فارسی
  • فارسی
  • English

تولید و هنر اقوام کهن ایران

با نگاه تازه ای به کتاب رسمی «7000 سال هنر ایران» و نیز کتاب «سفال های نیشابور» و از طریق تجزیه و تحلیل مطالب این دو کتاب، نخست معلوم خواهم کرد که چه فاصله عظیمی، در زمینه های متعدد، میان مظاهر اجتماعی و تولیدات فنی در ایران کهن ماقبل پوریم، با آن وجیزه هایی وجود دارد که غالباً با حقه بازی و جعل، برای دوران پس از پوریم آماده کرده اند، تا آشکار شود تا قرون اخیر، یک کاسه مناسب عرضه به بازار، در ایران ساخته نشده است.


تصویر این ظرف سنگی بس ممتاز را از صفحه ۹۷ کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام. دقت و ظرافت تراش، که این قطعه سنگ مرمرین را به جامی بلورین نزدیک کرده، برای زمان خود، سرسام آور است و برای دریافت ودرک درست تر از مفهوم تاریخی و تمدنی چنین اجرایی، ابتدا به شرح شیء در همان کتاب رجوع کنیم:

«ظرف از سنگ مرمر سفید رنگ : تپه زاغه، سگزآباد، قزوین، ۴۰۰۰ - ۴۵۰۰ پیش از میلاد. سنگ مرمر، بلندی ۹/۶ سانتیمتر، قطر دهانه، ۶/۱۰ سانتیمتر، قطر پایه، ۲/۲ سانتیمتر. تهران موزه ی ملی. شماره شیء: ۸۶۲۵ گ.م، شماره کاوش 234-1352 .Sag.Zاین فنجان دهانه باز با بدنه اندکی زاویه دار و ته کوچک و مسطح، صرف نظر از شکستگی های اندک و چهار قطعه شکسته وصالی شده و پریدگی های جزیی در لبه ظرف، سالم باقی مانده است. این ظرف، چنان ظریف و نازک تراشیده شده که شفافیت و طرح و نقش طبیعی موجود در سنگ، به خوبی دیده می شود. سطح کوچک پایه ظرف حاوی یک رگه قرمز مایل به قهوه ای است.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۹۸)

حتی نگاه به این دست ساخت یگانه، که تولیدگر آن ۶۵۰۰ سال پیش، در دشت قزوین می زیسته، آدمی را دچار اوهام می کند. اگر در عهد کهن، کسانی در دشت قزوین توانسته اند چنین شاه کار کوچکی را به تمدن و تولید جهان عرضه کنند، پس جامعه دارای این توانایی، قرن ها قبل از وصول به این عرصه، در مرحله درک فن و تمدن و فراست تولید می زیسته است. زیرا هنوز هم نمی دانیم و نمی توانیم تشخیص دهیم که ابزار چنین تراش دقیق و ظریف چه بوده، با کدام وسیله پرداخت نهایی شده، تولیدگر این شاهکار مهارت از چه الهام گرفته، چه روابطی با جهان و اشخاص اطراف خویش داشته و آیا این پیاله کوچک تنها دست ساخته و محصول کار مجرد او است و آیا در آن دشت وسیع تنها یک سازنده از این دست می زیسته و بالاخره این کالایی برای عرضه به بازار، یا ابتکاری برای مصرف سازنده است؟ پاسخ هیچ یک از این سوالات مهم و تعیین کننده را، به سبب بی اعتنایی وسیع به این مراکز تحرک تاریخی ماقبل پوریم نداریم و مطلب دیگری از بنیان این تجمع بس توانای دشت قزوین، جز مجموعه ای از سفال های زیبای فاقد تفسیر، با عمر بیش از هفت هزار سال نمی دانیم، زیرا نگاه کلی به پیشینه تمدن در این سرزمین، بر اثر تبلیغات یهودیان، با وارونه کردن حقیقت ، به هخامنشیان نابودکننده هستی شرق میانه خیره مانده است!


مفرغ ریختگی سمت چپ را، از صفحه۱۰۹ و آلیاژ سمت راست را از صفحه ۱۹۶ کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام، که در دو موقعیت جغرافیایی متفاوت یافت شده و پیام معینی را در شناخت توان بومیان ایران پیش از هخامنشی حمل می کنند، که مقدمتاً به تفسیر رسمی در باره آن ها توجه کنیم:

«بت مونث مفرغی: پیراوند، لرستان، غرب ایران، سده ی ۷-۸ پیش از میلاد. مفرغ، بلندی۴/۱۶ سانتی متر، پهنا ۷/۵ سانتی متر. تهران، موزه رضا عباسی. شماره شیء: ۴۲.

هیتیتی هستند. اجزاء پیکرک تناسب واقعی با یکدیگر ندارند. سر بزرگ تر از حد معمول است. پیکرک یک کلاه با یک جفت شاخ بر سر دارد، که نشان دهنده یک ایزد است. دست های کوچک به سوی بالا آورده شده اند. بدن با یک کمربند بسیار پهن که از زیر سینه شروع می شود، به پاها و ران های فربه ختم می شود. از آن که این پیکرک فقط در یک طرف کار شده و در پشت آن نشانه هایی از لحیم دیده می شود، احتمال دارد به جایی متصل بوده است». (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۱۲)

پیکره نیم برهنه و برنزی و مونث سمت چپ، که به نظر می رسد بر تکیه گاهی نشسته، با آن چهره و دهان و چانه و دماغ غیر زنانه، چشمانی متصل به جمجمه ای بدون پیشانی، زائده های آنتن مانندی که در جهات مختلف، بر کلاهی فلزی نصب شده، دست های کوتاهی که به انگشتانی باریک و با تعداد غیرمعمول ختم می شود و شکم بندی بلند، در عین برهنگی کامل، از تصور تجریدی هنرمند، با الگو و محرک بیرونی نامعلوم، خبر می دهد. حیرت آور، قدرت قالب گیری و ریختن یکپارچه این پیکره است که وجود مکتب بسیار پیشرفته ای در تکنیک قالب سازی وآلیاژ بندی و ذوب و فرآوری فلز را اثبات می کند و برای اهل فن این حیرت کلان را باقی می گذارد که سوخت کوره ای در حرارت بسیار بالا برای آلیاژ بندی مفرغ و به ویژه جنس ظرف ذوب، که در زمان ما «بوته» می نامند و باید در برابر چنین حرارتی مقاوم باشد، چه گونه فراهم می شده است؟ اگر ساخت این پیکره را در حوالی قرن هشتم پیش از میلاد، یعنی فقط قریب دو قرن مقدم بر دوران هخامنشی تشخیص داده اند، پس نخست بپرسیم بر آن تجمع سازنده این پیکره مفرغی، که به دلیل رشد مستمر و روز افزون در تولید و تکنیک، باید چند هزاره در شرایط بدون تنش زیسته باشد، تا تدریجاً به استخراج فلز و آلیاژ بندی و ساخت کوره با حرارت بالا و فن قالب گیری و روش های ریخته گری مسلط شود، چه گذشت که با هجوم هخامنشیان به حوزه هستی او، دیگر نشان و نمونه ای از تولیدات شان نمی یابیم؟! آن گاه سوال کنیم چرا طرح چنین مسائل بنیانی مربوط به ماهیت و مبداء تاریخ مردم ایران، هرگز دردستورکار هیچ مورخ و محققی نبوده، هرچند پاسخ این سوال را به خوبی می دانیم: هرکنجکاوی در مبداء شناسی تمدن ایران، به افشای قتل عام سراسری پوریم منتهی می شد! و در دنبال به سراغ شرح رسمی پیکره مفرغی سمت راست رویم:

«پیکرک زن: تپه مارلیک، گیلان، ۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. مفرغ، بلندی ۸/۲۱ سانتی متر، پهنا ۸ سانتی متر، کلفتی ۵/۳ سانتی متر. تهران، موزه ملی. شماره شیء: ۲۵۰۷ .شماره کاوش: ۳۸۱م۱۳۴۰. این پیکرک زن برهنه ایستاده با پاهای ستبر و ویژگی قومی، کاملا ساده ساخته شده است. سر بسیار کوچک با نوک مخروطی شکل به سمت بالا کشیده شده که احتمالا برای تجسم پوشش بر روی سر بوده است. هر دو گوش دسته مانند مسطح ایستاده، دارای دو سوراخ اند که احتمالا دارای گوشواره هایی از جنس دیگر بوده است. مچ های باریک دست به صورت افقی بر زیر سینه قرار گرفته است. کمر که فقط کمی گود شده، در محل اتصال بالای ران های چاق به بدن به وجود آمده است. زانوها و خمیدگی پاها به وسیله خط هایی مجسم شده است، ساق پاها به طور مشخصی کوتاه است و روی پاها به خوبی مجسم شده است.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۷۵)

نزدیکی و قرابت نگاه این صنعتگر مارلیکی، با آن ریخته گر اهل لرستان، سخت موجب حیرت است! در این جا نیز تصورات غیر معمول سازنده، در برآوردن این الگوی زنانه، به ویژه نمایش جهت معکوس آلت زنانگی، که بی شک حاوی بیان و نگاه ویژه و پیام مخصوص در این اثر معین است، اینک به نظر ما نامکشوف می نماید. چنان که نمایش سرین بزرگ، پاهای کوتاه، گردن ستبر و شانه های عریض و مردانه پیکره، با صورت بس ظریف و زنانه و در بنیان غمگین آن، ناهمخوان است. هیچ کس از میان این همه مدعی هنر شناسی در ایران و جهان، که درباره هر انحنای خط و ابداع رنگی در کارهای اروپای امروز، پرحرفی های بی حاصل کرده اند، هرگز به دنبال کشف مکتبی در بیان هنر ساکنان ایران کهن نبوده اند، زیرا شناخت مرتبه والای اندیشمندی و طراحی هنری و قدرت اجرای صنعتی، نزد بومیان ایران پیش از هخامنشی، با برملا شدن نسل کشی پوریم، برابر و معلوم می شود که جهانی از سرزندگی و شوخ طبعی و ستایش خردمندانه زندگی و دانش وآرامش را، ستیزه خویی حریصانه یهودیان، ۲۵ قرن قبل، درخاکستر و خون غرق کرده است!

 

تصویر سمت راست را از صفحه ۱۷۰ و تصویر سمت چپ را از صفحه ۱۷۴ کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام. هر دو شیء را از گورهای مشهور مارلیک بیرون کشیده اند و پیش از ورود به ویژگی ممتاز این دو اثر، به شرح و تفسیر رسمی آن ها توجه کنید:

«پیکرک مفرغی یک گاو کوهان دار، بر چهار چرخ: تپه مارلیک، گور

24،گیلان، ۹۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. مفرغ: بلندی ۱۱ سانتی متر، درازا ۵/۱۱ سانتی متر، پهنا ۶ سانتی متر، وزن ۱۲۳۵ گرم. تهران، موزه ملی. شماره شی: ۷۶۸۲/۱۴۶۸۲، شماره کاوش مارلیک ۱۵ پیکرک مفرغی گاو کوهاندار بر روی چهار چرخ با صفحه مدور قرار گرفته است، کوهان گاو به طرزی مبالغه آمیز بزرگ است. هر چرخ با میخ به پای گاو متصل است. در تپه مارلیک، ظروف آئینی متعددی به شکل حیوانات بارکش یافت شده که بر روی چرخ قرار گرفته اند. این اشیاء احتمالا اسباب بازی نبوده بلکه اشیاء آئینی یا نمونه ای از این اشیاء هستند». (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۷۵)


«ظرف به شکل گاو کوهان دار: تپه مارلیک، گور ۱۸. گیلان، شمال ایران.۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. سفال، بلندی ۵/۱۹ سانتی متر، درازا ۲۶ سانتی متر، حداکثر کلفتی ۱۱ سانتی متر. تهران، موزه ملی. شماره شی: ۷۶۶۹-۱۳۴۰. شماره کاوش: مارلیک، ۴۹۱

پیکرک مجوف سفالین سرخ رنگ این گاو کوهاندار کاملا سالم است

و فقط در یکی از پاها شکستگی دارد. این پیکرک در گور۱۸ در تپه مارلیک کشف شده است. بدن حیوان کاملا صیقل داده شده و با زیگزاگ های موازی داغدار گردیده است. سر حیوان در بالا تبدیل به یک لوله ی آبریز شکل می شود که دو طرف آن شاخ ها قرار دارند. گوش ها که به صورت عمودی در زیر شاخ ها قرار گرفته، دارای سوراخ و مزین به حلقه های طلای ساده اند. بر روی سینه یک نوار برجسته، نشان دهنده غبغب حیوان است که به پاهای جلو می رسد. کوهان بسیار بلند از ویژگی های این شیء است. پاها نوک تیز اند و جزئیات بر روی آن ها نشان داده شده است. یک ظرف مشابه از گیلان به روش ترمولومینسانس سال یابی شده که نتایج آن، تاریخ پیشنهادی برای این ظرف را تایید می کند.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص۱۸۱)

این دو شیء مشابه، یکی فلزی و دیگری سفالین، که نمی تواند کار صنعتگری واحد شناخته شود، یافت شده در گورهای مارلیک، به خصوص که نمونه سفالین همسان دیگری در کلاردشت دارد و هر سه پیکره، با الگوی طبیعی خود بی شباهت اند و نیز کوهان بسیار برجسته حیوان، از گستره اندیشه و برداشت واحد هنری از عناصر اطراف، در حوزه تولید این پیکره ها خبر می دهد. آن چه در این نمونه ها چشم را خیره می کند، تناسب عالی و حتی مدرن خطوط گرافیکی در نمایش حالت ها است، که باز هم وجود مکتب هنری معینی با پیروان متعدد را مسلم می کند. رسیدن به چنین گرافیکی در طراحی و تولید، بی تردید و پیشاپیش نیازمند امنیت وسیع فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است، که نمایش ساده ای از آن را در گوشواره نمونه سفالی بالا شاهدیم. اندیشه ریاضی با شوخ طبعی هنرمندانه و رعایت نظم هندسی، درعین نفی تقلید طبیعی، از میدان فراخ ابداعات هنری خبر می دهد که در فضایی بی امنیت و آسایش عمومی هرگز پدیدار نشده و نخواهد شد. آن تناسب شگفت آور زاویه و قوس ها در وصالی بی نظیر لوله منقار گونه به بدنه گاو، در سفالی که درعین گریز از شمایل معمول حیوان، اندک خدشه به هیبت پیکره وارد نکرده و به صورت کاریکاتوری از واقعیت درنیاورده، حتی در هنر معاصر نیز دیده نمی شود. چنین عرض اندام بی مانند هنرمندانه، این دو طراحی را، هرچند از دو الهام مختلف بهره گرفته، به صورتی مافوق تصور به هم پیوند داده است. چنین خصیصه ممتازی در نمای ظاهری تولیدات ایران کهن پیش از پوریم، هنگامی که با فقدان سکه های رایج توام می شود، از محیط های بی تنش و کاملاً رشد یافته و الگوی معینی از ارتباط اجتماعی خبر می دهد که به کلی برای فرهنگ بشر امروز ناشناس مانده است. آن ها دریچه بازبینی و بررسی هنر ایران پیش از هخامنشی را بسته نگه داشته اند تا پرتوی خیره کننده آن، کورسوی هخامنشیان را نپوشاند و مدعی بازیافت آنان، که با برملا شدن رسوایی پوریم برابر است، ظهور نکند.

 

تصویر راست را از صفحه ۱۸۳ و تصویر چپ را از صفحه ی ۱۸۷ کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام. در این جا نیز با دو دست ساخته نخبه مواجه ایم که ما را با فضای اندیشه ورزی آزاد منشانه و بدون تنش و محدوده، و از آن راه با نحوه تنظیم روابط اجتماعی در ایران کهن پیش از پوریم آشنا می کند.

«ظرف به شکل گوزن: محل کشف نامعلوم، گیلان؟ شمال ایران. ۹۰۰-۱۲۰۰ پ.م. سفال: بلندی ۳/۳۲ سانتی متر، درازا ۲۶سانتی متر،

قطر ۵/۹ سانتی متر. تهران، موزه ملی. شماره شیئ: ۲۴۴۱.

این ظرف از سفال سرخ رنگ مایل به قهوه ای ساخته شده است. اجزاء بدن گوزن گرد و بدن در کمر باریک شده است. سر به یک لوله ناودانی شکل روباز منقار مانند ختم می شود. شاخ گوزن دارای ده شاخه است، چهار و چهار در طرفین و دو در بالا. محل اتصال شاخ به سر، یا بن شاخ، مزین به نقطه چین های کنده کاری شده است. گوش های نوک تیز یکی به جلو و دیگری به عقب برگشته است. چشم ها به صورت دوایر کنده کاری شده به جای کره چشم تصویر شده اند. تزیینات دور گردن، ردیف های نقطه چین به شکل یک نوار کنده کاری شده و در وسط سینه یک خط نقطه چین عمود مزین به خطوط جناغی شکل که در انتها سه نقطه کنده کاری شده دارند، دیده می شود. این نقوش یادآور نقش تیغ ماهی هستند. آلت تناسلی و یک دم کوتاه کلفت به صورت حجم هایی نشان داده شده اند. کمرگاه کاملا باریک از ویژگی های پیکرک های حیوانی تپه مارلیک است.» (موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۹۱)


معلوم است روخوانی عوارض ظاهری این دست ساخته‏ی از نظر طراحی و گرافیک کم یاب، نتواند حتی اندکی از ارزش این شیء را آشکار کند، که بازگو کننده شرایط اجتماعی محیطی است که هنرمند و سازنده در آن به خلق آثار خود مشغول بوده اند. همان تناسب استادانه و کم نظیر، که در پیکره گاوهای مفرغی و سفالین قبل دیده می شد، در حجم ها و خطوط گرافیکی این پیکره بی نظیر گوزن سفالین، در مقیاسی باز هم هنرمندانه تر تکرار شده است. تناسب شگفت آور قوس ها و طراحی بی نظیر دهان منقار گونه و بدنه گوزن، که کم ترین خدشه ای در انتقال سلامت و سرزندگی پیکره وارد نکرده، چنان بدیهی می نماید که در نگاه نخست گمان می رود گوزنی با خلقت جداگانه است که به جای پوزه، منقار دارد! طرز ایستایی و آن جلوه گری در سینه پیش داده حیوان، چنان است که گوزن از بابت خلقت جداگانه خود، فخر می فروشد. شوخ طبعی هنرمندانه در اتصال چنان منقاری بر بدن و شاخ این گوزن مجلل، از خلاقیتی خبر می دهد مخصوص آن محیط اجتماعی که هنرمند فراغت لازم برای نخبه اندیشی و امکانات فنی برای به عرصه تولید کشاندن طراحی های ذهنی خویش را داشته است. این حجم بی نظیر و بدون عیب، که از فرط هماهنگی، با وجود آن منقار نامتعارف، کاملاً طبیعی می نماید، نمونه ای است که با فصاحت تمام از حیات اجتماعی بسیار مرفه زمان خود و از فرهنگ عمومی نواندیش حکایت می کند که در جست و جوی تازگی غیر عامیانه است. متاسفانه پرهیز رایج در عطف توجه به مبانی ایران کهن پیش از پوریم، این گونه بیانیه های توضیحگر مسائل آن دوران را، که در شمایل یک پیکره سفالی صادر شده، بی خواننده و شنونده گذارده، زیرا آشنایی با حوزه و میدان وسیع اندیشه و عمل در میان بومیان ایران کهن، تبلیغات موجود در موضوع امپراتوری بی نشان هخامنشی را بی اثر می کند. به یقین اگر چنین شاهکار کوچکی را، که در عین گریز از تقلید و تکرار طبیعت گرایانه، فضای طبیعی حیرت آوری دارد، در میان مانده های اروپا یافته بودند، ده ها هنر شناس وادار می شدند تا در ارزیابی و ارزش گذاری آن تبلیغات هیستریک به راه اندازند، اما گفت و گو از این نشانه های درخشان حضور در موضوع ایران کهن را چنان با سکوت پوشانده اند که گویی این آثار، جز عبور از مقدماتی ناشیانه، به عنوان انتظار حضور پرشکوه هنر هخامنشی نبوده است! بی شک هیچ هنرمندی برای محیطی که قدرت درک و هضم و درخواست چنین نگاه آوانگارد در تولید را نداشته باشد، به چنین خلق و خلقتی مشغول نخواهد شد! پس برای تکمیل این شناخت به تفسیر رسمی پیکره سمت چپ در دو تصویر بالا بپردازم:


«پیکرک مفرغی به شکل حیوان: کلورز، گیلان، شمال ایران. سده های ۷-۸ پیش از میلاد. بلندی ۵/۱۱ سانتی متر، درازا ۱۱ سانتی متر، پهنا ۴ سانتی متر. تهران، موزه ملی. شماره شیء: ۱۴۷۱.
در سال ۱۹۶۷ میلادی، در یک گورستان واقع در ۵۵ کیلومتری جنوب رشت، گورهایی مربوط به سده های ۷-۸ پیش از میلاد از زیر خاک بیرون آمد که در آن ها همراه اجساد پیکرک های مفرغی نیز کشف شدند. در مجموع دوازده پیکرک مفرغی با سبک مشابه یافت شد که شیوه ساخت آن ها یکسان بود. شیء مورد بحث، یکی از این پیکرک ها است. حیوان یک شاخ مایل کمی تابدار که به سمت عقب برگشته، دارد. چشم ها گود شده و برای قرار دادن کره چشم از جنسی دیگر تعبیه شده اند. دهان به صورت یک شکاف باز و گوش ها افقی و بلندند. شانه های زاویه دار در بالای ساق های جلو قرارگرفته اند. یک دم بالا گرفته انحنادار در انتهای پشت حیوان، که نوک آن به حالت افقی است، دیده می شود. از قسمت زیر پیکرک معلوم است که شیء مجوف است و از ورقه ی مفرغ خم شده که به طرف پاهای عقبی و جلویی باریک می شود ساخته شده است. سر و دم نیز مجوف اند. یک برآمدگی که نشان دهنده دسته موها است در بالای پاهای جلویی به سمت بیرون و در پائین پشت پاها نشان داده شده اند در حالی که در پاهای عقبی هر دو برآمدگی به سمت بیرون هستند. این نوع تجریدی کردن، تاکنون برای هیچ حیوان دیگری دیده نشده است.» (موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۹۰)

این پیکره مفرغی، که بدون ذره ای تمجمج و تردید، از نظر وسعت خیال، محاسبات فنی، قدرت تلفیق گرافیکی و به خصوص تولید بدون نقص، در بقایا و مانده های هنری جهان کهن و نو همانند ندارد، از چنان حیات و محیط اجتماعی سخن می گوید که در آن، هنرمند و تولیدگر، کم ترین دغدغه در تبعیت از بازار و سلیقه خریدار ندارد و به میدان خیال چنان وسعتی می دهد که دور پروازی درآن، تا اندازه خلق چنین شاهکار زبده ای میسر شده است و در سوی دیگر این گمانه، اگر فرهنگ اجتماعی آن دوران را، خواستار چنین ابداعاتی در عرضه تولید بدانیم، پس با چنان جوامعی در ایران کهن رو به روییم که در تکریم و قبول هنرمند، مشابه آن را در جهان امروز نیز پیدا نمی کنیم. این شیی که درهم آمیزی بس استادانه و شیرین کارانه ای از گرافیک حیاتی چند جانور است، در این جا هم نسبت به موجودیت خویش غریبگی نمی کند و چنان می نماید با شمایل معمول حیوانی دیدار می کنیم که تنها برای ما ناشناخته است و نام آن را نمی دانیم! آن تک شاخ سندانی حاصل تخیل هنرمند که همآهنگی بی نظیری با دم مخلوق او دارد، چنان توازن و وقار و در عین حال نیروی توحش طبیعی و برازنده ای به این جانور دیده نشده بخشیده، که احترام برانگیز و نیز خوف آور است. آیا متوجه نهایت کاربرد خلاقیت در چنین نمونه ها می شوید که خلاف بیان مفسر کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران»، به علت کوچکی بیش از حد اثر و ضخامت زیاد، نمی تواند حاصل خم کاری ورقه ای از مفرغ باشد و بدون شک علی رغم توخالی بودن، حاصل قالب گیری فوق صنعتی و ریخته گری معجزه وار و یگانه ای است، که از توانایی ممتازی در محاسبات ریاضی و اسلوب های مختلف صنعت ذوب فلز خبر می دهد. اسلوبی که بی گمان تولید نمونه دیگری از آن را، حتی در جهان فوق صنعتی امروز، مگر با لحیم اجزاء و قطعات مجزا میسر نمی کند. آیا چه عامل دیگری جز پوریم، صاحبان این همه ذوق هنری و توان صنعتی را، که هنوز غوغاهای بسیاری از امکانات و مظاهر عقلی و فنی آن ها در زیرزمین پوشیده مانده، یکباره و ناگهان از صحنه روزگار برچیده است؟!


اینک به حوزه تجمع دیگری در ایران کهن می رویم و با توانایی های قوم دیگری در جغرافیای دیگری در سطح ایران امروز آشنا می شویم که آن چند نمونه مختصر که از عرض اندام فنی ــ هنری آنان به دست داریم، بیانگر حضور تاریخی مردمی است که تا میزان تلفیق حیات، از رموز هنر خبردار بوده اند. تصویر ریتون سفالین با سر قوچ را از صفحه 199 و بشقاب شکسته را از صفحه 201 کتاب هفت هزار سال هنر ایران برداشته ام و پیش از بیان ویژگی مافوق عالی این دست ساخت ها، ابتدا با تفاسیر رسمی آن ها آشنا شویم.


«ریتون به شکل سر قوچ: زیویه، کردستان، ۷۰۰-۹۰۰ پیش از میلاد. سفال: درازا 2/28 سانتی متر، قطر 5/17 سانتی متر. تهران، موزه ملی. شماره شیء: ۶۸۵۹ .شماره کاوش: ۶۸۵ – ۱۳۲۹.
سر قوچ، که بخش انتهایی ریتون را تشکیل داده، دارای شاخک های چین داراست که ازسر بیرون نیامده، بلکه بخشی از بدنه ظرف است. ابروهای انحنادار تا پایه گوش ها امتداد یافته اند. گوش ها مسطح بر روی چین و شکن شاخک ها قرار گرفته اند. پشم های روی سر و پشت گردن به وسیله ی یرآمدگی های مجعد نشان داده شده اند. بر روی دهانه ظرف یک حلقه وجود دارد که با نقوش برجسته و کنده کاری تزئین شده، آن گونه که بر روی ریتون های فلزی معمول است. اجمالا این شی نمونه سفالی از یک ریتون فلزی است. بخش اعظم دیواره ریتون الحاقی است. دهان قوچ مرمت شده و سوراخ آبریز تعبیه نشده است. با وجود قسمت های متعدد مرمت شده، این سر قوچ، کار هنری بسیار قابل توجه و تحسین برانگیزی است.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۲۰۶)


هیچ قلمی قادر نیست وسعت خیال در طراحی و نیز استادی کامل در نقش اندازی این ریتون سفالین با سر قوچ را توصیف کند، که به خاطر شباهت رنگ ظاهری و محل کشف واحدی که با بشقاب شکسته و زینت شده با صورت و پرهای عقاب دارد، می تواند اجزای یک مجموعه مصرفی فوق اشرافی شمرده شود. اگر گمان کنید تولید و یا حتی طراحی چنین نمونه های خیال انگیز، از یک ذهن ناآموخته و بدو ساخته است، بی شک با حوزه خلاقیت انسانی، کم ترین ارتباط ندارید و نمی دانید در محیط و روابط درهم ریخته و پر تنش، انتقال چنین آرامش شکوهمندی به این سر قوچ، که گویی از قرار گرفتن در این ظرف سفالین احساس غرور می کند، غیر ممکن است. به عنوان دیدار کننده از نزدیک، اطمینان می دهم که تصویر این سفال منقوش در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران، حتی ربعی از شایستگی و شکوه اصلی آن را منعکس نمی کند. اجرای آن شگرد که هنرمند در پنهان کردن شاخ های قوچ، در عین نمایش قدرتمند آن به کار زده، از نواندیشان مشغول در آتلیه های امروز هم بر نمی آید و این هنوز در حالی است که آسیب وصالی جدید، زیبایی و سرزندگی دست ساخت اصلی را تا حدود زیادی معیوب کرده است. اگر تاریخ نزدیک به هجوم هخامنشیان را، در تولید این اثر یگانه ی یافت شده در زیویه قبول کنیم، که ساکنان کهن آن تا آخرین نفر در قتل عام پوریم از پای افتاده اند، پس این ریتون سر قوچ، شاید آخرین نمونه و یادگار هنری آن مردم شمرده شود، زیرا در فاصله تولید این اثر، تا هم امروز، دیگر شاهد ادامه چنین خلاقیتی درآن منطقه نبوده ایم. آیا جز پوریم عامل دیگری برای انهدام مطلق این سازندگان و تولید کنندگان ممتاز در زیویه امروز، قابل معرفی است؟!


«قطعه ای از یک ظرف به شکل پرنده: زیویه، کردستان، غرب ایران. ۶۰۰-۸۰۰ پیش از میلاد. خمیر لاجورد: بلندی 2/6 سانتی متر، درازا 4/14 سانتی متر، پهنا 5/11 سانتی متر. تهران، موزه ملی. شماره شی: ۸۴۰۸ گ م. شماره کاوش: زیویه، ۹۶.

نیمی از این ظرف کم عمق به شکل پرنده شکاری، باقی مانده است. سر پرنده، که از لبه ظرف به داخل می نگرد، به صورت برجسته کار شده است. بدن پرنده، بدنه ظرف را می سازد، طوری که در پشت ظرف بال و پر پرنده با تمام جزییات به تصویر درآمده اند. این اثر خارق العاده از نظر کیفیت، با سنگ کار نشده بل با خمیر لاجورد، ماده ای که در زمان هخامنشی مورد استفاده بسیار داشته، ساخته شده است.» (موزه ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۲۰۶)


به سر عقاب در لبه این بشقاب چند پاره شده دقت کنید، که به خاطر جایگاه فرودش بر یک ظرف غذای رسمی در فضایی انسانی، نگاهی همان اندازه مقتدر دارد، که ملتمس است! تصویر او در لبه بشقاب، نه چهره ای مهاجم، که به درخواست کننده ای برای پذیرفته شدن به عنوان میهمان می ماند و چنین می نماید که پرنده پنجه های قدرتمند، اما در این جا بدون ناخن و چنگال را، برلبه ی بشقاب، نه با استحکام کامل، بل به صورتی بند کرده است که درصورت عدم پذیرش، سفره را ترک کند. در ورای آن خطوط کشیده از کنار منقار تا بناگوش حیوان و آن چشم های اندک بسته، که می کوشد مهربان و خودمانی بنماید، هنرمند خردمند ظریف اندیش و نقش انداز بس ماهری قرار دارد که یافتن نظیری برای آن ها، در ۳۰۰۰ سال پیش و در سراسر عالم ناممکن است. زیرا اینک می دانیم زمانی که آوای تولید این بشقاب شگفت انگیز در زیر سپهر سر داده شده، جز شرق میانه، دیگر نقاط زمین در سکوت مطلق و محض خلاقیت های این چنینی بوده اند و کم ترین نشانه ای از ذهنیات پویای آنان نیافته ایم، تا با این اثر سودا ساز زیویه قابل مطابقه باشد.

این ها که دیدید و مطالبی که خواندید، چند برگی از پرونده قطور ماجرای دردناک نابودی ده ها ملت خردمند و ممتاز شرق میانه بر اثر آسیب پوریم است. در این چند برگ تنها با گوشه ای از وسعت خرد ورزی و ریزبینی هنرمندانه و توانایی مردمی آشنا شدید که بی کم ترین تردید، در صورت بقای تاریخی و پیشرفت طبیعی، آدمی را لااقل یک هزاره پیش، از مرز حل کامل مشکلات، تا اندازه غلبه بر مرگ و دست یابی به حیات جاودان هم گذرانده بودند. این آثار از حضور کسانی در دوران دور خبر می دهد که نگاه عمیق و ظریفی بر مظاهر اطراف داشته اند. چنین جلوه هنری پیش رفته ای نمی تواند به صورت خام و ناآموخته و اتفاقی و به تصادف بروز کند و اگر این دست ساخته ها از حضور مکتبی خبر می دهد، پس آن تجمع که این تولید و فرهنگ متعالی را باقی گذارده، از مراکز آموزش واستاد پیش کسوت و انتقال کلاسمان تجارب نیز بهره می برده است.

نزدیک به تمامی این آثار، از نظر موقعیت جغرافیایی، زمان کشف و هیئت حفاری، شناس نامه ای معین و محرز دارد، کم ترین شبهه ای بر سلامت و قدمت آنان نمی رود و اگر خدشه ای می یابیم تنها در بیان تفسیری آن‏ها در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران است، که با زیرکی و حساسیت فوق‏العاده و زبان و بیانی غیر منطبق، ضمن این که از به تصویر درآوردن آثار اصلی و شاه‏کارهایی چون جام طلایی و مملو از نقوش حکمی حسنلو طفره رفته‏اند، با پرهیز از ورود به مشخصات فنی و هنری اشیاء، آن‏ها را حاصل تفنن دست مردمی عقب مانده نشان می دهند که گویا با سرگرم کردن خویش به تولید این دست ساخته‏های بی‏پیام، انتظار ورود حاملین اصلی تمدن و هنر و شکوه به اصطلاح هخامنشی را کشیده‏اند و زمانی با این حقیقت مطلق آشناتر می‏شوید که با تفسیر اشیاء قلابی آن‏ها، در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران، آشنا شوید! (صفویه2 -42)


به این دو دست ساخته سفالین ایران پیش از پوریم و شرح آن ها توجه کنید که از صفحات ۱۷۸ و ۱۷۹ همان کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام:

این شرح ظرف دست چپ در تصویر قبل است. این جا نیز با همان همآهنگی و همان تناسب حیرت انگیز و استادانه و کم نظیر مواجه ایم که در آثار پیش و به خصوص در آن گوزن و گاو مارلیک و کلورز دیده بودیم، با این تفاوت که در این ظرف، حجم ها و گرافیک کلی کار نرم تر و البته نواندیشانه تر است، خمره کوچک بدنه به دمی بسیار ظریف و مرصع ختم می شود، که قرینه ای برای آن در حیات وحش نمی بینیم و گویی دم آرایش شده گاوی را بر شکم عنکبوتی وصل کرده باشند. نقش اندازی این دم آراسته، که با شکم برآمده بدنه در تضاد است، گرچه بیننده را در شناخت مقصد طراح ناتوان می کند، اما درمجموع انعکاس زیبا شناسانه مطلوب و مرموزی دارد. در مقابل، منقار آن حواصیل، که به جای لوله نصب شده، در تمامی اجزاء و در کلیت خویش، چندان طبیعی و جان دار و برابر اصل می نماید که گویی در حال بلعیدن دشوار طعمه ای است و به نحوی ضرورت آن شکم برآمده را توضیح می دهد. بازی شگرف سازنده با دو پدیده عینی و ذهنی و کنار هم قرار دادن و تلفیق جان مایه ای شناخته، با هویتی بیگانه، سرانجام به خلق چنان اثر ماندگار و متوازنی منجرشده که چشم از دیدارآن سیر نمی شود. (صفویه2 – 46)

و اینک به گوشه ی دیگری می پردازم و از تعطیلی ناگهانی مراکز تولید و غیبت مطلق نمونه های اجرایی از دست ساخته های اقوام کهن ایران خبر می دهم که با وفوری غریب، ویترین نمایش و گنجینه ی موزه های سراسر جهان را انباشته است. واقعیت این که از ایران پس از هخامنشی، و به تر این که بگویم پس از پوریم، تا دوران صفویه، حتی برای نمونه یک دست ساخت قابل عرضه و نمایش و شناخت در هیچ مقیاس و محتوایی وجود ندارد و هر ادعایی درباره ی هر کالایی که به آن دیرینه ی پس از پوریم ببخشند، بدون شک جاعلانه است و به قصد کلاشی و فریب و گوش بری موزه ها و مجموعه داران فراهم کرده اند. زیرا که هر تولیدی مفهوم داد و ستد می گیرد و به مواد اولیه ی مناسب نیاز دارد و در سزمینی فاقد کاروان سرا و بازار، گفت و گو از تولید، ارزش اطلاق نام شوخی را هم ندارد.    


من بارها در باب ارزش هنری و تکنیک بالا و محتوای حکمی بازمانده هایی از دست ساخته های بومیان و اقوام ایران پیش از هخامنشی سخن گفته و نوشته ام و می دانم که حتی همین قدح ۵۵۰۰ ساله ی ممتاز، از نگاه ممتاز هنرمندانه بسیار بهره ور است، رعایت مقیاس های مهندسی ظروف و یک زیبا شناختی شوخ و شاد در طراحی آن بی داد می کند و نمایش آن ردیف غازهای پرگوشت در این ظرف خوراک خانوادگی، یک گزینش بس مناسب برای آرایش این شیء مصرفی در موضوع کاربرد آن است، چنان که آن نوار گلیم سان گسترده در زیر پای غازها پیامی را به بیننده  منتقل می کند که با دعوت به آسایش توام است. همین سفال ساده، در عین حال، وجود یک هستی به هم پیوسته از مجموعه هایی شایسته و توانا برای چنین تولید برجسته ای، خبر می دهد: به متخصصی در شناخت مواد اولیه و نیز فراآوری آن نیازمند است، طراح و الگو ساز ماهری می خواهد، چرخ کاری چیره دست می طلبد، نقاش و رنگ سازی نیاز دارد که رد هنر خویش را بر آن بنشاند و سرانجام به کوره پردازی محتاج است که حاصل کار را به صورت سفالی خوش پخت و جذاب و سالم بیرون بیاورد و بدین ترتیب این قدح غذا خوری، از رشته به هم پیوسته فعالیت تولیدی، در زمینه ای معین، در گوشه ای از ایران کهن و در روزگاری بس دور، خبردارمان می کند.




اگر آن ظرف غذا وجود هنرمندان و صنعتگرانی سفال کار را با نگاهی همآهنگ با حرفه و هنر خویش، در هزاره های دور سرزمین ایران اثبات می کند، دو نمونه ی باز هم کهن بالا، ما را به گستره ی دیگری از حضور دانش والای ذوب فلز و نیز شیزین کاری های یگانه ی غیر معمول و صرفا آرایشی و شاید هم آیینی در ساخت سفال می کشاند. بار دیگر به آن گوزن های مفرغی ریخته شده نگاه کنید و بکوشید از تکنیک تولید آن در ۴۵۰۰سال پیش سر در آورید. سرانجام به این نتیجه خواهید رسید که هیچ تجمعی که در حد شناخت مواد و اجرای استادانه و تجربه آموخته در قالب گیری و نمونه سازی و توانا در حکمت آلیاژ بندی فلزات نباشد، قادر نخواهد بود چنین فرآورده خیره کننده ای را از خود به یادگار گذارد. چنان که پیکره ی آن گاو آبستره از خوش خلقی و بدیع سازی سفالگری بس هنرمند می گوید که با ساده ترین زبان به ستایش از این حیوان سودمند پرداخته، که گویی مشغول معرفی خود به عنوان برترین پدیده زیستی در اطراف انسان است.

 در این جا، باز هم بر مبنای شناخت کنونی از جغرافیای محل کشف این نمونه ها، آن ها را دست آورده هایی لرستانی می گوییم که علی البدلی بر هویت قومی دیرین این شاهکارهای بی بدیل صنعت و هنر است. هیچ کس نمی داند تولید کنندگان این نمونه ها، که پیش از پوریم در منطقه ی لرستان کنونی مستقر بوده اند، چه نامی را در تابلوی اسامی سنگ نگاره بیستون بر خود می گذارده اند، زیرا از آن مردم، صاحبان حافظه ای را به جای نگذاردند تا لااقل توصیف ذخیره ی فرهنگی و نام قوم خود را به دامنه ی تاریخ بکشانند. اگر لرستانی های کنونی خود را دنباله ی این سازندگان بدانند، پس از آن ها بپرسیم آیا در این همه حفاری های مجاز و غیر مجاز که صد سال است در آن حوزه انجام می دهند و دفینه ی بزرگی از آن یافته ها را در موزه ی تازه ساز فلک الافلاک جمع کرده اند، آیا هیچ معادل و برابری برای این نمونه ها یافته اند که بتوانند برآن تاریخ ساخت پس از پوریم بگذارند؟!!! من که تمام یک روز را به بررسی نمونه ها در ویترین آن موزه گذرانده ام با یقین کامل پاسخ می دهم که خیر!!! آن گاه کافی است از خود بپرسیم که بر سر طراح و سازندگان آن حیوان مفرغی غریب و آن سر تبر پر کار و شاگردان آن ها چه آمده است که پس از دوران هخامنشیان به تولید دیگری از این نوع دست نبرده اند؟!!

تمام این گونه مباحث را درباره ی این زینت آلات زنانه ی ۳۵۰۰ ساله نیز می توان گشود، که نمونه های فراوان دیگری هم به صورت دست بند و گردن آویز در حوزه های مختلف زیست اقوام کهن ایران یافته ایم. اگر از قبیل این گونه نیازمندی های زنانه را، که در زمره ی نخستین لوازم هر پیوند زناشویی و جذب عروس است، در پی عهد هخامنشی و اقدام به قتل عام پوریم، در هیچ کجای این سرزمین حتی به میزان یک حلقه ی مسی برای انگشت یک عروس روستایی هم نیافته ایم، آیا سقوط مراسم عروسی و فقدان عروس را اساس این تغییر بگیریم، یا گمان کنیم که زنان ایرانی، به دنبال عهد خشایارشا، تا زمان قاجار، به زیورآلات اعتنایی نداشته اند؟!!!


و سرانجام به تماشای این دست ساخته های سنگی آرایش شده از مردم جنوب شرقی ایران کهن بپردازیم. وفور این یافته های نو از حوزه ی زیستی جنوب، که اینک و ناگزیر و به علت بی خبری کامل از هویت سازندگان دیرین آن، یادگارهایی از مردم جیرفت شناسایی می کنیم، از نشاط و آسودگی و میل به افراط در نقش اندازی بدیع، در عادی ترین شیء مصرفی روزانه، نه فقط  از فراوانی خبرگان قادر به محاسبات دقیق ریاضی و اسلوب های مهندسی تولید در آن خطه در روزگار دور خبر دارمان می کند، بل در عین حال این سوال را به میان می کشد که بر سر سازندگان و تولید کنندگان این گونه آثار چه آمده است، که دیگر هیچ ساکن جنوب ایران را مشغول به این گونه امور ندیده ایم تا آن جا که به نظر می رسد استادان این فنون ناگهان از آموزش نسل برای ادامه ی حرفه ی خویش منصرف شده و بازمانده اند!!! این بازماندگی مطلق حقیقت جاری قابل لمسی است که تنها و تنها از مبداء قتل عام شاگرد و استاد و خبره و نوآموز در ماجرای پوریم مایه می گیرد و فقط در صورتی میسر می شود، که صاحب اندیشه ای برای تدارک مقدمات و مایه های تولید به جای نگذارده باشند. آیا هنوز هم اجرای قتل عام پوریم در مقیاسی که یک زن و مرد را برای تجدید نسل و نوسازی زندگی باقی نگذارده باشند، قابل باور نیست؟!! (صفویه3 – 87)

رد پای تغییرات عمده، حاصل حضور هر قوم و جمعی، برصحنه تاریخ باقی می ماند و آمد و رفت بی صدای پدیده های تعیین کننده در روند حیات اجتماعی هیچ ملتی میسر نبوده است. چنان که اینک چینیان و هندیان و بابلیان و آشوریان و مصریان و یونانیان و رومیان و بومیان آمریکای مرکزی و جنوبی را بر اساس یادگارهای گویایی می شناسیم و قضاوت می کنیم که حضور موزه ای و یا نشانه های مادی کهن و بر زمین مانده آنان، همانند جاده بزرگ و کتاب خانه های سنگی چینیان، معابد هندیان، زیگورات و نقوش و اسفنکس ها و مخروبه های اکتشاف شده شرق میانه، بقایای قصرها و ابنیه زیر بنایی امپراتوران روم، مجسمه های بس ظریف تراش یونان و معابد عظیم و مقابر اهرام شکل مصریان، تایید می کنند. در مورد ایران قضایا بدین سان است که دارایی های دوران حیات درخشان و پیش از پوریم مجموعه اقوام بومی ساکن این نجد را، له شده و سوخته و بی صاحب مانده، زیر تل های متعدد خاک می یابیم و اسف بار تر از این نیست که در دهه های اخیر، کشف گاه به گاه علائم حضور گوشه ای از توانایی های صنعتی و هنری قتل عام شدگان چند هزاره پبش این سرزمین را، کارگزاران بخش فرهنگی حکومت ها، یا بی درنگ و بدون صدا، به نحوی دوباره مخفی کرده اند و یا به سود سلسله های دست ساز و جاعلانه ی هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان به مزایده گذارده اند!!! بازی زشت روزگار در باب ساکنان کهن این نجد چنین رقم خورده است که در پوریم به دست یهودیان منهدم شوند و ۲۵۰۰ سال بعد نیز، بازمانده های گران بهای هستی و هویت آنان، باز هم بر اثر مساعی پادوها و پشتیبانان و نان خوران ایران شناسی یهود زده ی موجود، اجازه ی تجدید حیات و حضور موزه ای را نیز، با نام اصلی و تاریخی صاحبان و سازندگان خود نیابند.

« بولدوزرها به جان تاریخی ناشناخته در دل زمین می افتند و ناگهان کتابی پاره روبه روی آن ها با صدای بلند خوانده می شود. زمزمه ها در شهر می پیچد و بار دیگر همچون همیشه، پیش از آن که نیروی انتظامی و کارشناسان میراث فرهنگی برسند، دیگران خبردار می شوند و برخی از اشیا ء به غارت می رود. پس از آن که آثار تاریخی رامهرمز کشف شد. سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری اعلام کرد تمامی آن چه از توسط حفاران غیرمجاز برده شده بود، برگردانده شد و چند نفر هم دستگیر شدند. بررسی های میراث خبر نشان داد از آن چه امروز با نام گنجینه رامهرمز یاد می شود، ۴۸۸ قطعه و شی طلا، سفال، فلز، سنگ مرمر و بسیار آثار دیگر شماره گرفت و ثبت شد. گنجینه ای که امروز در فرمانداری رامهرمز قرار دارد، اکنون بر سر دو راهی تهران و اهواز مانده، در اهواز بماند یا به موزه ملی برده شود. تعداد اشیای گنجینه رامهرمز بیش از هر چیزی دامن شایعات را گستراند و این شایعات از سکوت مسئولان سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در برابر خبرنگاران و بایکوت خبری آن چه در روستای جوبجی رامهرمز اتفاق افتاده بود، جان گرفت. تعداد اشیای کشف شده مهم ترین سئوال مطبوعات و افکار عمومی بود. دامنه ی شایعه ها، تعداد آثار را بین ۳۰۰ تا ۸۰۰ اعلام کرد اما تا به امروز هیچ یک از مسئولان سازمان میراث فرهنگی حاضر به اعلام دقیق تعداد آن ها نشدند... هر چند آرمان شیشه گر که امروز سرپرستی هیات کاوش در این منطقه را به عهده گرفته و به دستور روسای خویش حاضر به گفت و گو با هیچ خبرنگاری به ویژه خبرنگار میراث خبر نیست. خط بطلان روی نظرات سایرین می کشد و تنها بزرگ ترین حلقه را به عنوان حلقه موسوم به حلقه قدرت معرفی می کند... آخرین اشیای یافت شده در تابوت حاکمی ناشناخته متعلق به عیلامی نو است که به ناگهان سر برآورده و تاریخ قطعه قطعه اش را به رخ کشانده است» (نشریه ی محلی روزان، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶، شماره ۹۶۷)


بار دیگر و این بار در رامهرمز شاهد می شویم که بولدوزورها وظیفه دستگاه پت و پهن و پر سر و صدای میراث فرهنگی را به عهده گرفته و گوشه ای از گذشته ایران کهن پیش از پوریم را، بدون اجازه مسئولین آن اداره، به نمایش گذارده اند. این تصاویر تنها بخش بسیار کوچکی از دارایی های یکی از اقوام کهن ایران ماقبل پوریم و در روزگار ما ناشناس را نشان می دهد که باز هم به تصادف از دل خاک بیرون مانده است. اگر تکه سنگ منقوش و یا ته ستونی نوساز را در بیابانی بیابند، بلادرنگ روزنامه های رسمی و غیر رسمی این روزگار را به سورچرانی می خوانند تا کشف یک مرکز اقتدار و پایگاه تمدن هخامنشی را به خوانندگان عوام خود بخورانند، امری که نمونه بس مضحک و از روی نادانی آن را در ماجرای کتیبه ی خارک مشاهده کردیم، اما اگر خرواری از این گونه شاهکارهای صنعتی و هنری و علائم اقتدار بومیان ایران ماقبل پوریم، به مدد باد و باران و سیل و زلزله و ماشین آلات راه سازی و مساعی حفاران غیر قانونی، از دل خاک بیرون بریزد، آن گاه یا دوباره و به سرعت در پستوی دیگری پنهان می کنند، یا به دست دلالان بین المللی عتیقه می سپارند تا از این سرزمین دور کند و برای محکم کاری، خبرنگاران را از اطراف ماجرا دور نگه می دارند، از انتشار تصاویر آن اکتشاف به تصادف انجام شده درمی گذرند و تمام امور مربوطه را در سکوت کامل فیصله می دهند، تا یهودیان مطمئن شوند که برگه ای از جنایات آن ها در ماجرای پلید پوریم برملا نشده، کسی نپرسد این اشیاء به جای مانده به چه قوم ایرانی و از چه زمان تعلق داشته و بر سر آن قوم چه آمده است؟!!

استادان این حرفه می دانند که ساخت آن گردن آویز میانی، در ردیف سوم، که در عین ضخامت همانند رسن نازکی با قوس های کوچک انعطاف پذیر دیده می شود، در سراسر جهان امروز نیز ممکن نیست! اینک به تک تک این اشیاء با دقت کافی نگاه کنید، به آن سر عصاهای طلا و دبوس زرین حاکم بنگرید و به طراحی و ارزش اجرایی آن زینت آلات زنانه دقیق شوید و از خود بپرسید نصب آن همه تکمه طلایی بر لباس چه جماعتی، در کدام روابط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی ممکن می شده، این انبوه نمایشات دانایی و توانایی پیش از هخامنشی، به کدام مردم، با چه نام و فرهنگ و در چه رتبه ای از قدرت تولید و تمدن تعلق داشته و کدام حادثه موجب انهدام آنان شده است؟! این بقایا بی تردید مانده هایی از یک امپراتوری در حد اکثر گسترش اندیشه ی هنری و صنعتی زمان خویش بوده است، آیا چرا به باز ربایی همین چند قطعه طلا در شناخت آن تمرکز مهم و کهن قناعت می کنند؟!! کافی است سازمان میراث اراده کند تا برای جست و جوی حوزه و پهنای اقتدار سیاسی و اجتماعی دارندگان این اشیاء بودجه گذارد، محدوده این کشف غیر منتظره را توسعه دهد، تا شاید بررسی های فنی و رسمی و یافته های نو، لااقل پاسخ بخشی از این سوالات هویت شناسانه را فراهم کند، اما مسئولین و اداره کنندگان میراث، با درجات و جدیت بیش تری نسبت به زمان پهلوی ها، می کوشند تا نمایی از ایران کهن به روی صحنه نرود، جلوه دروغین و جاعلانه ی ایران هخامنشی مخدوش نشود و از هراس یافت شدن جیرفت دیگری، به حقوق بگیران خود دستور می دهند تا به هر نحو بر مسئله سرپوش گذارند، به کنجکاوی ها میدان و فرصت بروز ندهند و ماجرا به نام اکتشافی تصادفی و بی صاحب در دهکده ای دور افتاده پایان پذیرد. بدین ترتیب ما علنا و آشکارا با دشمنان تمدن ایران کهن و خدمت گزاران ایران باستان دروغین و یهود ساخته مواجه ایم. (صفویه4 – 135)


خبرنامه
وبلاگ
جستجو در حال ارسال پیام ... پست الکترونیک وارد شده معتبر نمی باشد ارسال