ۵/۱۹ سانتی متر، قطر دهانه، ۸/۱۲ سانتی متر، وزن ۸۹۲ گرم. تهران، موزه ملی. شماره شی: ۱۳۲۱. به این جام قیف مانند با شیارهای افقی و تزیین گل لوتوس و نخل و پیچکی در دور دهانه، با ۱۶ گل لوتوس، در جلوی بدنه یک شیر بالدار متصل شده است. شیر نشسته نیز مانند جام کاملا سالم است و فقط پریدگی های کوچکی بین شیارهای بینی و سبیل های شیر دیده می شود. یال های ظریف تجریدی شده دارای ردیف های متعدد جعدهای قلاب مانندند. بدن شیر به موهای شکم که کمی به طرف بالا تاب دارند ختم می شود. در بین ساق پاهای پیشین به سمت جلو دراز شده در زیر، یک مثلث با رئوس نوک تیز، نشان دهنده پشم های انتزاعی شده اند. بال ها در بالای پاها قرار گرفته و توخالی و از دو ورقه زرین به هم لحیم شده اند و فقط در قسمت جلو به دقت کار شده اند، بال ها دارای دو ردیف پرهای ریز ظریف و سه ردیف پرهای بلند هلالی اند. در دهان باز شده شیر، زبان نصب شده است. در پشت آن سوراخ آب ریز وجود دارد که دیده نمی شود. این شی نفیس از هنر زرگری هخامنشی احتمالا متعلق به ظروف تشریفاتی شاهانه بوده است .ریتون های فلزی متعددی از دوره هخامنشی یافت شده که در آن ها نیز مانند این نمونه، معمولا جام به سر یک حیوان شاخ دار یا یک شیر متصل شده است. یک نمونه قابل مقایسه در موزه متروپولیتن، نیویورک وجود دارد: جام زرین با چهار ردیف شیار افقی، و بالاتنه یک شیر بدون بال با شیوه انتزاعی مشابه سر و یال ریتون ما، نصب شده است» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۲۲۲)

 

این شیء نوظهور و توخالی وکم ضخامت و دربرابر آسیب های زمانه بی مقاومت، که معلوم نیست پس از ۲۵ قرن، از طریق چه معجزه ای چنین سالم مانده، در زمره بی هویت ترین اشیاء اصطلاحاً هخامنشی است که بر هیچ گزارش کشف اتکاء ندارد و فقط اشاره کرده اند که اخیرا در همدان یافته اند! شاید این جام از نظر فنی و هنری بی ارزش و محصول لحیم کاری چند قطعه ورق زرین چکش و قلم خورده را بر سر چهار راهی در همدان و یا در پستوی زرگر خانه ای از کارگاه های جعل یهودیان یافته باشند، اما مسلم است صلاحیت عرضه به عنوان یک شیء تاریخی ـ باستانی را ندارد و با هر کاسه و جام دیگری که در هر مغازه قلم زنی شهرهای توریستی و غیرتوریستی آشکارا می فروشند، از نظر دوران شناسی تاریخی و ارزش گذاری هنری برابر است. اهل فن نیک می دانند ارائه چنین ظروف بی هویتی، که در هر بررسی قابل اعتنا، جدی گرفته نمی شوند، به عنوان عالی ترین مظهر هنر هخامنشی، در یک کتاب و نمایشگاه رسمی، خلاف اصول باستان شناسی و اکتشاف که هر یافته بدون گزارش کشف را فاقد صلاحیت ارائه به عنوان مستند تاریخی می داند، خود به ترین دلیل بر دست تنگی وناچاری و نیز فقدان نمونه های هنر هخامنشی است، زیرا اصولاً چنین هنر مستقلی در فاصله کوتاه حضور مخرب آن ها در شرق میانه و در برزخ کم از پنجاه ساله آغاز هجوم آنان، تا اجرای پوریم، که جز داستان تجاوز و مقاومت درآن جاری نیست؛ فرصت شکل گیری مجزا و معین نداشته است.

«از تخت جمشید و دیگر شهرهای هخامنشی مانند همدان، تعدادی ظروف تزیینی غیرکاربردی بدست آمده که برخی دارای کتیبه است و می توان تاریخ دقیق آن ها را تعیین کرد. یک ظرف زرین ساده با نوشته ای از خشایارشا، شامل نام و عنوان او به زبان پارسی باستان، ایلامی و بابلی نو، دراکباتان، اقامتگاه تابستانی شاهان هخامنشی کشف شد. معلوم نیست این ظرف هدیه ای از سوی پادشاه به یکی از درباریان شایسته، یا متعلق به ظروف مخصوص ضیافت خشایارشا بوده است. یک ریتون که در همان منطقه کشف شده، فاقد نوشته بوده و بسیار با شکوه تر از ظرفی است که نام خشایارشا بر لبه آن کنده کاری شده است. اصالت ظروف زرین به دست آمده مورد تردید است، تاریخ گذاری این ظروف فقط با توجه به شکل و سبک هنری تصاویر آن ها امکان پذیر است.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۲۱۳)

 

اوضاع کنونی در ارزیابی ظروف طلا و نقره منتسب به هخامنشیان صورتی بس مضحک دارد، زیرا اصالت آنان را با نقوش و حجم و فرم آن ظروفی تطبیق می دهند و تعیین می کنند که در حجاری پلکان های آپادانا آمده و چون می دانیم آپادانا یک بنای نیمه کاره است که به سبب بروز پوریم به خود رها شده و به طور قطع چنان دیدارهایی که در سینمای پانل پله های آپادانا نمایش داده می شود، هرگز در عالم واقع رخ نداده وچنان هدایایی که سنگ نگاره های سکوی آپادانا ادعا می کند، مطلقاً رد و بدل نشده، پس روشن است ظروف جعلی کنونی را، به سبب مشابهت کامل، از نمونه های خیال پردازانه در حجاری صحنه بار عام آپادانا ساخته اند! ظرف طلای نوشته دار سمت چپ، که در تصویر بالا همراه با آن جام بی هویت آمده، از نظر توضیحات فنی و دوران شناسی تاریخی، چنان حقیر و فقیر و غیر قابل اعتنا است که تنها زیر لب و بدون ارائه آدرسی دقیق می گویند آن را هم در همدان یافته اند! قالب زدن این ظرف کاملاً معمولی وفاقد ظواهر ساخت کهن، به عنوان هنر هخامنشی، که باز هم معلوم نیست با چه ترفندی از آسیب زمانه مصون مانده و نمی گویند در کجای همدان یافته اند و چرا هخامنشی می شناسند، چندان دشوار بوده، که ناگزیر از قول خشایارشا، همانند تازه به دوران رسیده ها، در کنار ظرف، که نباید به دید یک امپراتور بیاید، به تقلید یادداشت پشت جلد دفتر مشق نوآموزان تازه به مدرسه راه یافته، نوشته اند: این جام من است! توسل ایران شناسی شایسته تمسخر کنونی به این شگرد کودکانه، چنان شگفتی آور است که جز با ناگزیری تام و تمام، در تمسک به هر دست ساخته و داستان نو، برای صاحب هنر شمردن هخامنشیان توضیح دیگری ندارد و اگر در منابع کنونی در باب کتیبه و نشانه های هخامنشی، اعم از کنت و شارپ و لوکوک، متن آمده بر این کاسه قلابی را نمی بینیم، از آن است که در آن کلمات، نامی از خشایارشا نیست تا هم ساخت و هم انتساب و هم سخن از آن اقامتگاه دیده ناشده فصلی هخامنشیان در همدان و اصولاً نام گذاری بر همدان به عنوان یک شهر هخامنشی، مجموعاً به یک کیت و پکینگ کامل دروغ تبدیل شوند! آیا ناشران و متن پردازان کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» واقعاً تا این حد بیرون از مبانی موضوع قرار دارند یا صحیح تر این که بگوییم تاریخ ایران باستان، از مبدا تا مقصد، جز بافته ای بد سلیقه و ناشیانه از تار و پود دروغ نیست؟!

 

«وقایع آغاز سلسله ساسانی، علی رغم پژوهش های نو، در پرده ابهام قرار دارد. ساسان نیای بزرگ آنان که نام خود را به این سلسله داد، احتمالا موبد موبدان در معبد آتشکده آناهیتا در استخر واقع در تخت جمشید و بر طبق روایات افسانه ای از اخلاف مستقیم هخامنشیان بود. فرزند وی پاپک نیز همین منصب را در معبد آناهیتا دراستخر داشت. پارس، مرکزسابق سرزمین هخامنشی، در آن زمان توسط شاه زاده ای محلی اداره می شد که لقب شاهی داشت و سکه به نام خود ضرب می کرد، ولی تحت حاکمیت پادشاهان اشکانی بود. پابگ علیه این «پادشاه کوچک» قیام کرد و خود پادشاه پارس شد. پابک، فرزند ارشد خود شاپور را به عنوان جانشین و وارث تاج و تخت خود برگزید ولی برادر جوان تر وی اردشیر، از پذیرش برادرش به عنوان پادشاه سر باز زد. اما پیش از آن که این مسئله به جنگی بین دو برادر بیانجامد، شاپور با «بصیرت ایزدان» در حادثه ای به وسیله سنگ های یک آوار کشته شد.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۲۹۷)

 

باز سازی داستان های مربوط به ایران پس از پوریم از این قماش و در مجموع نمایش نامه بی سر و تهی است که حتی بازیگران حاضر در صحنه آن نیز زبان یکدیگر را نمی فهمند. آن ها ابتدا همه چیز را در چنان پرده سوراخ سوراخ ابهام می پیچند که از درزهای آن ریز ترین مطالب، بی نیاز به ادله و اسناد، قابل دیدار می شود! از شغل ساسان خبر می دهند، می دانند که از پشت هخامنشیان بوده، نام و شغل فرزندش را نیز ضبط کرده اند و با کمال تعجب در این جا حادثه ای را لو می دهند که مختص ساسانیان کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران است! زیرا می خوانیم یکی از آن ایزدان عاقبت اندیش، برای ممانعت از نزاع میان دو برادر، بر سر تخت و تاج، برادر شاپور نام را، به ضربه سنگ می کشند. در این صورت دیگر نمی دانیم نویسنده کتیبه های نقش رستم و صاحب آن مجسمه داخل غار و ضرب کننده سکه های نقره با نام شاپور مقتدر و آن نقش برجسته ها که صاحب صورت را شاپور معرفی کرده اند، چه کسی بوده، تا تمام پیوندهای تاریخی ساسانی از همان ابتدا در هم بریزد. حالا می خواهند نمونه هنر این سلسله ساسانی را، که آغاز موجودیت آن بر چنین افسانه وحقه بازی و دروغ هایی استوار است، معرفی کنند!

 

این هم به اصطلاح دو شاه کار هنر ساسانی که در صفحات ۳۲۴ و ۳۲۵ کتاب ۷۰۰۰ سال هنرایران آورده اند. تنگ و بشقابی قلم خورده با کمی شاخ و برگ و علف و چند مرغ و جوجه پراکنده و دو رقاصه نیم برهنه و چند قایق و ماهی و فرشته و دیگر حیوانات درهم و برهم و همین. این تنگ و بشقاب به ترین نشانه است که قدرت تخیل تجریدی نوسازندگان این ادوات مصرفی ظاهراً درباری، چندان علیل بوده، که حتی در تجسم صحنه آرایی های اشرافی نیز درمانده اند! اگراین لوازم در دربار ساسانی مصرف می شده، پس امپراتوران آن، سلیقه ناپخته پست وعوامانه داشته اند، زیرا اندک نشانه ظهور هنر در این تنگ و بشقاب و نظایر دیگر آن نمی بینیم و به تصاویری شبیه اند که درمسابقات نقاشی کودکان زیر ده سال عرضه می شود و چنان که بیاید حتی مفسر این تنگ و بشقاب هم نمی داند این اشیاء بدون هویت را تاثیر گرفته از چه چیز بداند و چنان شرح پریشانی، مثلاً در باب شیر و پلنگ و تعداد متغیر رقاصه ها از خود می بافد که بی شک درعداد مهمل نویسی های برجسته جهان ازکاردرآمده است. این جا هم برابر الگوی اشیایی که ساخت آن را به دوران پس از پوریم می کشانند، این دو شیء، فاقد گزارش و محل دقیق کشف است! زیرا اگر وجب به وجب خاک ایران را تا عمق صد متر بکاوند هرگز قادر نخواهند بود دست ساخته ارزشمندی از بومیان نایاب ایران، به دنبال اقدام پوریم تا قرون اخیر بیابند و به اسلوب کتاب هنر دربارهای ایران ناگزیر به سفارش تابلوهای مینیاتور می شوند.


«تنگ با نقش رقاصه ها: کلاردشت، (انتقال از موزه گلستان به موزه ملی ایران، تهران)، سده ۷/۶ میلادی. سیم، بخشی زراندود. بلندی ۵/۲۵ سانتی متر، قطر 2/14 سانتی متر، قطر دهانه 3/6 سانتی متر، وزن 6/938 گرم. تهران، موزه ملی. شماره شی: ۲۵۰0.

این تنگ با بدنه ای تخم مرغی شکل و گردن کوتاه جام مانند، با لبه برگشته و شیاردار است. در طرف انتهای تنگ، دو سوراخ آبریز در دهان دو شیر به حالت تمام رخ، تعبیه شده است. در دو طرف لبه بالایی تنگ، دو سوراخ دیده می شود که برای نصب دسته بر روی تنگ بوده است. نقش برجسته ها به روش چکش کاری ایجاد شده است. زمینه صحنه زراندود است. در زیر دهانه ظرف بقایای متنی به خط پارسی میانه که به روش سوزن کاری ایجاد شده، دیده می شود. در صحنه 4 رقاصه زن در جا پیکره دیواری، نقش شده اند. جا پیکره های دیواری از چهار ستون با تزئینات به شکل برگ تشکیل شده، پایه و بدنه ستون را گل ها و شکوفه هایی شکل داده اند. از یک بدنه ستون ، برگ و شاخه های مو، به صورت پیچک نشان داده شده که قسمت بالای تاق هلالی شکل را می سازند. هر دو رقاصه صورت را به طرف دیگری برگردانده و تشکیل یک جفت را داده اند. آرایش موی سر آن ها کاملا هنری، با گیس های بافته بلند وگردن بندهایی با آویز قطره شکل، نشان داده شده است. لباس بلند و تنگ رقاصه ها از پارچه ای ظریف ساخته شده و اجزای بدن را در زیر آن می توان تشخیص داد. بر روی شانه و دست آنان پارچه ای حمایل شده و در دستان خود شاخه های گل، ظروف کوچک نذری و حیواناتی را نگه داشته اند. در زیر پاهای آنان نیز حیوانات مختلفی مانند ببر، قرقاول و کبک دیده می شود که ترکیب آن ها یادآور صحنه ای بهشتی است. در بالای ستون ها، در گوشه های تاقی ها، دو رقاصه و دو نوازنده نشان داده شده اند. انتهای زیرین تاقی دو ردیف برگ دیده می شود که دور بدن یک موجود افسانه ای بالدار، که در کف ظرف قرار گرفته، نقش شده اند. در قسمت بالای ظرف، بر روی شانه، رشته ای از برگ های نوک تیز سرنیزه مانند با یک حلقه برآمده ی کنده کاری شده دیده می شود. اجزا تزیینی مشابهی بر روی تنگ دیگری از سده هفتم میلادی که در موزه بوستون نگهداری می شود، وجود دارد. نقش دختران رقاصه در زیر تاقی، بر روی تنگ ها و ظروف ساسانی، موضوعی بسیار رایج بوده و با آیین ایزد بانوی ایرانی باروری، آناهیتا، ارتباط می یابد. اما درباره این که آیا دختران رقصنده بر روی ظرف سیمین ساسانی، خود آناهیتا یا کاهنان آیین آناهیتا هستند، بحث های زیادی وجود دارد. این نظریه نیز مطرح شده که احتمالا این صحنه ها مربوط به جشن های مختلف فصول سال اند که روزهای معینی در تقویم زرتشتی به آن ها اختصاص یافته است. گذشته از آن باید به ویژگی های دیونوسوسی این تصاویر اشاره کرد: رقاصه ها، شبیه کاهنان دیونوسوس اند. همچنین پسر بچه برهنه، ساقه مو و حیوانات وحشی نیز در آیین دیونوسوس، نمادهایی آشنایند. بر روی یک تنگ ساسانی مربوط به سده ۸/۷ میلادی که در گالری هنری فریرنگهداری می شود، دیونوسوس با عصای مخصوص و یوزپلنگ نشان داده شده است. البته موزاییک های بیشاپور که توسط هنرمندان رومی ـ سوری به دستور شاپور اول ساخته شده نیز به وضوح با تصاویر دنیای دیونوسوس مربوط اند. این آثار هنری نشان می دهند که آیین یونانی دیونوسوس در ایران درزمان ساسانیان نیز به حیات خود ادامه می داده و به هر شکل با آیین آناهیتا مخلوط شده بوده است. در انتها اشاره مختصری به تصویر سیمرغ در کف تنگ داریم که جزو یکی از نقوش شاخص هنر ساسانی محسوب می شود. بر روی یک ظرف آب بزرگ که در پاولوگا در اوکراین کشف شده ولی البته قطعا منشا ایرانی داشته و به سده ششم میلادی منسوب شده. سیمرغ به عنوان نقش اصلی در بدنه ی ظرف نشان داده شده است. تصویر این پرنده افسانه ای بر روی صفحات گچ بری و نیز بر روی نقوش پارچه های ابریشمی ساسانی آن گونه که در اشکال و نقش برجسته های تاق بستان دیده می شود. نقش بسته بوده و بعد از دوران ساسانی نیز به کرات از این طرح الگوبرداری شده است.» (۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۳۱)

 

آن شاپور اول که خواندیم در آغاز سلسله، به صلاح دید ایزدان عهد ساسانی و برای حفاظت امپراتوری نوپا از پراکندگی و اختلاف، پیش از رسیدن به منصب سلطانی، به ضربه سنگ کشته شده بود، در شرح این تنگ بی هویتی که می تواند در هر زمان و مکان و با دست هر زرگر نیمه حرفه ای ساخته شده باشد، ناگهان زنده و سلطان می شود تا هنرمندان رومی و سوری را برای ساخت موزاییک هایی با تصاویر دنیای دیونوسوس یونانی به بیشابور فراخواند!!! آیا این بیانات برخاسته از جنون محض، بد عاقبتی و رسوایی و سرگردانی دروغ گویان را اعلام نمی کند؟!


«بشقاب با نقش ماهی گیران: رشی، گیلان، سده ۷-۶ میلادی.

سیم، بخشی زراندود. دهانه 5/20 سانتی متر، بلندی 1/4 سانتی متر، وزن 18/538 گرم. تهران، موزه ی ملی. شماره شیء: ۴۱۵.
در زیر بشقاب یک پایه حلقوی به قطر ۷ سانتی متر و بلندی ۲/۱ سانتی متر، لحیم شده است. رویه بیرونی بشقاب، صاف و دارای خوردگی زیاد است. نقوش برجسته روی بشقاب با کنده کاری زمینه ایجاد شده و فقط مدال کوچک در وسط بشقاب، جداگانه ساخته و به آن افزوده شده است. زمینه ی نقش برجسته، زراندود است. هنرمند، داخل بشقاب را مانند دریایی به تصویر در آورده که پر از ماهی، اردک و موجودات افسانه ای است. در لبه بیرونی، در چهار راس دو قطر عمود بر هم دایره، یک قایق با دو ماهیگیر دیده می شود. برخی از ماهیگیرها، پاروهای بلندی برای به حرکت درآوردن قایق و برخی قلاب یا نیزه یا تور برای شکار ماهی در دست دارند و ماهی ها در سبدهایی آویخته به پشت ماهیگیران یا درون قایق نگهداری می شوند. ماهیگیران بالاتنه ای برهنه دارند و فقط یکی از آنان به طور کامل لباس پوشیده و کلاهی نوک تیز بر سر دارد. در بین قایق ها پسربچه های برهنه ای نقش شده اند که خرامان بر روی سطح آب می لغزند و حالتی افسانه ای به تصویر می بخشند. وجود چهار موجود افسانه ای بالدار که به عنوان حیواناتی چون قوچ، اسب، شیر و بز کوهی، با بدن ماهی تصویر شده و به صورت دایره ای، دور مدال مرکز بشقاب قرار گرفته اند، این حالت افسانه ای را تشدید می کند. بر روی مدال، یک کبک دیده می شود که یکی از نقوش رایج در اواخر دوره ساسانی است. ترکیب صحنه از نظر تعداد و ترکیب اجزا منفرد، ترتیبی کاملا مشخص و به وضوح قرینه است. این نقش تا آن جا که می دانم در هنر فلزکاری ساسانی منحصر به فرد است، حتی اگر اجزا منفرد صحنه در نمونه های مشابهی از هنر فلزکاری یا دیگر اشکال هنر درباری ساسانی یافت شود.» (موزه ملی ایران، ۷ هزار سال هنر ایران، ص ۳۳۰)

 

اگر باستان پرستان ما ذره ای حساسیت و غیرت ملی فراهم کنند، باید انتساب این بشقاب باغ وحش را به سلاطین ساسانی منکر شوند، زیرا نشان می دهد اجداد نام آور آنان، که گویا با رومیان می جنگیده اند، چنان که در این سینی مصور است، ماهی ها را با چوب چوگان صید می کرده اند! سمبل کاری مفرطی که در ساخت این بشقاب به کار رفته، حاکی است سفارش دهندگان این گونه ظروف واقعاً بازاری، برای تولید آن به جاعلین جا خوش کرده در اروپای شرقی تا شیراز، دستمزد اندکی می پرداخته اند تا جایی که کبک مرکزی بشقاب، به جای نقش اندازی یکپارچه، بر فلز لحیم شده است! اگر کسی آن پیکره بی نظیر گاو مارلیک را در خیال نگه داشته و با نقوش این بشقاب باسمه ای بسنجد، بر او معلوم می شود که حتی اگر این ظرف را اثری ساسانی بدانیم، چه افول خوفناکی در برداشت از هنر، میان سازنده دیرین آن پیکره گاو، با صنعتگر این سینی بد نقش و مملو از صورتک های بی ارتباط و پراکنده رخ داده است!

آشنایی با دو شیء اصطلاحاً ساسانی زیر، ثبت شده در صفحات ۳۲۹ و ۳۳۱ کتاب رسمی ۷۰۰۰ سال هنر ایران نیز برای ملاقات کامل با نمونه هایی از رسوخ شیادی در ایران شناسی نوع یهودی، بسیار کار ساز است. کوزه کوچک ترشی سمت راست را، که در همه جای جهان و در اندازه های متنوع یافت می شود، و این یکی را حتی نمی دانند از کجا پیدا کرده اند، در زمره هنر ساسانی به ثبت رسانده و در نمایشگاه اروپا در دید مردمی از همه جا بی خبر قرار داده اند! از ابداعات بسیار قابل توجه در ساخت این کوزه ساسانی، چنان که در شرح زیر می خوانید، نوارهایی در بدنه آن است، حاصل گردش چرخ سفالگری، که ناشیگری نوسازنده این ظرف ضخیم را نشان می دهد!


بی شک و از آن که متن و شروح کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» را کارشناسان هنر اروپا نوشته اند، از مطالبی که خواندید و آن چه در زیر می آید، به آسانی معلوم می شود که این حضرات بلند آوازه، یا چیزی از مفهوم هنر نمی دانند و یا سرگرم تدارک حقه بازی های معمول کنیسه در این باره اند!

 

«ظرف با دو دسته: محل کشف نامعلوم. دوره ساسانی، سده ۸/۶ میلادی. سفال با لعاب سبز. بلندی 5/20سانتی متر، قطر 5/11 سانتی متر، دهانه 5/9 سانتی متر، تهران، موزه ملی. شماره شی: ۴۰۳۹. این ظرف دو دسته، دارای یک پایه حلقوی، بدنه ای شکم دار با شیارهای برآمده بر روی آن، شانه مدور و گردنی استوانه ای، بلند و پهن است که با گوشه ای تیز به یک نوار پهن در زیر لبه پهن انحنادار جلو آمده متصل شده است. دسته های خمیده در دو طرف بر روی شانه قرار گرفته و در بالا به گردن وصل شده اند. شکل ظرف که برگرفته از الگوهای یونانی است در ظروف لعابدار پارتی نیز بسیار رایج بوده و از این اشکال در دوره ی ساسانی نیز برای ساخت ظروف استفاده فراوان کرده اند. البته در این دوره این اشکال در ظروفی با ابعاد بزرگ تر و با هماهنگی کمتر مورد استفاده قرار گرفته اند، همان گونه که در این ظرف نیز مشاهده می شود. پایه ظرف کمی پریدگی دارد، بخش هایی از لبه بالایی ظرف مرمت شده است. در زیر لعاب سبز ـ آبی بر روی سطح شکم ظرف به وضوح می توان خطوطی را که در حین ساخت ظرف بر روی چرخ سفال گری پدید آمده، مشاهده کرد. این ظرف احتمالا در سده پنجم یا ششم میلادی ساخته شده است.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۳۴)

 

نکته اساسی هنوز این جاست که از آن ریتون طلایی هخامنشی تا این کوزه لیته ساسانی، آدرس محل حفاری و شماره کشف ندارند، در رده اشیاء تاریخی قرار نمی گیرند و بی استثنا، آن محصولات که به عنوان هنر ایران دوران پس از پوریم تا پایان ساسانیان، در کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» نمایش داده شده، برخلاف آن چه از دست ساخته های ممتاز بومیان ایران پیش از پوریم دیده ایم، فاقد گزارش و محل دقیق کشف و در نتیجه به عنوان مستندات تاریخی به قدر بال مگسی قابلیت رجوع ندارند و اگر کتاب رسمی ۷۰۰۰ سال هنر ایران ناگزیر به عرضه این آثار ناشناس و بدون صاحب شده، پس چنان که بارها گفته ام، بدانید علی رغم این افسانه های رنگین در موضوع تاریخ ایران باستان، تاکنون هیچ اثری از حضور سازنده انسان، در فاصله ی پوریم تا طلوع اسلام در ایران دیده نشده است. زیرا باور کردنی نیست خالقین آن سفال های مارلیک و سیلک و کلاردشت و شوش، که زبان از بیان کاربرد هنر در طراحی و ساخت آن ها عاجز است، دو هزاره بعد، چنین کاسه کوزه های مسخره بی ارزشی، آن هم به تقلید از یونانیان و غیره ساخته باشند که اندک ردی از نما و اندیشه هنرمندانه در آن ها نمی بینیم.

«ظرف شیشه ای: محل کشف نامعلوم .سده ۴-۳ میلادی. شیشه: بلندی 8/27 سانتی متر، قطر دهانه ۷ سانتی متر، قطر پایه ۷ سانتی متر. تهران، موزه ملی .این ظرف با لبه مدور و صاف، با بدنه عمودی که به سمت پایین انحنادار می شود، دارای پایه توخالی مخروطی است که یک صفحه مسطح گرد در زیر آن دیده می شود. شیشه شفاف به رنگ سبز روشن و ته رنگ زرد، دارای حباب های هوا به بزرگی سر سنجاق و کمی بزرگ ترند. لایه پایین پوسته شده، در بعضی قسمت ها دارای هوازدگی به رنگ شیری، روشن و با جلای رنگین کمانی است. تزیینات عمودی به صورت نوارهای بلند به رنگ سبز روشن با برآمدگی و فرو رفتگی های موجی شکل سبز روشن و قهوه ای روشن اند، دو نوار کوچک افقی سبز روشن بر گردن ظرف که یکی از آن ها در بالا دارای نوارهای عمودی است، دیده می شود. قسمت هایی از تزیینات از بین رفته اند. در موزه شیشه کرنینگ، یک ظرف تقریبا مشابه وجود دارد. لیوان های بلند با دیوارهای تقریبا عمودی و موازی و لبه کمی به بیرون برگشته، احتمالا در ایران از نوع قدیمی تر لیوان هایی با بدنه شیشه ای کلفت مشتق شده است. یک نمونه، جام بلندی از منطقه گیلان است که تاریخ آن بین سده اول و سوم میلادی است و بر روی آن به تناوب نوارهایی با تزیینات تراش دار مدور و یا به شکل دانه برنج دیده می شود. اما در ظروف رومی، جام هایی با دیوارهای عمودی موازی معمول نبوده است. شاید لیوان های مشابه در شرق مدیترانه با پایه بلند و تزیینات «طناب های مارپیچ» را بتوان با این ظروف مقایسه کرد. احتمالا نوع کوچک تر و مسطح، مانند دو لیوان موجود در موزه شیشه کرنینگ که محل کشف هر دو آن ها نامعلوم است را نیز بتوان جزو این ظروف به حساب آورد. یکی از این ظروف که در سده های ۴/۳ میلادی تاریخ گذاری می شود، در زیر پایه دارای یک شماره ثبت است. ظرف دیگر مربوط به سده سوم میلادی است. گلدان های با دیواره های عمودی موازی یافت شده در گور شماره ۸ در سودان، که مربوط به سده سوم میلادی است نیز شباهتی با این ظروف دارند، البته آن ها کمی بزرگ تر بوده و دارای نقوش مروارید شکل در لبه و تزیینات تراش داده شده اند. نوارهای تزیینی موج دار افزوده، از ظروف میان رودان در سده های سوم و چهارم میلادی شناخته شده اند. این نکته می تواند به عنوان مبنایی برای تاریخ گذاری این لیوان در اوایل دوره ساسانی، مورد استفاده قرار

گیرد.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۳۳۴)

 

این تفاسیر و حواشی فریاد می زند که نمی دانیم این لیوان را کجا، چه کسان و در چه زمان ساخته اند، اما وقاحت بی پایان یهودیانی که درباره تاریخ و فصول هنری ما مطلب نوشته اند، به اندازه ای است که با این همه ابهام، شیء ناشناس و بی شناس نامه ای را که محل کشف آن را هم نمی دانند، در زمره آثار ساسانی بیاورند! در این صورت و با این اسلوب، انتساب هر لنگه کفش کهنه ای که در زباله دانی بیابیم به ساسانیان و یا هر قوم و قبیله دیگر، آسان خواهد شد! اینک و درحالی که به استثنای تولیدات یونانی، از دورانی که با حماقت فوق عالی، روزگار اشکانیان می گویند، حتی یک نمونه دست ساخته انسانی ندارند که بتوانند با اسناد و گزارشات سالم، فرآورده ای در فاصله پوریم تا طلوع اسلام در ایران معرفی کنند، به آسانی و بار دیگر مدعی می شوم که بر اساس رد گیری نمونه های تولید در ایران، می توان بی ذره ای تردید اعلام کرد که ماجرای پلید پوریم، چرخه زندگی انسانی و هستی ممتاز شرق میانه را در این گهواره تمدن بشری متوقف کرد، کودک سالم در حال رشد درون آن

را ربود و چنان که در تورات آمده، «بر صخره ها کوبید.» (صفویه2 – 43)

 

امیدوار بودیم آن تحرکات مضحکی که اخیرا به قصد یادگار و آثار تراشی برای سلاسل و امپراتوران بی نشان ایران باستان، رایج و باب شده بود، در همان اوج تفسیرهای مجنونانه بر کتیبه خارک، پیدا شدن آن کشتی اشکانی در عمق هفتاد متری دریایی که فقط چهل متر عمق دارد و برقراری سرویس هوایی قالیچه ی پرنده در ایران، متوقف بماند و آن ذوق زدگی های عوامانه ی بی مرز را ممکن بود آخرین حد پریشان بافی در ایران شناسی نوع یهودی آن بدانیم. اما ظاهرا داستان غریق و حشیش در باستان شناسی بنگاه مسافر کشی میراث و متخصصان آن، پیاپی مصادیق مضحک تر و متنوع تری می یابد و مثلا در عین رفتار بی تفاوت با یافته های شگفت انگیز رامهرمز و بالا بردن سد سکوت در برابر آن ها، این جا و آن جا چنان مضحکه و معرکه های تازه ای برای اثبات حضور ناممکن امپراتوران ناپیدای ایران باستان بر پا کرده اند که اعجاب در آن ماجراهای پیشین را کهنه و غیر منصفانه می کند..

نمونه  اشیاء خارج شده در اهواز، حین حفاری  مترو   

تجمع سراسیمه مسئولین  برای حفاظت میراث ساسانیان

به دو عکس بالا توجه کنید: سمت راست اشیایی است که در حین خاک برداری تونل متروی اهواز یافت شده و عکس سمت چپ غوغا و تجمع غیرتمندانه ی گروهی از متخصصان میراث و مسئولین مربوطه است، تا مگر یادگارهای یک شهر ساسانی به نام هرمز اردشیر حفاظت شود! روزنامه محلی ندای بهبهان در شماره ۱۰۵، در شرح این اشیاء، زیر تیتر بزرگ «یادگارهای امپراتوری ساسانی»، آن ها را «مقادیری سفال، استخوان، لایه های تمدنی، ظروف و سطوح لعاب دار» نامیده است که در عکس روزنامه فقط قطعاتی از سفال و استخوان دیده می شود. بی تردید توجه به همین چند پاره سفال نیز از دیدگاه قدمت شناسی زیستگاه های انسانی کاملا ضروری است، اما نادیده گرفتن آن همه دست ساخته های صنعتی و هنری کهن در رامهرمز و تدارک چنین هیئتی برای بررسی چند قطعه سفال در اهواز، آن هم به گمان یافت شدن پاره سندی برای حضور سلسله قلابی و دست ساخت ساسانی، خود حکایت روشن اقتدار جریانی در میراث فرهنگی کشور است، که نه تنها به هستی کهن ایران نابود شده در ماجرای پوریم اعتنایی ندارد، که دائما در تدارک ایجاد فضای تعارض با آن است.

 

« معاون حفظ و احیای سازمان میراث فرهنگی خوزستان در گفت و گو با ندای بهبهان در خصوص این که چرا عده ای از متولیان شهر تاریخی هرمز اردشیر ر منکر می شوند گفته بود نمی دانم چرا کسانی که متخصص باستان شناسی نیستند به خودشان اجازه می دهند درباره ی باستان شناسی حرف بزنند و وجود شهر هرمز اردشیر را منکر شوند... وی به تاثیر پیدایش شهر هرمز اردشیر پرداخت و بیان داشت: شهر هرمز اردشیر در دوران باستان مهم بوده و پایتخت محسوب می شده است» (روزنامه محلی ندای بهبهان، شماره ۱۰۶، چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۶، ص ۲)


بدین ترتیب شهر هرمز اردشیر دارای چنان مدافعانی می شود که اگر اجازه بیابند با همین چند تکه سفال و استخوان تقاضا می کنند تا نام اهواز را به هرمز اردشیر برگردانیم، پایتخت را به همان ایستگاه نیمه ساخت مترو منتقل کنیم و موزه ای اختصاصی برای آن سفال های مصرفی عهد اردشیر بسازیم. اما اگر به چنین متخصصانی که یک شهر ساسانی را با دیدن چند قطعه سفال شناسایی می کنند، آن نمونه های بی مانند رامهرمز را نشان دهیم، شاید بگویند این اشیاء را راهزنان قدیم رامهرمزی در عهد اردشیر از دربار ساسانیان در فارس ربوده و به رامهرمز برده اند!!! پیشنهاد من این است که برای دل خوشی چنین متخصصانی، پس از اتمام متروی اهواز، در محل یافت شدن این سفال ها، ایستگاه اختصاصی بسازند و نام آن را «ایستگاه هرمز اردشیر» بگذارند!!!

 

« ۲۳ روز پس از این که اشیایی تاریخی در عمق ۴ متری مشاهده شد، تنی چند از اعضای انجمن دوستداران میراث فرهنگی تاریانا  خوزستان، کارشناسان سازمان میراث فرهنگی خوزستان و خبرنگاران در کنار مسئولین قطار شهری نشسته و در خصوص تاریخی بودن و یا نبودن مسیر قطار شهری به بحث و بررسی پرداختند... سخن گوی انجمن دوست داران میراث فرهنگی با اشاره به این که توجه به توسعه شهر اهواز که از محروم ترین کلان شهرهای دنیا محسوب می شود، یک ضرورت اجتناب ناپذیر است، شروع عملیات اجرایی قطار شهری اهواز را از ابتدا فاقد مطالعات باستان شناسی ارزیابی کرد و عنوان نمود که سازمان قطار شهری و میراث فرهنگی خوزستان در بروکراسی اداری خود بی توجه به تاریخ شهر اهواز، شهر ساسانی هرمز اردشیر را از دم تیغ گذرانده اند... پس از گزارش انجمن دوست داران میراث فرهنگی تاریانا خوزستان به میراث فرهنگی کشور مبنی بر این که مقادیری سیء تاریخی در کارگاه قطار شهری میدان خلیج فارس مشاهده شده است، پنج متخصص باستان شناسی از سازمان میراث فرهنگی کشور به اهواز آمده و پس از بازدید از مسیر مترو به همراه دو تن از نمایندگان سازمان میراث فرهنگی خوزستان بر تاریخی بودن محوطه تاکید ورزیدند. در توافق نامه ای که بین هفت تن از کارشناسان سازمان میراث فرهنگی و دو تن از مسئولین قطار شهری و یک نماینده پیمان کار در قطار شهری منعقد شد مقرر گردید که با توجه به مشاهده ی لایه های تاریخی در مسیر احداث تونل مترو شهر اهواز و احتمال برخورد با لایه های تاریخی شهر باستانی هرمز اردشیر در ایستگاه میدان دروازه همکاری مستمری بین سازمان میراث فرهنگی و قطار شهری برقرار گردد » (ندای بهبهان، شماره ۱۰۶، پنج شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۶، ص ۳)


چنین رخ دادهای نویی، که کسانی را بی مهابا و به بهای بی آبرویی خویش، دائماً در جست و جوی نشانه های هستی ایران باستان می بینیم و با اظهار نظرهایی چون ماجرای کتیبه ی خارک و مطلب زیر خود را شاخص سهل انگاری و بی خبری از تاریخ و تمدن معرفی می کنند، برای مشتاق حقیقت جز یک پیام ندارد: «اگر حضور سیاسی این یا آن سلسله در عهد باستان محتاج چنین داستان های بی مایه ای است، پس امپراتوران و سلسله های ایران باستان نشانه های تاریخی و تمدنی قابل عرضه و ملاحظه ندارند و علم شده هایی به وسیله مورخین یهودند تا خلاء هستی و سکوت کامل ناشی از فاجعه پوریم را بپوشانند.» 

 

۴۰ متر از ایوان هخامنشی نور آباد فارس

محوطه ی ظاهراً کشف شده در نورآباد ممسنی

 

« چهل متر از ایوانی متعلق به دوره ی هخامنشی پس از ۲۵۰۰ سال از دل خاک بیرون آمد. حدود ۲۰ روز پیش بخش هایی از این ایوان به همراه پایه ستون ها و پلکانی شبیه پلکان های تخت جمشید توسط باستان شناسان ایرانی و استرالیایی کشف شده بود که در حال حاضر همچنان کاوش ها در این منطقه ادامه دارد.

خبرگزاری میراث فرهنگی، گروه میراث فرهنگی، حسن ظهوری - ادامه کاوش یاستان شناسی در نورآباد ممسنی فارس، منجر به بیرون آمدن ۴۰ متر مربع از کف ایوان ستون دار هخامنشی و یک ردیف پلکان شد که احتمالا به کاخی از دوران هخامنشیان تعلق دارد. سرپرست ایرانی هیئت باستان شناسی ایران و استرالیا با اعلام این خبر به CHN گفت: تاکنون موفق شده ایم حدود ۴۰ متر مربع از کف ایوان هخامنشی را از دل خاک بیرون آوریم. این ایوان سنگ فرش شده و عرض آن حدود چهار متر است. وی در ادامه افزود ارتفاع این ایوان از سطح زمین حدود یک و نیم متر است ».


(سایت خبرگزاری میراث به آدرس: http://www.chn.ir/news/?section=2&id=44626)

 

این هم نمونه دیگری از تلاش جگر خراش و بی آبروی باستان شناسان خودی و بیگانه، برای آباد نشان دادن گورستان ایران پس از پوریم. آن ها به هر نحو در برابر تابش تازه انوار حقیقت بر تاریخ شرق میانه، پرده ی دود می سازند و به آسانی خود را در معرض تمسخر صاحبان دانایی و خرد قرار می دهند. بار دیگر به تصویر بالا نگاه کنید و به ریش چنین مبلغان امپراتوری هخامنشی بخندید. اگر این پله ها را از نوع هخامنشی شناسایی می کنند، پس در جهان هیچ نمونه پله ای نیست، جز این که هخامنشی باشد!!! اگر کسانی برای زنده کردن امپراتوران و سلسله های دروغین ایران باستان حتی به تبلیغ درباره این جور چینی حیله گرانه نیز نیازمندند، که ایوان شاهانه ی آن ها چند آجر هماندازه نیز ندارد، پس تحقیقات جدید درباره حقیقت تاریخ شرق میانه، چندان در بیداری اقشاری موثر بوده، که مهار عقل و دور اندیشی را از کف مخالفان آن ربوده است. به راستی که دیدار از آن دو پایه ستون در به در شده ای که در این مجموعه بسی بی جا و غریبه نشسته اند، سخت دل سوزی آور است. (صفویه4 – 136)

در صفحه ی ۱۱۴ شماره ی سوم «مجموعه مقالات مطالعات ایرانی» مطلبی می خواندم از سید منصور سید سجادی با عنوان «دهانه ی غلامان: شهری هخامنشی در سیستان». که نویسنده می کوشید هخامنشی بودن مجموعه ی دهانه ی غلامان را با ارائه ی ادله ی آبکی و بی ربط زیر اثبات کند:

« یکی از دلایل قابل توجه اهمیت این شهر، کمبود و یا در حقیقت نبود آثار باستانی باقی مانده از شهرهای دوران هخامنشی است... دهانه ی غلامان شاید تنها شهری از دورانی باشد که در آن به وضوح می توان انواع خانه های شخصی و خصوصی مردم را در کنار ساختمان های «دولتی» و اجتماعی و مذهبی دید‍ « .

چنین دلایل درخور تمسخری، گرچه مطلقا به کار هخامنشی شناختن بقایای ایلامی و یکپارچه خشت و گل دهانه ی غلامان نمی آید، اما جویندگان حقایق تاریخ ایران را به این کشف می رساند که حقارت یادگارهای دوران هخامنشی، در مطابقه با ادعاهای به بوق سپرده ی آن ها، راهی جز این گونه توسلات برای ایران شناسی باسمه ای کنونی باقی نگذارده است. در واقع اوضاع موجود چنان است که هر یافته به ظاهر بی صاحبی، ناگزیر باید به هخامنشیان بخشیده شود، زیرا اغلب عنوان داران مرتبط با تاریخ ایران و مرخص شده از آموزشگاه های تدریس تاریخ و باستان شناسی در ایران و جهان، اصولا از هیچ مطلبی جز ایران هخامنشی اطلاع ندارند، به موضوع دیگری علاقه نشان نمی دهند و چیزی نمانده است که حتی محتویات جیب خود را نیز به آن سلسله ناچیز صدقه دهند!!! همین هویت سازی دوره گردانه، موجب شده تا صاحب نظران رسمی، صورت لازم برای باز سازی تاریخ ایران در تمام دوران ها را، نه از مکاشفات محتوایی و میدانی، بل از چنین بذل و بخشش های بی ضابطه ی خام اندیشانه و یا مراجعه به چند سطر از کتابی فاقد شناس نامه استخراج می کنند.

 

« پیش از آن که به تشریح اوضاع معماری و وضعیت ساختمان های شهر بپردازیم، لازم است مختصری در مورد نام اصلی این شهر و موقعیت آن در دوران شاهنشاهی هخامنشی بگوییم. اگر نخواهیم تنها به مدارک و شواهد کتبی در مورد درانجانا و یا زرنگای نام برده در کتیبه های هخامنشی بسنده کنیم، و یا این مدارک را کافی ندانیم، نمی توانیم این موضوع را نیز انکار کنیم که دهانه ی غلامان، لااقل برای مدتی، مرکز سیاسی و اداری و اجتماعی، یا به سخن دیگر و در یک کلمه، پایتخت درانجانای هخامنشی بوده است. بنا بر این باید این شهر را با زرنکای هخامنشی و زرین مورخانی چون کتزیاس و ایزودور خاراکسی یکی بدانیم... تیت در مورد تطابق ناد علی با زرنج باستانیبه روایات محلی استناد می کند و می نویسد:اطلاعاتی که ما از منابع آزاد راجع به وضعیت زرنج به دست آورده ایم، موید آن است که در قرن دهم میلادی زرنج دارالحکومه ی سیستان بوده است. حتی این اطلاعات روایت های محلی را تایید می کند که ویرانه های ناد علی آثار باقی مانده از شهری است که خسرو بنا کرده و عرب ها آن را زرنج می گفتند » (مجموعه مقالات مطالعات ایرانی، همان مقاله، ص ۱۲۰)


پس زرنج هخامنشی همان شهری است که خسروی ساسانی ساخته و تا قرن سوم هجری که اعراب آن را زرنج نام داده اند، پایتخت بوده است!!! حالا چرا اعراب این همه دیر و زمانی به سیستان رسیده اند که می گویند یعقوب لیث صفاری بر آن حاکم بوده، پرده ی کوچکی از پرت نویسی های متداول در اسناد ایران شناسی موجود است. اینک سلسله مراتب استدلال در این مطالعات چنین صورت عجیب و در واقع قبیحی به خود گرفته است: اگر مدارکی برای ادعایی کفایت نمی کند، پس باید کنجکاوی بیش تر را کنار گذارد و برای دفع شر ادعا را پذیرفت،زیرا ظاهرا همین که کتزیاس و ایزودور خاراکسی ناشناس که نمی دانیم چرا و چه گونه از اوضاع سیستان با خبر بوده اند، چیزی در باب مکانی به نام زرنگای نوشته باشند برای درک تمامی مدخل کفایت می کند!!! در این گونه موارد چنین تردید اساسی اصولا طرح نمی شود که حمله ی فرضی اعراب به ایرانی که بقایای تاریخی دال بر تجمع انسانی ندارد، چه محرک و موجبی داشته است؟ این عیوب و بیماری مزمن شده ی پایه، در موضوع پیشینه و سرگذشت مردم ممتاز شرق میانه، که توسل لاعلاج به روایات محلی و اطلاعات آزاد و برگ نوشته های جاعلانه را نیز موجه می کند، تنها از آن سبب است که مطالعات تاریخی در باب رخ دادهای منطقه ما و حتی جهان باستان، با هدایت یهودیان، بدون مراجعه به ماجرای پوریم و عوارض ناشی از آن صورت گرفته و تنظیم و تحریر شده است. زیرا بدون شک حتی گشودن مدخل های معاصر تا مقطع انقلاب اسلامی ایران نیز با منظور کردن حادثه پوریم و عوارض و عواقب آن، صورتی جدا از آن برداشتی به خود می گیرد که رخ داد پوریم را در منطقه ما شناسایی نکرده باشد!

نزد آن کسان که این بقایای خشت و گلی دهانه ی غلامان در سیستان را، هخامنشی شناسایی می کنند، ذره ای اعتبار علمی و وجدان ملی برای حرمت به پیشینه ی بومیان اصلی این سرزمین نخواهید یافت (صفویه4 – 152)

این تصویر یک کتیبه ی مرمرین، به خط یونانی است که در معبد هلنیستی نهاوند همراه ده ها مجسمه کوچک، از تمام خدایان مذکر و مونث یونان یافته ایم، که زمانی حاجتمندانی از میان یونانیان هجرت کرده به ایران، نذر معبد کرده بودند، چنان که نقوش انحصاری ایونیک را بر دو سر ستون باقی مانده در همین معبد، پیش از این نمایش داده ام. اگر فقط متن قابل قرائت همین کتیبه را، که در حال حاضر حتی از سرنوشت آن نیز بی خبریم، با رعایت امانت، برای تاریخ ایران بازخوانده بودند، تمام اوهام کنونی در باب اشکانیان و ساسانیان و ادامه ی آن ها بر باد رفته بود. بدین ترتیب بر اثر تخریب یکصد و پنجاه هزار متر مربع بنای ممتاز ایلامی در تخت جمشید و بسیار بیش از آن در شوش کهن و نیز حک کتیبه های قلابی بسیار، در سایت های باستانی و اعزام حلقه ای از حقه بازان، با عنوان قلابی باستان شناس و مرمت کار و هنر شناس، چنان شناسه های اصلی منطقه ی ما را تغییر داده و به هم ریخته اند، که اینک مانند جن زدگان بر سر مسائل پوچ با یکدیگر می ستیزیم و از بیم هتک حرمت یکی از امام زاده های ذهنی خود، هنوز آماده نیستیم نگاهی دقیق تر به درون مشت به زحمت گشوده شده ی ایران شناسی ساخت یهود بیاندازیم. (صفویه4 – 159)

 

 

 
خبرنامه
وبلاگ
جستجو در حال ارسال پیام ... پست الکترونیک وارد شده معتبر نمی باشد ارسال