فارسی
  • فارسی
  • English

آثار اسلامی تورکیه

از پس اتحاد پلید مشرکین و هلنیسم، در پنج قرن پیش، برای مقابله با گسترش اسلام و تجدید حیات نوین امپراتوری روم باستان، آرامش و آزادی از بشر سلب و رحم و رعایت بی اعتبار شد. تاریخ و فرهنگ به عنوان سلاح پر نیروی برقراری فساد و نفاق و شکاف میان آدمیان و اقوام، در اختیار خاخام ها و کشیشان و مزد بگیران آن ها قرار گرفت، نو اشرافیت حریص و سیری ناپذیر و بی رحمی سر برآورد که حقوق عمومی انسان را به رسمیت نمی شناخت و پیش از همه لژیون های تجاوز و اشغال به سبک روم کهن تدارک شد، که بر قبایل مسلمان آفریقا فرود آمدند و ماموریت گسترش شناسایی صلیب به هر قیمت را، در غرب تازه گشوده گرفتند، بر آیه های توصیه ی مودت قلم خون کشیدند، عقلانیت متداول آدمی در قصاب خانه های پرورش جعلیات غرب، که مراکز دانشگاهی و تحقیق معرفی می کنند، در ده ها کرسی آموزشی و تالیف شقه شد، فلسفه بافی و شاعری در جای رهنمودهای الهی برای مراعات احوال دیگران نشست، نازک اندیشی های بشری به دام مقوله فاقد تعریفی به نام هنر افتاد، به مطرب خانه ها و نظایر آن هدایت شد و یا به صورت ورقه های نازک طلا بر تارک و تاج پاپ ها و معابد ادیان آسمانی نشست، تمایل و طبیعت و جنسیت، چون دکانی پر رونق، به انحصار زن فروشانی درآمد که به اشکال مختلف، واسطه خواسته های متعارف آدمی شدند، دارایی و مال در خزانه و گاو صندوق بانک ها برای گسترش ربا متمرکز شد، تجارت به صورت غارت درآمد، دزدی از دیگران را در قالب کسب و کار بی کنترل به رسمیت شناختند، در اختیار گرفتن نبض تقاضا و مدیریت بازار بر سرنوشت عمومی بی نوایان حاکم شد و کسب لذت از مسیر تملک زیبایی به صورت نخستین و اصلی ترین هدف و دل چسب ترین انگیزه برای ادامه حیات آدمیان درآمد.


«حاکمان دوره اول تاریخ عثمانی: ۱۲۹۹-۱۴۰۳میلادی. دوران تاسیس، توسعه اولیه، انحلال موقت: طغرل، تا ۱۲۸۵ میلادی. عثمان اول، تا ۱۳۲۶ میلادی. اورخان، تا ۱۳۵۹ میلادی. مراد اول، تا ۱۳۸۹ میلادی. بایزید اول، تا ۱۴۰۳ میلادی.

حاکمان دوره ی دوم تاریخ عثمانی: ۱۵۶۶-۱۴۰۳میلادی. دوران تاسیس مجدد و اوج قدرت: محمد اول، تا ۱۴۲۱ میلادی. مراد دوم، تا ۱۴۵۱ میلادی. محمد دوم فاتح، تا ۱۴۸۱ میلادی. بایزید دوم، تا ۱۵۱۲ میلادی. سلیم اول، ۱۵۲۰ تا میلادی. سلیمان قانونی، تا ۱۵۶۶ میلادی.

حاکمان دوره سوم تاریخ عثمانی: ۱۶۹۹-۱۵۶۶میلادی. تلاش برای حفظ امپراتوری: سلیم دوم، تا۱۵۷۴ میلادی. مراد سوم، تا ۱۵۹۵ میلادی. محمد سوم، تا ۱۶۰۳ میلادی. احمد اول، تا ۱۶۱۷ میلادی. مصطفی اول، تا ۱۶۲۳ میلادی. عثمان دوم، تا ۱۶۲۲ میلادی. مراد چهارم، تا ۱۶۴۰ میلادی. ابراهیم اول، تا ۱۶۴۸ میلادی. محمد چهارم، تا ۱۶۸۷ میلادی. سلیمان دوم، ۱۶۹۱ تا میلادی. احمد دوم، تا ۱۶۹۵ میلادی.

حاکمان دوره چهارم تاریخ عثمانی: ۱۸۳۹-۱۶۹۹میلادی.‏ دوران ضعف و تجزیه:  مصطفی دوم، تا ۱۷۰۳ میلادی. احمد سوم، ۱۷۳۰ تا میلادی. محمود اول، تا ۱۷۵۴ میلادی. عثمان سوم، تا ۱۷۵۷ میلادی. مصطفی سوم، تا ۱۷۷۴ میلادی. عبدالحمید اول، تا ۱۷۸۹ میلادی. سلیم سوم، تا ۱۸۰۷ میلادی. مصطفی چهارم، تا ۱۸۰۸ میلادی. محمود دوم، ۱۸۳۹تا  میلادی.

حاکمان دوره پنجم تاریخ عثمانی: ۱۸۳۹-۱۹۲۲میلادی. دوران تجدید حیات فرهنگی، سقوط : عبدالمجید اول، ۱۸۶۱ تا میلادی. عبدالعزیز، تا ۱۸۷۶ میلادی. مراد پنجم، تا ۱۸۷۶ میلادی. عبدالحمید دوم، تا ۱۹۰۹ میلادی. محمد پنجم، تا ۱۹۱۸ میلادی. محمد ششم، ۱۹۲۲تا  میلادی. عبدالمجید دوم، تا ۱۹۲۴ میلادی .» (غلامحسین مصاحب، دایرة المعارف فارسی، ص ۱۶۸۲ به بعد)


دیدار متن خلاصه ی شده فوق از تاریخ عثمانی و سرکردگان آن بسیار آموزنده است و برابر روال و سیستم معمول تاریخ سازی باسمه ای و نوپدید، خلیفگانی شماره دار، درست مانند هانری ها و لویی ها و شارل های فرانسه، یا اردشیران و داریوشان هخامنشی، زنجیروار به دنبال یکدیگر روان اند و برای دریافت روشن از وسعت نادانی و سمبل کاری در نزد تدوین کنندگان این جعلیات، کافی است به عنوان و اوضاعی توجه کنید که برای خلیفگان رده اول عثمانی از مبداء طغرل در اواخر قرن سیزدهم تا بایزید در ابتدای قرن پانزدهم میلادی ساخته اند و در تمام اسناد کنونی مدعی اند که در پایان حکومت بایزید اول، یعنی ۱۴۰۳ میلادی، سلسله عثمانی موقتاً منحل شده است، انحلالی که ظاهرا از یک شبانه روز درازتر نبوده، زیرا که سلطان محمد اول، دوران دوم حکومت عثمانی را از همان فردای انحلال، یعنی ۱۴۰۳ میلادی آغاز کرده است!!! دقت در این گونه مطالب، یافتن دکمه کنده شده ای از قاتلان فرهنگ و دانایی بشر، در صحنه ی جرم این مهمل نوشته های بی پایان است.


«درباره ی یک دوران ۱۵۰ ساله از تاریخ دولت عثمانی، یعنی از بدو تاسیس این دولت تا اواسط قرن پانزدهم میلادی منابع بسیار ناقصی در دست است. بنابراین اگر برای تدوین این دوره از تاریخ عثمانی بخواهیم منحصرا از تواریخ عثمانی که اواخر قرن پانزدهم نگاشته شده، بهره بگیریم بی شک مرتکب اشتباه و خطا شده ایم و اشتباه تر این که بخواهیم منحصرا با استفاده از منابع بیگانه دست به این مهم بزنیم. پس برای تدوین تاریخی که اشتباه و لغزش کم تر داشته باشد ناگزیر باید از منابع بیزانس و «لاتین» (به ویژه منابع ونیزی) از یک سو و وقایع نامه های زمان عثمانی با همه ی نواقصی که دارند (به ویژه منابع عربی) از سوی دیگر و نیز از اسناد و مدارکی که جدیدا در نتیجه بررسی ها و تحقیقات عرضه شده، بهره گرفت که اثر حاضر هم با استفاده از این شیوه نگاشته شده است... با آن که جلد اول این دوره چنان که باید و شاید کامل و بی نقص نیست ولی می توانم اطمینان بدهم که صحیح ترین و کامل ترین تاریخی است که تاکنون در این باره نوشته شده است... هنگامی که قصد نوشتن جلد اول تاریخ عثمانی را داشتم، ضمن مراجعاتم به منابع متعدد و مختلف به ویژه منابعی که در قرن اخیر نوشته شده، همه را به جز مواردی اندک و استثنایی غرض آلود و آمیخته با تعصب یافتم. این آثار بیش تر متناسب با افکار و اندیشه های خشن و متعصبانه ی قرن یازدهم و دوازدهم (زمان جنگ های صلیبی) بود تا شایسته ی قرن بیستم که قرن علم و دانش است» (اسماعیل حقی اوزون چارشی لی، تاریخ عثمانی تا فتح استانبول، جلد اول، ص ۱)

 

بدین ترتیب اوزون چارشی لی، درست مانند بقیه، می داند که تاریخ عثمانی منبع قابل اتکا و اعتنا ندارد و می نویسد اندک مدارک موجود هم آمیخته با تعصب است و از اندیشه های خشن عهد جنگ های صلیبی مایه گرفته، که سراپای آن جز افسانه های ساخت کلیسا برای ایجاد انحراف در ذهن تاریخی بنیان اندیشان نیست. مورخ به توجه در این نکته روشنگر دعوت می کند که تمام تالیفات تاریخی سر هم بندی شده برای این منطقه، از هر زبان که بیان شده باشد، در جهت معینی عمل و اطلاعات بسته بندی شده ای را با اهدافی معین منتقل می کند. مثلاً تاریخ عثمانی چه احمد اسماعیل یاغی یا استانفورد شاو و یا اسماعیل اوزون چارشی لی نوشته باشند، یا این که از دائره المعارف ها استخراج کنیم، مانند روایت یگانه ای، از زبان ناظر واحدی در گذر تاریخ عثمانی، مطالب ثابتی را تکرار می کنند، چنان که در باب هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و غیره قضیه به همین ترتیب است. بنا بر این چنین مورخانی، که بیان تاریخ را از منبع معینی، بدون غور منتقدانه بر می دارند، مانند چارشی لی، حتی زمانی که می کوشند خود را از مسیر نادرستی های تاریخ عثمانی کنار کشند، به علت فقدان تنوع دید، ناگزیرند از آغاز به نقل چند باره ی همان داستان های امیر ارسلان وار موجود بپردازند، که تنها نزد معرکه گیران معتبر است!

 

«پس از جنگ ملاذگرد که در سال ۱۰۷۱ میلادی اتفاق افتاد، نتیجه حملات پی در پی اغوزها که تا آن تاریخ به آناطولی صورت گرفت، به شکل استقرار آنان در این سرزمین خودنمایی کرد. دانشمندیان، بنی منگوچک و بنی سلدوق (سلدوقیان) در حوالی پونت (پونتوس) و قاپادوکیه، و منصور پسر سلجوق قتلمش در حوالی لیقاونیه و فریقیه شروع به استقرار کردند. سلیمان پسر قتلمش در سال ۱۰۷۴ میلادی با پذیرفتن حاکمیت مقتدر سلجوقیان روم، حکمران آناطولی میانه شد و قونیه را مرکز حکومت خود قرار داد و با توسل به سیاستی عاقلانه، از بدرفتاری با ساکنان مناطقی که به دست آورده بود، خودداری کرد و ضمن احترام به معتقدات آنان، تنها به گرفتن مالیات اکتفا کرد که این شیوه به زیان بیزانس تمام شد، زیرا او با توسل به این شیوه در اندک زمانی توانست به سرعت مناطق بسیاری را به تصرف خود درآورد» (اسماعیل حقی اوزون چارشی لی، تاریخ عثمانی تا فتح استانبول، جلد اول، ص ۳)


بی اندازه مفرح است همان مورخی که اعلام می کند تاریخ عثمانی را تنها از میانه قرن پانزدهم یعنی زمان ظهور همه چیز در همه جا معتبر می داند، مقدمات قصه ی عثمانی خود را از قرن یازدهم میلادی، یعنی چند قرن مقدم بر معمول و متعارف آغاز می کند و با تکرار چند نام تاریخی و جغرافیایی من درآوردی و نو بافت، از نبردهای مفصلی می نویسد که قریب هزار سال پیش، در منطقه ای رخ داده است، بدون دیوار شکسته ای تاریخی و خشت پاره ای از آن ملازگرد، تا مکان آن را به حدس دریابیم و جز در کاغذ پاره هایی در موضوع جغرافیای منطقه، چون کوتاه نوشته هایی در حدود العالم و صوره الارض و نزهة القلوب و از قول مقدسی و غیره اثری از آن نمی یابیم. چنان که برای تولید لمحه ای شادمانی دعوت می کنم تنها به شرح دو سطری این ملازگرد در صفحه ی ۱۵۵ کتاب «نزهة القلوب» حمدالله مستوفی توجه کنید تا دریابید این همه ولوله ی جنگ و رفت و آمد میان شهرها و ستیز بین حکومت ها و سران قبایل و صدها خرده ریز دیگر را چه گونه و به کمک چه متن های گندیده ای، به آسانی و بی احساس اکراه، از حلقوم تاریخ فرو فرستاده اند:


«ملازجرد: از اقلیم چهارم است. طول اش از جزایر خالدات «عوها» و عرض آن از خط استوا «لح مه» و اکنون قلعه ای دارد محکم عظیم»


تمام شرح ملازگرد در کتاب مستوفی همین است و اگر از این دعا نویسی او چیزی نفهمیدید و هنوز در باب موقعیت جغرافیایی ملازگرد در تردیدید، به عنوان مجازات ناگزیرید به دیگر منابع مجعول جغرافیایی موجود، که در بالا نام بردم، رجوع کنید تا قانع شوید شرح حمدالله هنوز قابل برداشت تر از شروح  دیگران است!!!


اورخان اول، ۱۳۵۹ میلادی

این نقاشی شمایل هفت رنگ اورخان اول است که می گویند ۶۵۰ سال پیش از پیشگامان تاسیس سلسله عثمانی بوده است. نقاشی او را هم، درست همانند شاه عباس کبیر فرنگیان کشیده اند و به کسی نمی گویند در آن زمان دور، این شمایل شیوا را با چه تکنیک و مواد اولیه و بر چه بومی گذارده اند که اندک صدمه ای در مرور دهور ندیده و از میان این وبلاگ هم هنوز بوی رنگ تازه از آن متصاعد است!!؟


عبدالحمید دوم، سال ۱۹۲۲ میلادی

این هم صورت مظلوم و تسلیم عبدالحمید دوم آخرین خلیفه ی عثمانی که بر فیلم عکاسی ثبت شده است. نه فقط انعکاس اندوه بلاتکلیفی در چهره ی او مرا به یاد احمد شاه، آخرین سلطان قاجار می اندازد، بل همزمانی دقیق عزل آن ها چندان حساب شده است که می توان تصور کرد هر دو در اتاق های کنار هم و در یک هتل اروپا بیتوته کرده اند! این چه دستگاهی است که به محض خروج داوطلبانه و بی تنش هلنیست ها از ترکیه ی امروز، عثمانیان اختراعی را به جای آنان می نشاند و همزمان با انحلال عثمانی و قاجار، در زمانی واحد، مهره های دو قلوی رضا شاه و آتاتورک را در جای آنان می گمارد تا یکی از راه تولید ترکیه ی نوین و لائیک و آن دیگری با تبلیغ تمدن ایران باستان، ستیز تازه ای علیه دین اسلام را آغاز کنند؟!!

مورخ در این جا خود را از انتقال مطلب به مبحثی کاملا تعیین کننده ناگزیر می بیند و آن توجه به مشابهت کاملی است که میان ورود و خروج داوطلبانه ی هلنیست ها به ترکیه امروز و مهاجرت یونانیان گریخته به ایران و بازگشت آنان در پی ازادی آتن موجود است و یادآور می شود که ورود رومیان هلنی به ترکیه ی کنونی در ۱۷۰۰ سال پیش، درست همانند مهاجرت کلنی های یونانی به ایران، در ۲۲۵۰ سال قبل، با هیچ درگیری قومی و بومی و ملی همراه نبوده، چنان که مدرک مطمئنی نداریم تا خروج آنان را ناخواسته و حاصل ستیزه بدانیم، زیرا آثار یونانیان در ایران و به خصوص بقایای تمدن هلنی در ترکیه سوزانده و تخریب نشده، مورد تعرض عامدانه نبوده و چنان دست نخورده باقی مانده اند که به ترک و تخلیه می مانند، چنان که در حال حاضر هم در صورت اندک مرمتی قابل استفاده ی مجددند، آن هم در سرزمینی همانند ترکیه که وفور زلزله در سراسر آن کم نظیر است.       


در این دیاگرام و نقشه که نمایانگر حوزه وقوع زلزله در جهان است، سراسر ترکیه را در منطقه رخ داد این آسیب طبیعی شناخته اند، چنان که هر یک از ما در زمان خود اخبار موحشی از زلزله های آن سرزمین شنیده ایم. اگر در اقلیمی که روزانه با وقوع زلزله های کوچک مواجه است، هنوز هم ابنیه هلنی را در مجموع و به قدر کافی و قابل قبولی سالم می بینیم، علاوه بر استحکام و مقاومت، از آن است که تخلیه ترکیه در قرون اخیر صورت گرفته و صاحبان اصلی این ابنیه تا زمان حضور، خرابی های ناشی از زلزله و نیز فرسودگی های حاصل گذشت زمان را ترمیم می کرده اند. در ترکیه آثار هلنی تخریب نشده و اگر رخ داد زلزله های پیاپی و شدید را در نظر گیریم آن بناها به میزانی سالم اند که گمان کنیم تنها متروکه و بدون صاحب مانده اند. مسلم است که هلنیست ها هنگام ترک ترکیه و بازگشت به روم قادر به انتقال معابد و بناها نبوده و مسلم تر این که در اثر فشار دشمن و از بیم شکست نگریخته اند، زیرا بقایای ابنیه آن ها در ترکیه گواه اند که سرنوشت بناهای هلنی و سوخته روم را نداشته اند. اگر مسلمین فرضی غالب شده بر بیزانسیان هلنیست، تا این حد به حفظ میراث فرهنگی آن ها متعهد بدانیم، پس سراغ آن عثمانیان را که ظاهرا در بالکان شکم زنان مسیحی حامله را می دریده و کلیساها را می سوزانده اند، کجا باید گرفت؟!


این بنای دو طبقه بسیار ظریف و شگفت انگیز، که مجسمه های زینتی در سرسرای ورودی آن برپاست و ستون ها در حد اکثر توازن و تناسب، هنوز هم سقف سنگین هر دو طبقه را نگاه داشته اند، آن هم به سرزمینی در معرض زلزله های مکرر و مهیب، در عین حال که از معماری نخبه ی هلنی نشان دارد، هرگز نمی تواند بیش از چند قرن متروک مانده باشد که خود خروج توافق شده هلنیست ها از ترکیه را، مرحله بندی و در طول زمانی نسبتا دراز نشان می دهد. مورخ می پرسد اگر حضور طولانی کلنی های مهاجر یونانی در ایران به میزان لازم با اسناد تایید کننده همراه است و وجود بس دراز مدت هلنیست ها در ترکیه معارضی ندارد، پس جز با عرضه مدخل فقدان کامل تجمع بومی در این دو کشور، از چه راه دیگر می توان نبود امتداد تمدن و فرهنگ و تولید و هنر و از جمله خط و زبان یونانی و رومن در دو کشور ایران و ترکیه را توضیح داد که هیچ نشانی از آنان در اندازه ی حیات محلی نیز نمی یابیم؟! بدین ترتیب در مرحله معینی از تاریخ متاخر، هر دو کشور فاقد تجمع بومی و پیشینه ی تاریخی مستقل را، در اختیار کسانی می بینیم که با تزریق هستی و هویت و فرهنگ و تاریخ تازه ساز، هر دو سرزمین را به پایگاه ظهور دشمنی و اختلاف و تفرقه ی مذهبی در دو صورت اصلی معارض و مقابل، تبدیل کرده اند. مورخ با محاسبه ی نسبت رشد و با توجه به جمعیت برابر که در وسعت و شرایط اقلیمی نسبتا مناسب دو کشور همسایه، بسیار اندک است، یقین دارد که بازسازی و بازخوانی و برپا کردن همزمان دو سیستم سیاسی عثمانی و صفویه در ایران و ترکیه، تنها با اعزام و ورود چند مجتمع و گروه نه چندان پر تعداد مهاجر و متخصص صورت گرفته است که در ترکیه و در برابر بناهایی چون معبد آرتمیس و موزولوس، که دو نمونه از شگفتی های سبعه در سراسر عالم است، دیگر نیازی به ساخت سی و سه پل و نقش جهان و عالی قاپو نمی دیده اند که در مقایسه با بقایای معماری هلنی، به خانه سازی پلاستیکی کودکان می مانست. (صفویه 5 – 204)

در حین گفت و گو از سرزمین ترکیه، شاید کسانی موقعیت کنونی آن را در نظر آورند که بر صورت خود ماسک اروپاییان را گذارده، به شمایل آنان گریم کرده و به لطف دیدنی های تاریخی بازمانده از امپراتوران تبعیدی هلنیست، و اقلیمی سرشار از شگفتی های طبیعی و سواحل تفریحی دو دریای سیاه و مدیترانه، اینک کشوری است با ثبات و بالنسبه مرفه، که از مدیریتی روی هم رفته ملی و دل سوز و با برنامه برخوردار است. تحولات تدریجی در پنجاه سال اخیر، ترکیه را از کشوری مفلوک و به کلی کم جمعیت و گرسنه و بی مهارت های فنی و سواد، که نیروی کار آزموده و ناآزموده، فوج فوج از آن می گریختند و به اروپای در حال ترمیم زخم های جنگ جهانی دوم برای ارتزاق پناه می بردند، پول رسمی آن در هیچ کشوری ارزش مبادله نداشت و اختلافات سیاسی و اجتماعی و قومی شیرازه امکانات آن را شکافته بود، به سرزمینی بدل کرده است که برای پیوستن به جرگه ی دولت های اروپایی می کوشد! با این همه ترکیه هنوز هم کشوری است با سیستم سیاسی بسته که زیر بنای فرهنگی آن بسیار متزلزل است. در ترکیه چشم و گوش نظامیان تحولات را سخت می پاید و لائیک ها و آتاتورکیست ها از گسترش اندیشه های نوین آزادی خواه و اسلامگرا به شدت می هراسند.


«پس از کودتای ۱۹۸۰ و به ویژه قانون ۱۹۸۱ اجازه دخالت های گسترده ی دولت در مسائل دانشگاهی به تصویب رسید و رهبران نظامی به بهانه ی آن که فعالیت های سیاسی دانشگاه ها مغایر با سیاست های مملکتی و امنیت داخلی کشور است، از سال ۱۹۸۲ قوانین سختی را برای تحصیل در مقاطع عالی به اجرا گذاردند. برای مثال به صراحت در قانون آمده است که رییس جمهور می تواند روسای دانشگاه ها، دانشکده ها و اساتید را برداشته و جریان انتخاب دانشجویان در کنار برنامه ریزی برای گسترش دانشگاه های جدید را نیز زیر نظر دارد. قانون آموزش عالی تمام اساتید و دانشجویان را از وابستگی و یا کار برای احزاب سیاسی منع کرده و در تمام دانشگاه ها برنامه استاندارد کردن رشته های تحصیلی را به اجرا گذارده است.» (دکتر محمد اخباری، ترکیه، ص ۱۰۶)

 

در حقیقت ترکیه بدون زرق و برق های جاذب توریست، هنوز هم سرزمینی عقب مانده، قرون وسطایی، غیر دموکراتیک و با درصد بسیار بالای بی سواد است که برنامه ریزان فرهنگی آن، به جای چاره جویی مواظب اند تا کسی با حجاب به کلاس درس وارد نشود و به تحقیق ترکیه ی صد سال پیش، مملو از مخروبه های دهقانی و محروم از روابط ملی قابل اعتنا و رویت بود، که بنا بر داده های بریتانیکا و چند مرجع دائرة المعارفی دیگر و از جمله دائرة المعارف بزرگ اسلامی، در سال ۱۹۱۹، یعنی ۹۰ سال پیش، قبل از فروپاشی دولت عثمانی، زمانی که تهران شهرکی با ۲۵۰۰۰۰ نفر جمعیت بود، آنکارا یک دهم آن یعنی فقط ۲۵۰۰۰ نفر ساکن داشته است! ولی زمانی که به اسناد در دسترس رجوع می کنیم، به طور دربسته ای تمام آن ها را در اعلام جمعیت استانبول در زمان سقوط عثمانی، خاموش می بینیم، زیرا اعلام جمعیت واقعی استانبول در ۹۰ سال پیش تمامی افسانه های تاریخی موجود در باب تصرف و اهمیت آن شهر را بر باد می دهد. مثلا دائرة المعارف جدید التدوین بزرگ اسلامی گرچه صفحات بسیاری را در شرح قصه های مربوط به دوران های دور آن شهر برجسته کرده، اما در باب جمعیت تاریخی آن به کلی الکن است، دهخدا در حوالی سال های پایانی جنگ جهانی دوم جمعیت استانبول را ۷۴۰۰۰۰ نفر اعلام می کند، که با جمعیت تهران در همان زمان برابر است، اگر جریان سیل آسای انتقال خانواده ها از روستا به شهرهای ترکیه را به علت افزایش طاقت فرسای فقر در دهات و گسترش امکانات شهرها در نظر بگیریم، که تابلوی مختصری از آن در نقل زیر منعکس است، جمعیت استانبول در پایان جنگ جهانی اول و آغاز فروپاشی به اصطلاح عثمانی، منطقا باید که حد اکثر در حدود صد هزار نفر بوده باشد، که آن را از تهران اواخر دوران قاجار بسی محدود تر و مختصرتر می کند.


«در حال حاضر، (سال ۲۰۰۰)، ۲۵ درصد جمعیت ترکیه در بیش از ۳۶ هزار روستا زندگی می کنند که نسبت به سال ۱۹۵۰ که جمعیت روستایی در حدود ۸۲ درصد بوده، ۵۷ درصد کاهش داشته است. پدیده رشد شهرهای ترکیه از دهه ی ۱۹۵۰، سالانه برابر با ۱۸ درصد بوده که در سال ۱۹۹۵ به ۶۵ درصد رسیده که در نتیجه ی مهاجرت روستاییان به شهرها بوده است. در فاصله ی سال های ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۲تعداد شهرهایی که بیش از پنجاه هزار نفر جمعیت داشت، از سی به چهل شهر افزایش یافته و در حال حاضر ۲۳ درصد از کل جمعیت در سه شهر استانبول و و ازمیر و آنکارا زندگی می کنند.» (دکتر محمد اخباری، ترکیه، ص ۹۸)


برای جمعیت کل ترکیه در سال ۱۹۲۰ و در پایان جنگ جهانی اول، ده میلیون نفر آمار داده اند و اگر این احصاء را با نسبت ۸۵ درصد جمعیت روستایی در آن زمان بشماریم، جمعیت شهری ترکیه در آغاز سقوط عثمانیان فقط یک و نیم میلیون نفر می شود که باید در میان لااقل سی شهر کوچک و بزرگ آن کشور تقسیم کنیم. مورخ برای اثبات نوساز بودن استانبول تنها اتکاء به این دلیل را کافی می داند که استانبول از زیر ساخت و استراکچر معماری رومن برخوردار نیست و نمی تواند به وسیله امپراتوران هلنیست پایه گذاری شده باشد، سراپای بافت کهن آن شهر تقلیدی از معماری اروپای شرقی است که می کوشد از نمایه های اسلامی نیز بی نصیب نماند. بی شک اگر شهری در اشعار لامارتین و در پریشان بافی های ولگرد بی هویتی چون ابن بطوطه شرح می شود، از آغاز بر هستی آن مشکوک شوید، چنان که ستایش گوته از حافظ مکر و مهر دیگری است بر ثبتی جاعلانه در برگ نوشته ای از فرهنگ آدمی، به قصد جان بخشیدن به شاعر موهومی فاقد مستندات. حاصل این که ترکیه را در حوالی سقوط عثمانیان بی مایه تر از آن می بینیم که بتوان پایتخت سرزمینی بهره برده از جبروت طولانی و گسترده ی چنان امپراتوری گفت، که از شمال آفریقا تا بالکان را در اختیار داشته و اداره می کرده است! به راستی آفرینش متنوع تحرکات نظامی لاینقطع و به جان هم انداختن دروغین همسایگان دور و نزدیک، در سراسر تاریخ سردستی و کنیسه و کلیسا نوشته موجود، از پس قتل عام پوریم تا همین چند قدمی ما، شاه کاری در کلاشی فرهنگی و تمرین های متعددی در نمایش قدرت جاعلین است.  

اینک با توان و تکیه گاه مادی و ایمانی نیروهای در حال تقابل روم غربی و شرقی، در یک دوره ی طولانی، به میزان لازم آشناییم و آثار و علائم کافی از حضور صاحبان جدید روم، یعنی کشیشان و کلیسا و نیز معابد هلنیستی بسیار شکوهمند و هنوز بر سر پا در سرزمین های شرقی روم و به ویژه ترکیه را در اختیار داریم. ظاهر تاریخ چنین ادعا دارد که قدرتمندان هلنیست روم شرقی را شهسواران قاطر سوار سلجوقی، قریب هزار سال پیش، از ترکیه فراری داده و در طی یک سلسله تحولات طولانی گوناگون، که مملو از تصاویر کارتنی است، سرانجام مهار اداره و امور ترکیه به دست امپراتوران آل عثمان افتاده است، که آنان را از راه نمایش یک سلسله تابلوهای نقاشی غربی می شناسانند، اما اگر سئوال کنیم این سلجوقیان و غیره از کدام شهر یا مرکز تجمع شرقی با قصد بیرون راندن هلنیست ها، عازم ترکیه شده، از چه امکانات مادی برخوردار بوده، در کدام شهر روم شرقی ساکن شده و توپ های شان را در چه کارخانه و با چه مارکی می ریخته اند، در پاسخ فقط قبر قلابی طغرل سلجوقی در شهر ری را به ما نشان می دهند و اگر سئوال کنیم این سلجوقیان و عثمانیان در کدام تحول منطقه ای، چه گونه و در چه زمان مسلمان شده اند، پشت گوش شان به خارش می افتد. مورخ برای دست یابی روشن تر و قابل اعتنا تر به درستی و یا نادرستی این افسانه سازی ها، مسیر دیگری را در مقابل می گذارد که عبور از آن نه فقط سهل تر که مطمئن تر است، با این یادآوری که وفور موزه ها در ترکیه مثل زدنی است و تقریبا تمامی آن ها که گردش تاریخ را نمایش می دهند خرده ریزهای قابل انتقال هلنیست ها را از سنگ قبر تا دیوار و کف سازی سرامیکی، عرضه می کنند و البته موزه ای اسلامی که بر سبیل نام آن باید بقایای دارایی ترکان سلجوقی و عثمانی را به جست و جو گران قضیه بشناسانند. موزه ای است در انتهای بنای مسجد ایاصوفیه که قریب هزار متر با آن فاصله دارد. می گویند بنا در زمانی نامعین کاخ یکی از سلاطین عثمانی بوده، هرچند که با صدها نشانه کاملا نوساز بودن آن را می توان اثبات کرد ولی اینک در وادی دیگری به سر می بریم، که زمان ساخت این موزه را در بر نمی گیرد. در آغاز تختی گذارده اند که برابر معمول نشستنگاه سلطانی بوده است ، سپس فرش هایی را نشان می دهند که آن سلاطین بر آن قدم می گذارده و در میان شان نمونه های بافت ایرانیان نیز موجود است!!! آن گاه جواهرات و نشان های همان سلاطین را چیده اند و کار این موزه ی معرف تاریخ اسلامی ترکیه تمام می شود تا به قسمت مخصوص بروید که واقعا اسباب شرمندگی هر مسلمانی است.


شمشیرهای اختصاصی پیامبر برابر نمایشی که در موزه ی اسلامی ترکیه تدارک دیده اند

مسئولان فرهنگی و موزه داران ترکیه معتقدند که این شمشیرها را زمانی پیامبر اسلام بر کمر می بسته است؟!! لحظه ای تامل کنید که اوضاع تا چه میزان بیرون از اختیار و مهار مسلمین واقعی شده است. آن ها که این شمشیرهای مطلا و نگین آذین را به پیامبر می بخشند، گرچه مسلم است با آیه ای از قرآن هم آشنا نبوده اند، بل در این مقیاس نیز بهره ی عقلی نداشته اند که پیامبری حاوی دستورات برابری اگر با چنین شمشیر بر کمر مثلا در مسجد نمایان می شد، هیچ مومنی را در اطراف خود نمی یافت. راستی را باید کسی از مسئولین مربوط در ترکیه سئوال کند که نمایش این شمشیرها چه گونه و از چه راهی به شناخت تاریخ اسلامی ترکیه و یا حتی مطلق تاریخ اسلام کمک می کند، حتی اگر بدون معارضه بپذیریم که این ابزارهای مفاخره ی حکومتی و نظامی و مال اندوزی و افاده فروشی، زمانی بر کمر پیامبر اسلام بسته بوده است؟!!   

  

صندوقچه ای که بر مبنای ادعای موزه گردانان ترکیه در آن عبای پیامبر نگهداری می شود.

این یکی واقعا به اتاق لباس اپراها می ماند. می گویند در این صندوقچه عبای پیامبر نگه داری می شود. اگر بپرسیم پیامبر بر اساس چه وصیتی عبای خود را به سلاطین عثمانی بخشیده است، مطلب از مهار یک گفت و گوی جدی خارج می شود و به بخش هزلیات می پیوندد. این که عثمانیان این عبا را کجا یافته و از چه مسیر تعلق آن به پیامبر اسلام را استفسار کرده اند، توضیح و تفسیر و پاسخ دهنده ای یافت نمی شود، اما برای گروهی این فایده را دارد که لباس اسلام را از آغاز همین کسوت ظاهر ملایان و مولویان و حکمای کنونی عرب معرفی کنند.


ظرفی که بنا بر قول موزه داران ترکیه در آن موی ریش پیامبر نگه داری می شود.

چه گونه جرات کرده اند چنین مسخره بازی آشکاری را بدون شرم به صحنه و ملاء عام بکشانند. فقط می پرسم اگر این موها از ریش پیامبر نباشد، که به صد حکم عاقلانه نیست، آن گاه چه چیز را به جای موی ریش پیامبر گذازده اند؟ آیا تشریفات رسیدن این بسته ی کوچک مو به موزه اسلامی ترکیه را چه گونه بپنداریم؟ پیامبر را مجسم کنیم که بریده هایی از موی ریش خود را امانتا به کسی سپرده، تا قرن ها بعد به عثمانیان برساند؟ و آیا تعلق و یا بی ارتباطی این تارهای مو به پیامبر خدا، ربطی به تاریخ ترکیه و یا اسلام دارد که یک موزه اسلامی آن را در برابر معبد آرتمیس و هالیکارنوس هلنیست ها علم کند؟


این هم قالب جای پای پیامبر. رسولی که ظاهرا پیوسته با پاهای برهنه، همان شمشیر زرین برکمر و عبای یادگاری به دوش، بر خاک می رفته است تا دستورات نظافت اسلامی را ندیده بگیرد و نماینده ای از موزه ی اسلامی ترکیه، در پی آن حضرت برای پر کردن غرفه ای از موزه ی خود روان بوده، تا سرانجام این جای پای بی نقص پیامبر بر گل را شکار کند تا توریست های ترکیه با شمایل جای پای پیامبر و از طریق آن احتمالا با آموزه ای قرآنی آشنا تر شوند!!! آیا در این موزه ی اسلامی یک یافته ی مطمئن تاریخی از این همه امپراتوران عثمانی، مثلا مهر و سجعی تاریخ دار که سلامت آن قابل اثبات باشد نیز یافت می شود، خیر؟!!! (صفویه6 – 205)

اگر کسی گمان کند تولید سلاطین عثمانی، مانند سلیم اول و محمد فاتح و دیگران، دشوارتر از تدارک چهل امپراتور اشکانی و یا شاه عباس کبیر یا شاه اسماعیل اول و نادر شاه افشار و سلطان محمود غزنوی است و تاریخ قوم و ملت خود را از آسیب جعلیات کنیسه و کلیسا مصون بداند، او را متعصبی بدانید، که چون پاره سنگ، مثلا به کار ایجاد موازنه در ترازوی شوونیسم ترک و فارس به کار می آید. چنین کسانی علی رغم این همه داده های روشنگر، هنوز به لبه ی آن گودال هم نزدیک نشده اند که مملو از اجساد فرهنگ کرم زده کنونی است. وجود آن تاریخ نگارانی را که هنوز با چنگیز خان هم تعیین تکلیف نکرده، جاده های چین را علامت حضور تاریخی مغولان گرفته و یا حتی بدون شائبه و نشانه و نیاز به نظیر آن چه دیوار چین گفته اند، ترکان را شمشیر به دندان به تسخیر خون خوارانه ی اروپا فرستاده اند، باید از علائم و عوارض کار سترگی گرفت که برای شست و شوی دروغ های ساخت کشیش و خاخام، از سراپای پیکره آگاهی های تاریخی و فرهنگی و مذهبی و غیره انجام می شود.

 

«ده ها هزار از لشکریان پیش می آمدند. پیشاپیش همه جنگاوران ترک بودند که جبه های قرمز آنان همچون نواری روی سبزه های کم رنگ دامنه ی تپه کشیده می شد و شمشیرهای کج آنان در نور آفتاب می درخشید. پشت سر آنان اسرای صرب و بلغار و هنگری می آمدند. اینان را با تازیانه و سرنیزه به جنگ واداشته بودند. پس از اینان جنگ جویان مسیحی بودند که برای پول و مزد داوطلبانه با همکیشان خود می جنگیدند. » (برناردین کیلتی. سقوط قسطنطنیه، ص ۱۰۶)

 

این خیال بافی محض، تصویری از کتاب سقوط قسطنطنیه است. مترجم این کتاب مصطفی مقربی، شاید هم همان شخصیت فرهنگی، سیاسی و ژنرال بزرگی است که در دوران نزدیک به انقلاب ۵۷ اعدام شد. کتاب در سال ۱۳۵۰ چاپ شده و نمی توان آن را حاصل شر و شورهای جوانی مترجم دانست، اما تعلق قومی، صاحب اندیشه و مقامی را به اشاعه ی این تصاویر و اطلاعات سخیف واداشته که مدعی است در سپاه سلطان محمد فاتح اسرای صرب و بلغار و هنگری با زور تازیانه به جنگیدن وادار می شده اند. عقل چندانی لازم ندارد که آدمی دریابد نه فقط کسی با ضرب تازیانه و زخم سرنیزه مجبور به جنگیدن نمی شود، بل بخشی از سربازان واقعا جنگنده را نیز باید به جای نبرد، به وادار کردن آنان گمارد. بدین ترتیب و بر مبنای این اظهار نظر، شاید سلطان محمد فاتح نه از ترکیه، که از غرب و پس از گرفتن اسیر از میان ملل اروپا، به فتح قسطنطنیه آمده باشد!!؟ جالب تر این که می نویسند سربازان ترک شمشیر کج به دست، با توپ هایی بزرگ و ویران کننده، همان زمان که شاه عباس ما با توپ های دیگری مقابل پرتقالی ها در بندرعباس می جنگید، دیوارهای قسطنطنیه را متلاشی کرده اند! جای شکر است که کسانی همگی ما را منصفانه و عادلانه و به نسبت مساوی تمسخر کرده اند!!؟ راستی چه باید گفت، آیا مقربی هم شرق و غرب عالم را نمی شناخته و با خبر نبوده که بای فتح صربستان و مجارستان و بلغار ابتدا باید استانبول را فتح کرد، یا این نظامی ارشد نمی دانسته است برای رسیدن از شمشیر به توپ باید لااقل از کاربرد تفنگ های سر پر گذشت و نمی توان لشکری شمشیر کج به دست را با توپ قلعه کوب هم مجهز کرد! شاید هم مقربی از چنین ابراز قدرتی از سوی همولایتی های خود، در آن ایام دور، لذت می برده است!

 

«بالای بوسفور در محل دژ جدید ایلی حصار، هر کشتی حامل خوار و بار که از دریای سیاه می آمد، مصادره می شد. بر باروی دژ توپ هایی کار گذارده بودند که می توانست گلوله های سنگی به وزن ۲۷۲ کیلوگرم پرتاب کند. اگر یک کشتی مقاومت یا نافرمانی می کرد، توپ ها را به سوی آن نشانه می رفتند. یک کشتی ونیزی را که از فرمان مصادره سر باز زده بود، با یک گلوله غرق کردند. سرنشینان کشتی را که خود را به آب انداخته بودند دستگیر و نزد فرمانده خود بردند. تمام آنان را که سی تن بودند کشتند و اجسادشان را از میان دو نیم کردند. ناخدای کشتی را نیز بر سر شمشیری نشاندند» (برناردین کیلتی. سقوط قسطنطنیه، ص ۱۰۷)

  

اگر صاحب خردان قومی این اراجیف مطلق را، که از درنده خویی اجدادشان می گوید و با دست دروغ بافان مزدور کنیسه و کلیسا، تا میزان شقه کردن مردگان هم ثبت شده، به عنوان تاریخ و نحوه ی ظهور خود در این منطقه می پذیرند و لمحه ای نمی اندیشند که این گونه گفتارها چیدن مقدمه ای است بر اتهام های بعدی که ترکان را مسئول سوزاندن کلیساها و دریدن شکم زنان مسیحی آبستن به هنگام فتح بالکان بگویند، پس دیگر حق ندارند افسانه های شاه نامه را مردود بشمارند و بر داریوش هخامنشی خرده بگیرند و اگر این یاوه های مطلق و محض را به دور اندازند، آن گاه برای حضور امپراتوری خود در این حوزه مستندات دیگری برای عرضه ندارند!

 

«آخرین امپراتور روم پالئولوگوس، جانشین قسطنطنین بزرگ، نزدیک باروهای قسطنطنیه بر دروازه سن رومانوی به مرگی دلیرانه و افتخار آمیز جان سپرد. پس از پایان جنگ، یک جفت کفش به رنگ قرمز سیر، که نقش عقاب امپراتوری بیزانس بر آن زر دوزی شده بود، از زیر تل اجساد بیرون آمد. جسد امپراتور را کسی نمی شناخت، اما به دستور سلطان محمد ینی چری ها جسدی را بیرون آوردند که با وضعی رقت بار و جگر خراش چنان ناقص و پاره پاره شده بود که نزدیک ترین دوستان امپراتور هم قادر به شناختن آن نبود. سر او را از کاه پر کردند و از مجسمه ژوستی نین آویختند تا تمام خلق آن را ببینند» (برناردین کیلتی. سقوط قسطنطنیه، ص ۱۶۸)

 

این هم سکانس آخر نمایش نامه  پیروزی عثمانیان بر بیزانسیان، که از فرط گندیدگی به استفراغ می ماند. سر امپراتور را از جسد متلاشی و غیر قابل تشخیص او جدا و از کاه پر می کنند، بر بلندی می آویزند تا مردم عادی، که نمی دانیم به مدد چه اسطرلابی او را می شناسند، از سرنوشت او عبرت بگیرند!!! به راستی چه گونه توانسته اند تمام جهان را بازیچه ی چنین تالیفاتی کنند که اقوام به جای شوریدن علیه آن، خرده ریزی از این انبان دروغ را در جیب خود دارند، زمزمه ای از آن را به گوش اطفال خویش می خوانند و افتخارا بر امتداد نسل قوم خود، از بطن گرگان رضایت می دهند!!! مورخ می خواهد از بنیان گذاران موزه ی اسلامی ترکیه بپرسد که چرا به جای نمایش قالبی از کف پای پیامبر، آن کفش های به جا مانده از پالئولوگوس، آخرین امپراتور روم را برای دیدار آیندگان نگه داری نکرده اند؟!


حالا باید به بخش غیر مقدس موزه ی اسلامی ترکیه در جست و جوی اثری از سلاطین سلسله عثمانی برویم تا این تابلوی مینیاتور از سلطان احمد اول را به ما نشان دهند. سلطان احمد همان شخصیت بزرگ و امپراتور عالی مقامی است که در استانبول  مسجدی را به همچشمی ایاصوفیه و درست در مقابل آن ساخته است. اگر کسی بررسی کتاب «هنر دربارهای ایران»، اثر سودآور را به یاد داشته باشد، تعجب نخواهد کرد که چرا میراث تاریخی و اسلامی دو ملت ایران و ترک، فقط کاغذهایی رنگ شده است که به صورت تابلوهای مینیاتور و یا کتاب هایی مملو از حوادث پر ابهت تاریخی همه جا بر هم انباشته اند، اما اگر سراسر موزه های مربوطه را بگردید، به قدر یک دوات، وسیله ی نگارش از آن دوران ها، متعلق به هیچ یک از دو کشور، نخواهید یافت.    



 عکس فوقانی یک نمونه از خطاطی های اسلامی است که به کار اثبات قدرت عثمانی نمی آیدعکس پایینی برگی از کتابی است به زبان ترکی، با سرلوحه ای بدین مضمون:

 

«ذکر احوال سلطان اعظم، پادشاه عالم و شاهنشاه بنی آدم سلطان البرین و خاقان البحرین خادم حرم الشریفین السلطان بن السلطان ابن السلطان ابن السلطان ابوالفتح الغازی سلطان محمد خان ابن السلطان ابراهیم خان ایدالله دولتهم الی یوم القیامه.»

 

در متن، او را سلطان سپهر اقتدار می خوانند که در سال ۱۰۵۱ هجری به دنیا آمده و تا سال ۱۰۸۵ هجری یکسره مشغول کشتار و فتح و قلع و قمع این و آن بوده، اما اگر تمام موزه های ایران و ترکیه و جهان را بگردید، درست مانند زمان ساسانیان، از عثمانیان مقدم نیز یک کارد آشپزخانه برای پوست کندن سیب زمینی نخواهید یافت تا آن را ابزار دویست سال نبرد میان روم و ایران و یا شش قرن ستیز مداوم در خاک ترکیه قرار دهیم! 


و این هم دیاگرام تاریخی مصوری به زبان ترکی که در سمت چپ مالک اوغلی و المنظر اوغلی و فهسر اوغلی و غالب اوغلی و غالق اوغلی و صباح اوغلی و دو بار ایره اوغلی و شمعون و یونس و جرجیس، در میانه ملک ایشا و ملک یهوسا و ملک فالقوس و ملک فیلقوس ماثان و فیلقوس ذوالقرنین و عمران قزی مریم و مریم اوغلی عیسی و در سمت چپ شاپور و بلاش و اردوان اصغر و اکبر و بهرام و یزد جرد و کسری و بلاش و هرمز و چند نام دیگر را به همراه تصاویری از حضرت زکریا و حضرت یحیی و حضرت عیسی و اسکندر ذوالقرنین، به تبعیت از شیوه ابن ندیم، معرفی می کند. کاری به این قضیه ندارم که مندرجات این برگ آذین تازه بزک کرده کم ترین ربطی به دولت عثمانی ندارد، ولی صاحبان فرهنگ و روشن فکران منطقه، از ترک و عرب و فارس، می توانند به خود ببالند که زیر بنای دانایی های تاریخی کنونی آنان، در زمان ما نیز، بیش از داده های این باسمه تازه رسامی شده نیست.

 

این هم دو تصویر دیگر، سمت راست از کتاب سبحة الاخبار به زبان ترکی مملو از رنگ و نقش که ظاهراً به تاریخ انبیاء می پردازد و سمت چپ برگ دیگری از همان کتاب، که از هابیل و قابیل و حضرت آدم می گوید بی این که سرانجام کسی توضیح دهد این دو نام فرزندان آدم را، نظیر زلیخا و بلقیس، از کجا برداشته اند؟ بنا بر شرح حاشیه در تصویر میانه فرشته ای به آدم حروف معجم و ابجد تعلیم می دهد، هابیل در بالا و قابیل در زیر نشسته است، در وسط سلسله مراتب انبیاکه از شیث نبی به انوش، از او به قینان، از قینان به مهلاییل و از مهلاییل به بزد نامی می رسد و دنباله ی آن به کیومرث و فرزندش سیامک کشیده می شود! تا بدانیم در انتشار موهومات و مخلوقات تاریخی ساخت کنیسه و کلیسا اسناد ترک و فارس و عرب، خلاف دیگر موارد، از جمله ادعاها درباره ی مسائل سیاسی و حکومتی صدر اسلام، کم ترین اختلاف و ستیزی با یکدیگر ندارند، چنان که موزه ی اسلامی ترکیه مکتوبات به زبان فارسی از هرگونه دیوان و شاه نامه ی فردوسی، با خط و تذهیب کتاب آرایان ترک نیز، به قدر کافی ذخیره کرده است! (صفویه 6 – 206)

خبرنامه
وبلاگ
جستجو در حال ارسال پیام ... پست الکترونیک وارد شده معتبر نمی باشد ارسال