فارسی
  • فارسی
  • English

هنر دربار های ایران، سود آور

آقای سود آور، یکی از سر سخت ترین باستان ستایان ایران، که خود را کارشناس امور فرهنگی تمام دوران ها می شناساند و بر موجودی موزه های جهان مشرف است، در تالیفی که بر آن «هنر دربارهای ایران» پس از اسلام نام نهاده، در حقیقت سندی ساخته است که به صراحت توضیح می دهد که لااقل در هفت قرن نخست هجری، از این همه دربار و دولت های اسلامی ایران، که شایع است یکی از آن ها روزانه به هند لشکر می برده، حتی نعل اسبی برای عرضه وجود ندارد. به راستی کار سود آور، کتاب دیگری با نام «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام» را به یادم می آورد که گرچه نام مولف متعصبی چون «احمد تفضلی» را یدک می کشد، اما تنها به این کار آمده است که با تکیه به محتوای آن، اثبات کنیم از ایران پیش از اسلام، به مقدار نیم بیتی هم یادگارهای ادبی نمانده است.


این تصویر بخشی از صفحه ی ۲۷ کتاب سود آور، یعنی فصل آغازین و پس از مقدمه ی تالیف اوست، که معرفی نمونه های هنر در دربارهای ایران را، از دوران مغول، یعنی هفت قرن پس از طلوع اسلام آغاز کرده است. اگر به فهرست کتاب او رجوع کنیم، فصل دوم را به هنر دربار تیمور، فصل سوم را به هنر دربار بایقراء ترک، فصل چهارم را به هنر دربار ترکمانان و بالاخره فصل پنجم را به معرفی هنر دربار صفوی اختصاص داده است تا بر خواننده هوشیار معلوم شود که بنا بر همین توهمات موجود، اگر مغولان و تیموریان و ترکان به ایران نتاخته بودند، سودآور فارس پرست باید کتاب اش را به صورت دفتری بی متن بیرون می داد و این هنوز در حالی است که معرفی هنر مغول و تیمور و غیره نیز، در کتاب سود آور، منحصر به نمایش چند تابلوی یخ کرده مینیاتور است که در کارگاه های ساخت فرآورده و لوازم جعلی تاریخ و هنر، در زیر زمین ها و مراکز وابسته به اورشلیم ساخته اند. در پیشگاه یک خرد فروخته نشده و به گروی دروغ نرفته، فقط رجوع به کتاب سود آور برای قبول بی باری کامل اجتماعی در ایران پیش از صفویه معلوم و هر زائده ی مباحثاتی و استدلالی دیگر غیر ضرور می شود. (صفویه3 – 106)

 

«بیش‏تر مباحث این کتاب، به دوران اسلامی تاریخ ایران مربوط است، زمانی که زبان فارسی در سراسر اراضی وسیعی، که البته گسترده‏تر از امروز بوده است، تنها عامل هویت و فرهنگی مشترک بود. به همین دلیل در سراسر کتاب از واژه «فارسی» کمک گرفته‏ ام تا به مناطقی اشاره کنم که در آن غلبه با زبان و فرهنگ فارسی بوده است.» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۱)

 

ابوالعلاء سودآور و تعلق سودایی ‏اش به ایران فارس نشان و دوران باستان و دشمنی‏ اش با عرب و اسلام به معرف نیاز ندارد و چنان که در نخستین جملات کتاب‏ اش می‏خوانیم، او ایران بزرگی در خیال پخته که در تمام گستره، از عهد کهن، مردمی متعلق به وادی‏ های مختلف، مشغول خوش و بش به زبان شیرین فارسی بوده‏اند. بی شک این موجود نباید حتی یک کاسه دوغ در تبریز و کردستان و خوزستان و سیستان و گیلان از دوره گردی گرفته و خورده باشد، تا متوجه شود که هنوز هم پس از قرنی کوشش اجباری و تمام عیار دولتی، برای عمومی کردن زبان فارسی و با تمام ابزارهای مؤثر و رایج، چون آموزش عمومی و مکاتبات دولتی و نمایشات تلویزیون و گفتارهای رادیو و ممانعت جبری از رواج زبان بومی و از این قبیل و قماش، هنوز کسی در ولایات ایران وحتی در بومی نشین‏ های فارس، زبان فارسی مورد نظر او را به درستی نمی ‏فهمد و چون چنین آدمی کتابی در باب هنر دربارهای ایران دارد، که عمده مطالب آن به ایران پس از طلوع اسلام مربوط می ‏شود، پس برای نمایش گوشه‏ ای از حقیقت به او، بد نیست چند برگی ازکتاب‏ اش را پیش چشمان خودش بازخوانی کنیم.

 

«راز تحول سیاسی و فرهنگی ایران در واکنش مردم در برابر مهاجمان نهفته است. این کشور هزاران سال در مسیر تجارت، مهاجرت و هجوم‏ های متعدد قرار داشته و پی ‏آمدهای فرهنگی این تحولات در سه مورد کاملاً آشکار است. نخست تعرض یونانیان در سده‏ی چهارم پیش از میلاد، دوم تسلط اعراب مسلمان در سده‏ی هفتم میلادی، سوم، هجوم مغول در سده‏ سیزدهم میلادی. نحوه مقابله با تجاوز به پویایی فرهنگ قوم مغلوب باز بسته است که در نهایت یا فرهنگ متجاوز را پذیرفته و از گذشته خود جدا می ‏شود یا علیه آن فرهنگ علم نافرمانی می ‏افرازد. مسلمانان پس از هجوم به مصر و عبور از شمال آفریقا، رو به اسپانیا نهادند. مصری‏ ها که خود صاحب فرهنگ کهن سالی بودند، از گذشته خود بریده، در فرهنگ اعراب مستحیل شدند، ولی اسپانیایی‏ ها مقابل آن ایستادند و طی مبارزه ‏ای طولانی قوم مهاجم را از سر راه خود بیرون راندند.

در این میان، ایرانیان راه میانه‏ ای را گزیدند: آیین جدید را پذیرفته در عین حال آداب و رسوم دیرینه خویش را از یاد نبردند. آن‏ ها توانستند با تلفیق دو فرهنگ، فرهنگ نوینی بیافرینند که در آن شیوه‏ همسان سازی، در پس هر حمله ‏ای به ایران تکرار شده است. ایرانیان، پس از هر هجومی، ابتدا در برابر تشکیلات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مهاجمان عقب نشسته، پس از افول قدرت نظامی آن‏ ها، در کار پیراستن اعتقادات اقتباس شده برآمده‏ اند. پیروی دراز مدت از این روش، در هنرهای متنوع دربارهای ایران، از جمله در نقاشی و خط، موجب آفرینش آثار درخشان هنری کم نظیری شده است» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۳)


هنگامی که کسی سه حمله مطلقا انجام نشده  بزرگ، چون هجوم اسکندر و اعراب و مغول به ایران را در خیال خود دارد، یافتن راه گریز « همسان سازی» در پی این حمله ها نیز، که برگردانی از آن دیده و شنیده نمی شود، برای او دشوار نخواهد بود. وسعت چنین خیال بافی های بی مرز و محدوده، در آن تصور و تصویری ثبت است که می نویسد: «این کشور هزاران سال در مسیر تجارت قرار داشته». صاحب این سخن کاری به این ظواهر و لوازم ندارد که تا همین اواخر در این سرزمین بنای کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و خانه های اشرافی پیدا نمی شود، او به داستان های راه ابریشم علاقه  زیبا شناسانه دارد و مایل است ایرانیان یورش های بزرگ ولی انجام نشده  دشمنان، از یونانی و عرب و مغول را، به شیوه «همسان سازی» درهم شکسته و این دشمنان را سرانجام ایرانی فارس زبان کرده باشند و اگر از او قرینه  کوچکی از این توان عجیب و غریب ملی بخواهیم، نمی دانم چه خواهد گفت. زیرا لااقل کتاب اش نه فقط از نحوه چنین دگردیسی، چنان که بررسی خواهم کرد، تهی است بل همه جا، بر مبنای نقل زیر، معکوس و مغایر آن را نشان می دهد. بدون تردید این خود ستایی های مستقر بر قبول اقوال بچگانه شاه نامه، عارضه آشنایی است که ایران ستایی مبتنی بر سرکردگی فارس ها را، که سود آور جزء کوچکی از آن است، بر آن بنا کرده و بالا برده اند.

«لشکرکشی‏ های اسکندر، که از سال ۳۳۳ پیش از میلاد شروع شد، با غلبه‏ او بر امپراطوری هخامنشیان همراه بود. او تا مرزهای شرقی هخامنشیان پیش رفت و در سال ۳۲۳ پیش از میلاد، بی این که جانشینی برای خود برگزیند، در بابل مرد. پس از مرگ وی بین سرداران‏ اش برای تصاحب سرزمین‏ های تسخیر شده نزاع بزرگی روی داد. سلوکوس از فرماندهان اسکندر، بر ایران و نواحی شرقی مسلط شد و پس از هخامنشیان سلوکیان تا سال ۲۴۷ پیش از میلاد بر ایران حکم ‏رانی کردند. با قدرت گرفتن پارت‏ ها، سلوکیان از ایران رانده شدند و پارت‏ ها جای آن ‏ها را گرفتند. هرچند پارت‏ ها قومی ایرانی بودند، با این حال مرده ریگ یونانی‏ ها را همواره نزد خویش نگه داشتند و در دوران دراز زمام ‏داری قریب پانصد ساله‏ خود، که طولانی‏ترین دوره حکومت در طول تاریخ به شمار می ‏رود، همچنان نفوذ فرهنگ یونانی تداوم یافت. زبان یونانی به طور رسمی و اداری جای آرامی را گرفت و بر سکه های دولت پارت، تا آخرین فرمان ‏روای آن‏ ها، خط یونانی حکاکی می‏ شد. خدایان یونان به پرستشگاه ‏های ایران وارد شدند و معمولاً پرستش و اهمیت آن‏ ها بر خدایان ایرانی تحمیل شد. ادبیات یونانی در بین طبقات متمول و اشراف رواج خاصی یافت تا جایی که وقتی سر بریده کراسوس، سردار رومی را برای ارد، پادشاه پارت‏ ها آوردند او مشغول تماشای نمایش نامه باکا اثر اورپیدس بود. آثار فلسفی کلاسیک که مدت‏ها در یونان فراموش شده بود، بار دیگر در ایران مورد توجه قرار گرفت. بسیاری از آن آثار پس از پیروزی اعراب وکشف مجدد آن از طریق اسپانیای اسلامی در غرب، به عربی ترجمه شد. به دنبال پیروزی ‏های اسکندر، فرماندهان یونانی، جانشین حاکمان هخامنشی شده در بلخ حکومت مستقلی تشکیل دادند که تا دو سده دوام داشت. این حکومت اغلب به نام حکومت پادشاهی یونانی ــ باختری خوانده می ‏شود. تا سده دوم پیش از میلاد، حملات پی در پی سکاها و پارت ‏ها، مهاجمان چادر نشین دشت‏ های شمالی ایران، که خود نیز از طوایف ایرانی بودند و همچنین کوشان‏ های احتمالا ترک نژاد، موجب تسخیر افغانستان شدند و دامنه‏ فتوحات خود را تا شمال هندوستان گسترش دادند. زبان رسمی کشور بلخ، از گروه زبان‏ های شرقی ایران بود که به خط یونانی نوشته می ‏شد» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۸)

 

آشفته نویسی بی سر و ته و درهم آمیزی ترک و فارس و یونانی و هندی و افغانی خلاصه تر و جمع و جور تر از این میسر نیست، از این مسیر با آن شیوه همسان سازی ویژه ایرانیان که سودآور به آن می‏نازد، آشنا می‏شویم که در رخ داده‏ های واقعی تاریخ، معنایی جز حضور بی‏ معارض پانصد ساله‏ یونانیان، پذیرش و پذیرایی همه جانبه و ۱۴۰۰ ساله از دین و فرهنگ و سیاست و اعتقاد و اقتصاد وسنت و رسوم اعراب مسلمان و چنان که سودآور می‏گوید، قبول و تسلیم و توسل کامل به فرهنگ ترکان و مغولان، نبوده است! در واقع امر، حرف واوی در متن بالا نمی‏ یابم که حتی اندکی با شمایل واقعیت تاریخ ایران، از جمله در موضوع سلسله‏ اصطلاحاً پارتیان، تطبیق کند. با این همه به این گونه ترانه‏ سرایی ‏های تاریخی سودآور بی‏ اعتنا می‏مانم و با راه ‏نمایی عنوان کتاب‏ اش، «هنر دربارهای ایران» به جست و جوی این هنر به دربارهای تشکیل شده در ایران اسلامی سرک می کشم تا از نشانه ‏های هنری باقی مانده از طاهریان و صفاریان و سامانیان و دیالمه آل زیار و آل بویه و غزنویان و غوریان و اتابکان و خوارزم شاهیان در کتاب سودآور دیدن کنم، اما بلافاصله و در صفحات آغازین کتاب او به نمونه‏ هایی بر می خورم که تصاویر و شرح های بر آن‏ها را در زیر می ‏بینید.

مسلم است نصب عکس ‏های زیر در کتابی که قصد بررسی «هنر دربارهای ایران» در دوران پس از اسلام را دارد، جز رجوع به پیشینه ‏های هنری ــ تولیدی ماقبل پوریم شناخته نمی‏ شود و به نحوی با قصد و عنوان اصلی کتاب بی ارتباط است.

این عکس را سودآور در صفحه ی ۱۵ کتاب‏ اش از یک نمونه سنگی بسیار کهن و احتمالاً یافته ‏ای از منطقه‏ تمدن تازه مکشوف جیرفت آورده و بر آن شرح و متن زیر را گذارده است:

 

«ابزار تشریفاتی خرد کننده و آرد کننده، متعلق به مناطق جنوب شرقی ایران، نیمه‏ی اول هزاره‏ سوم پیش از میلاد. باکلریت حکاکی شده، به بلندی ۲۱ سانتی متر»

این هم عکس دیگری از صفحه ۱۵ همان کتاب، که یک سفال معروف یافت شده در کلاردشت با قدمتی لااقل سه هزار ساله را نشان می‏دهد و جز شرح رشد دیدگاه هنری در تولیدات صنعتی ایران کهن، با شرح و بسط زیر، ارتباط دیگری با عنوان کتاب سودآور ندارد.

 

«ریتون سرامیک، مربوط به منطقه شمال غرب ایران، متعلق به سده دهم تا هشتم پیش از میلاد. به بلندی 5/35 سانتی متر»

 

با این که ریتون خواندن این سفال مطلقاً غلط است، اما به نوعی می ‏توان پذیرفت مراجعه سودآور به چنین پیشینه‏ ای در روند تولیدات کهن ایران، به عنوان آماده‏ سازی ذهن خواننده و فراهم آوردن زمینه‏ هایی برای مقایسه، موجه و حتی مفید است، ولی این مطلب بنیادی در جای خود می‏ ماند که این گونه نمایشات با عنوان اصلی کتاب سودآور ارتباط اساسی و محکمی ندارد.

راست: بودا به حالت نشسته، افغانستان، قرن دوم میلادی، به ارتفاع ۷۵ سانتی متر،

کنده کاری از جنس شیست.

چپ: عزیمت سیدارته گوتمه، افغانستان، نیمه ی دوم قرن سوم میلادی،

کنده کاری از جنس شیست، بلندی ۳۵ سانتی متر.

 

اما ناگهان در صفحه ۱۹ کتاب «هنر دربارهای ایران»، با این دو عکس و شروح زیر آن مواجه‏ ایم: بودایی به اسلوب نشسته، با آن خال الحاقی پیشانی، که ورودش به صفحات مقدمه کتاب سودآور اندکی سنگین است و در سمت چپ سنگ نگاره ‏ای تماماً یونانی با فرشته نگهبان معروف هلنی، که تداعیگر حکاکی ‎های حوزه نقش رستم است و دست‏آویز نصب آن‏ ها، ظاهراً برداشت زیر از مسائل هنر ایران بوده که بی‏ تعارف به بافتن مالیخولیا شبیه ‏تر شده است.

 

«عامل دیگر ترکیب فرهنگ‏ ها، فتوحات چادرنشینان هندی است که باعث شد آیین بودایی از طریق آرکوزیا به بلخ راه یابد. در تصاویر و نقش های بودا در بالا مزج سه فرهنگ ایرانی و هندی و یونانی به خوبی مشهود است. در این تصویر بودا با لباس رهبانی با پارچه چین‏ دار مشخص شده است. این شیوه، نشانه‏ ای از فرهنگ ایرانی به شمار می‏رود» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۹)

 

در نظر و نزد این حضرات، عقاید، الزاماً با سپاهیان توسعه می‏یابند و گرویدن به بودا را نیز چون تمایل ایرانیان به اسلام، شگردی برای گریز از ضربه‏ی شمشیر قبایل هندی می ‏شناسانند!!! برای من باور به فتوحات چادر نشینان هندی، آن هم تا بلخ، کم‏ تر از آن سبب تفریح نیست که می‏ خوانم بودا به سبک ایرانیان لباس می‏ پوشیده است! اما با اغماض بسیار باز هم این بافت غلط بر پوشش تاریخ منطقه را، به عنوان سعی سودآور برای آماده‏ سازی ذهن خواننده کتاب ‏اش و فراهم کردن زمینه ‏هایی برای ورود به هنر دربارهای ایران پس از اسلام، موجه می ‏بینم، هرچند این گونه نمایشات، با عنوان اصلی کتاب سودآور پیوستگی نداشته باشد.

راست: قاب پنجره با تزیینات گچ کاری، قرن چهارم هجری، ماوراء النهر، ارتفاع   5/79 سانتی متر. چپ: سر تبر قرن یازدهم هجری ، از جنس فولاد و طلا، به خط نسخ و ارتفاع ۱۳ سانتی متر.

اما جمع شدن این گونه تصاویر در صفحه ۲۲ کتاب سودآور به خوبی پرده از اصل ماجرا بر می‏دارد. این که چرا سودآور دور خود می‏چرخد، این همه حاشیه می‏رود و به اصطلاح این پا و آن پا می‏کند و نمایش نقش برجسته ‏ای بر روی ماسه در هند، یا قاب پنجره ‏ای در ماوراء النهر و یا سر تبری از دوران صفویه، چه گونه با ورودیه بررسی «هنر دربارهای ایران» پس از اسلام مرتبط می ‏شود و چرا سودآور خواننده را دنبال نخود سیاه از این نقطه به آن نقطه و از این دوران به آن دوران می ‏فرستد، پاسخ خود را زمانی می‏ گیریم که او پس از طی این مقدمات، به تشریح ویژگی های هر دوره هنری، در دربارهای ایران اسلامی وارد می‏ شود و متن فصل اول کتاب او، در صفحه ۲۷، با چنین عنوانی آغاز می‏ شود:

 

«فصل اول، مغولان:  انوری ابیوردی شاعر ایرانی قرن پنجم و ششم هجری، پیش ‏گویی کرد که روزی مصیبت بار و طوفانی فرا خواهد رسید که در آن روز تمامی شهرها ویران خواهد شد. خلاف پیش گویی انوری، در آن روز نه فقط طوفانی حادث نشد، که هوا چنان آرام بود که شمعی روشن در بیابان خاموش نمی‏ شد. با این حال روایتی افسانه‏آمیز می‏گوید که آن روز پیش‏گویی انوری، به حقیقت پیوست، زیرا در سرزمینی دور در مغولستان در آن روز چنگیز خان متولد شد.» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)

نقش برجسته ای بر روی ماسه سنگ، دهلی، رقاع، به ارتفاع 5/54  سانتی متر

 

اگر کسی کم ‏ترین تعهدی  به درک درست داشته باشد با خواندن چند سطر فوق قانع می ‏شود که سرزمین ایران، پس از ظهور اسلام نیز از تحرکات اجتماعی تخلیه بوده است. آیا متوجه ‏اید؟ سودآور نخستین فصل کتاب و اولین نشانه‏ های ظهور هنر در دربارهای پس از اسلام ایران را، از بارگاه مغولان، آن هم با این خرافه‏ ی پوچ، آغاز کرده است! همان سودآور که سراسر منطقه را از دیر هنگام وام دار خط و زبان و هنر فارسیان تبلیغ می‏کرد، حالا برای ورود به میدان بررسی نمونه‏ های  هنر در این دربارهای پس از اسلام، از آن که هیچ نمایه و به هیچ صورتی از تظاهرات تولید و هنر در دوران طاهریان و صفاریان و سامانیان و دیالمه ‏ آل زیار و آل بویه و غزنویان و غوریان و اتابکان و خوارزم شاهیان برای عرضه ندارد و علی‏ رغم پرده دودی که از گستردگی دروغین هنر ایرانی ــ اسلامی تا زیر جامه بودا پخش می ‏کند، در عمل ناگزیر است وجود نمایشاتی از تولیدات هنری در دربارهای ایران پس از اسلام را از عهد آن مغول خون خوار و ویرانگر قرن هفتم هجری آغاز کند!!!

اگر سودآور هم نتوانسته، نمونه ‏ای از دست ساخته‏ های درباری، در هفت قرن نخستین پس از طلوع اسلام در ایران بیابد، پس بدانید تحرک اجتماعی دوباره در ایران پوریم زده، پس از 22 قرن، از دولت صفوی آغاز می ‏شود و اگر تا قرن هفتم هجری، سودآور نشانه ‏ای از هنر دربارهای ایران ندارد، پس این انبوه دانشوران و شاعران و حماسه سرایان و پزشکان و منجمان با کدام امکانات و پشتیبانی و در چه مرکز و مکتبی پرورش یافته ‏اند و دانش و زبان آوری خود را به چه خواستارانی عرضه می‏ کرده‏ اند، که کاسه‏ ای برای نمایش در کتاب سودآور ندارند؟!

این‏ها درسی است تا کسانی بدانند دامنه حقه بازی و جعل، حتی برای یهودیان هم، چندان بی انتها و بدون حساب و کتاب نیست! اما آیا سودآور به راستی چیزی از هنر مغولان و یا سلسله های پس از آن تا عهد قاجار در ایران یافته است؟ بله، تنها و تنها مقادیری تابلوی نقاشی و  خطاطی و مینیاتور، که یکی هم از میان آن‏ ها، عمر بیش از دویست سال ندارد. باسمه ‏هایی که صد فقره از آن را، بنا به سفارش حداکثر تا صد روز و لااقل در صد گارگاه از اروپای شرقی تا هند تحویل می دهند. (صفویه1 – 35)

 

«تصرفات چنگیز از تابستان تا آخر پاییز ادامه داشت. او خود در رأس سپاهی کارآزموده، که در حدود دویست هزار نفر یا بیش ‏تر برآورد می ‏شود، به پیشروی پرداخت. سپاه مغول با پشتوانه ‏ای قوی سازمان یافته بود، تا بتواند هزاران مایل دورتر از قرارگاه خود به حملات ادامه دهد. حملات و عملیات آنان بر اساس آگاهی از نقاط ضعف طرف مقابل و رخنه در این نقاط ضعف و نیز قتل عام گسترده طرح ‏ریزی می ‏شد، تا بتواند در روحیه مردم رعب و وحشت ایجاد کند. شهرها یکی پس از دیگری سوزانده و غارت شدند، ساکنان آن پی در پی از دم تیغ گذشتند و افراد زیادی از زن و مرد، به اسارت گرفته شدند. گفته شده است که تولی پسر چنگیز، در مرو بیش از صد هزار تن را به قتل رساند و فقط 800 صنعتگر، از این کشتار وحشیانه جان سالم به در بردند. نیشابور کانون دانشمندان خراسان با جمعیتی افزون بر نیم میلیون نفر، نابود شد. مورخان ایرانی یادآور می شوند که ایران هرگز چنین فاجعه عظیمی را به خود ندیده بود» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربار های ایران، ص ۲۷)

 

فاصله زمانی میان تسلط تصوری مغول و هلاکوی فرضی و تیمور در ایران ناشناس، تا ظهور صفویه، از سیصد تا صد سال است، فاصله‏ ای که از قتل عام و ساخت کله منار و کشتن دانشمند و سر بریدن صنعتگر و تخریب و سوزاندن شهرها و از این قبیل بی داد گری های ممتد پر کرده اند و عجیب که در عین حال سودآور در باب تاریخ هنر ایران پیش از صفویه، جز دست آوردهای همین سیصد سال ظاهرا پرآشوب و کشتار بی ترحم، چیزی برای عرضه ندارد! او که معلوم نیست از چه راه حتی از طراحی شیوه نبرد در ذهن چنگیز هم خبر دارد، گرچه از سراسر دوران۶۰۰ ساله پیش از چنگیز، که دوران رونق اقتصادی و تمرکز سیاسی و تعالی فرهنگی و فتح مکرر هندوستان و شیرین زبانی های شاعران و بیان نصیحت و ظهور و حضور دانشمندان و ستاره شناسان و منجمان و پزشکان و زیج اندازان و هزار فرقه و فن دیگر می گویند، یک قلمدان و خنجر و  دست نوشت و کاسه و کوزه، در زمره «هنردربارهای ایران» برای معرفی ندارد، اما در عوض همان سرداران و فرزندان خون خوار مغول و ایلخان و تیمور را، در کنار قتل عام هایی که فقط سهم نیشابور در ماجرای ظهور چنگیز نیم میلیون نفر است، چنان به امورات فرهنگی و به خصوص شاه نامه نویسی مشغول می کند، که لاجرم۱۲۰ صفحه از کتاب «هنر دربارهای ایران» را به نمایشگاه ارائه نمونه هایی از توجهات هنری چنگیزیان، ایلخانان و تیموریان اختصاص داده است!!!

اگر در غالب صفحات مکتوب میراث فارسی پس از اسلام ایران، که بی استثناء فرآورده هایی از قرون اخیرند، توجه ویژه ای به نیشابور می بینیم، که سودآور«کانون دانشمندان خراسان» می خواند، از این است که نیشابور را یک شهر دو منظوره علم کرده اند. نخست نام آن به نوعی وجود امپراتوری قلابی ساسانیان را تایید می کند و دیگر آن که نیشابور را از مراکز تجمع یهود پس از اسلام گفته اند، هرچند کسی زمان نام گذاری و تاسیس آن را نمی داند و هیچ نقطه نیشابور نیست که بر وجود دیرین شهر گواهی دهد، و گرچه نخستین و تنها مسجد آن، شاید 200 ساله هم نباشد، اما انبوهی سکه و سفال از قرون نخست اسلامی را به آن شهر منتسب می کنند که گویا سکه ها را در شهر ری یافته اند و سفال هایی که خواهم نوشت، غالباً حاصل کارگاه تولیدات جعل جدید یهودیان است.

 

«در روزگاری که امیر نوروز از این سو به آن سو می رفت، مردم نیشابور سر به عصیان برداشتند. ریاست آنان با قاضی صدر الدین و پهلوان عمرو بود. غازان خان رو به نیشابور نهاد تا شورشیان راسرکوب کند. خواجه سعد الدین ساوجی را به نیشابور فرستاد. قاضی صدر الدین و پهلوان عمرو به سعد الدین پیغام دادند و از وی برای مردم نیشابور امان خواستند و گفتند «از جان می اندیشیم اگر خواجه قبول فرماید ما را امان باشد. بیرون آییم و به شرایط بندگی قیام نماییم». مردم نیشابور به مسجد جامع منیعی پناه بردند. اما این جامع منیعی در دو نوبت هم در عهد غزان و هم در زمان مغولان از بن ریشه کن شده بود و اینک نام اش در هاله ای از ابهام است. چرا که غزان تیغ در مردم نهادند و مسجد را ویران کردند و مغولان نیز نیشابور را به آب بستند و جو کاشتند. پس چه گونه دگر بار جامع منیعی قد بر می افرازد؟ آیا این قسمت از نیشابور به دست مغولان خراب نشده بود؟ به هر حال معلوم نیست و این نام عجیب می نماید. اما نویسنده تاریخ مبارک غازانی که همزمان با غازان خان بوده، حتی در مورد استحکام این مسجد می نویسد: «چند جای آن را نقب کندند و به آن درآمدند». ذکر این مسجد جامع با این مشخصات از قول رشیدالدین فضل الله بن عماد الدوله ابوالخیر مسئله ای پیچیده و سر در گم است .من به تر این می بینم که صدق و کذب این خبر را به داوری خوانندگان بگذارم. آیا مغول فقط قسمتی از نیشابور را خراب کرد و به آب بست؟» (فریدون گرایلی، نیشابور شهر فیروزه، ص ۱۴۲)

 

تفسیر این گونه مطالب، که مثلا نیشابور را چون علف هرز، پس از هر هجوم، تا بهار بعد، بلند قامت نشان می دهد، به خواننده می سپارم. تا ببنید ادعاهای دروغ چه گونه درهم گره می خورند و راه یکدیگر را می بندند و گرچه با رودخانه هم نمی توان شهری را به آب بست، اما دعوت می کنم تا با آن داستان سودآور درباره  به آب بستن شهر، از آن که نیشابور همان رودخانه را نیز ندارد،  به میزان کافی تفریح کنیم، تا معلوم شود چنگیز آن شهر نیم میلیون نفری را، پس از کشتن آدمیان، با سطل و آفتابه به آب بسته و دستور کشت جو داده است!!! این مهملات بی پایه و اساس، آن گاه صورتی مناسب و مفید به خود می گیرد که در مقایسه مکتوبات این مورخین مجعول، با حقایق و عینیات و عقل، دریابیم که انکار وجود این مورخین، خدمت بزرگی به نام آنان است، زیرا نوشته هایشان از بسیاری نادرستی، آن ها را به حقه بازان خیال پرداز شبیه تر کرده است، چنان که یکی از آنان در باب مسجدی که در تمام شبانه روز دری گشوده به مردم دارد، می گوید ورود به آن با کندن نقب میسر شده است!!! آیا نویسنده تاریخ مبارک غازانی به عمر خویش مسجد ندیده که آن را با دژ اشتباه گرفته است؟!!

اما سوال من درباره ی هجوم مغول به ایران، باز هم از مسیر کنجکاوی های بنیادین می گذرد: اگر در سراسر ایران، به زمان حمله چنگیز هم هنوز بازار و کالا و کاروان سرا و حمام و خانه اشراف و نشانه های معین تجمع نیست، پس مغولان به غارت چه چیز و چه کسان، از صحرایی در شمال به این صحرای جنوبی تاخته اند؟ و مگر دراین همه قلاع فراز کوه، در سرزمینی که تولید و تجارت ندارد، چه ذخایری پنهان بوده، که مغولان به طمع برداشت از آن به این قلاع حمله کنند؟ و از آن مهم تر و عجیب تر این که اگر مغولان در هند آن همه قصر و مسجد و تفرجگاه عمومی و مقبره ساخته باشند که یکی از آن ها را تاج محل گوهرین و موجب حیرت مهندسان و هنر شناسان و عاشقان جهان می گویند، پس نخست بپرسم چرا همان مغول هنرمند و هنر شناس و میراث ساز هند، در ایران یادگار و نشانه ندارد و مگر زمانه چند گونه مغول درآستین دارد که یک رده آن فخر تاریخ و فرهنگ هند شود و دیگری در ایران کله منار بسازد؟ آیا زمان باز اندیشی به همه چیز و یکی هم حمله دروغین مغول به ایران و دیگر نقاط جهان و از جمله همان هند نرسیده است؟ سازندگان تاریخ مغول، مدعی اند که مغولان ثروت غارتی ایران را به هند برده و با آن نمایش شکوه به راه انداخته اند. این مطلبی قابل پذیرش بود اگر فقط منبع این ثروت ایرانیان و راز آن را معلوم کنند که چرا مغولان با این دست مایه غارتی توانسته اند یادگارهایی به هند برآورند، ولی صاحبان قبلی و اصلی آن دارایی، بنای یک طویله را نیز در سر زمین خویش بالا نبرده اند و دیگر این که اگر مغولان به قصد غارت سنتی و ایلاتی به ایران و هند ریخته اند، چرا این همه مال باد آورده را به مسقط الراس خویش نکشانده و تاج محل را در اولان باتو بنا نکرده اند؟!! شاید هم از بسیاری بی چیزی و بی خبری و بل نادانی، قصه دیگری بسازند که در مغولستان دخترانی به زیبایی شاه جهان یافت نمی شده است!!!

 

«مرگ خان بزرگ اکتای، جانشین چنگیز، بر اثر افراط در نوشیدن شراب، واقعه ای پیش بینی نشده بود. باتو خان که با اطلاع از حادثه مرگ اکتای و به دلیل ترس از انتخاب گیوک، که دشمن سرسخت او بود، تصمیم گرفت به قرار گاه خود در بخش سفلای ولگا پناه برد. مورخی گفته است: «اگر مستی کذایی خان مغول در قرن هفتم هجری که از پایتختی با حصار گلین در شمال شرق آسیا، بر سرزمین های بزرگی حکومت می کرد، نبود؛ برتری غرب از لحاظ سیاسی و علمی ممکن بود مدت زیادی به تاخیر افتد و یا هرگز متحقق نشود» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)

 

این که سودآور به کدام گزارش پزشکی قانونی زمان اوکتای دست رسی داشته، که سبب مرگ او را می داند، در میان این همه خیال پردازی در باب حمله مغولان به ایران گم وگور می شود. این سخنان تنها مختصر لبه ای از این گلیم تار و پود دروغ تاریخ ایران را پس می زند و ما را با علت اصلی حاضر کردن مغول بی رحم و ویرانگر در عرصه ایران و جهان آشنا می کند تا بر مبنای متن بالا، سبب عقب ماندگی شرق میانه را، نه قتل عام و ویرانگری پوریم، که تبعات مستی یک شاه زاده مغول گمان کنیم، چنان که تبعات یک مستی دیگر تخت جمشید را می سوزاند!!! این است شیره و شیوه آن تالیفات نوساز، که میراث پس از طلوع اسلام می شناسانند و از همه سو مقصدی جز پنهان کردن رد پای پوریم و مانع تراشی در راه شناخت عوارض و عواقب آن ماجرا، و معمرکردن نام و شهر و شعر و زبان فارسیان و ساخت زورکی نمایه های بی رنگی از هستی ایران عهد باستان و میانه ندارد.

 

«نخستین ماموریت هلاکو، برچیدن دژهای اسماعیلیان در کوه های البرز بود که از قرن پنجم هجری همواره تهدیدی برای حکام مسلمان به شمار آمدند. رهبر اسماعیلیان، رکن الدین خوارزم شاه، در پایان سال ۶۵۳ هجری تسلیم شد. بعضی از قلاع اسماعیلیان تا آخرین لحظه مقاومت کردند، اما سرانجام پس از دو قرن قدرت سیاسی فوق العاده، از مغولان شکست خوردند. ماموریت دوم هلاکو، تصرف بغداد بود، شهری که بیش از پنج قرن پایتخت افسانه ای عالم اسلام بود و سی و هفت تن از نسل عباس عموی پیامبر، به عنوان خلیفه در آن جا حکومت کرده بودند. بغداد به سال ۶۵۵ تسلیم و در عرض یک هفته غارت شد. خلیفه المستعصم، آخرین امیر المومنین، به دستور هلاکو به قتل رسید و با مرگ او قلمرو مسلمانان دچار هرج و مرج سیاسی شد. سکه ها را به نام منگو قاآن ضرب کردند و برای مشروعیت حکومت فرمان روا نیازی به فرمان خلیفه نبود. در عوض فرمان روا بر طبق مواد یاسا باید کسی بود که خون چنگیز در رگ هایش جاری باشد» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)

 

چه قصه درهم ریخته ای! فقط سی سال پس از درگذشت چنگیز، که می نویسند جنبنده ای را در منطقه زنده و شهری را سرپا نگذارد، هلاکو نامی از ایلخانیان، که ظاهرا هنوز تابع یاسا بود، برای رفع مزاحمت از حکام مسلمان، که خبر نداریم چه کسانی را می گویند، به اسماعیلیانی یورش می برد که قدرت بزرگی معرفی می شوند ولی نمی دانیم چه گونه به دید خون ریز چنگیز نیامده بودند، تا هلاکو فرصت کند پس از قلع و قمع اسماعیلیه به قصد کشتن خلیفه عازم بغداد شود تا کار رفع مزاحمت از جهان اسلام را تکمیل کرده باشد!!! برای باور این زیر و رو شدن جهان، به دست هلاکو خان، برابر معمول جز برگ های کتابی به نام جامع التواریخ اثر گم نام مشهوری چون رشیدالدین فضل الله، چند نوشته ی دیگر همسان و دو قصیده متناقض از سعدی چیزی به دست نداریم و تمام این نوسانات غریب و بعید و عجیب ظاهرا در سرزمینی می گذرد که تا آن زمان هنوز کاروان سرا و بازار و حمام ندارد و اگر کسی بخواهد مثلا آدرس خوابگاه شبانه هلاکو خان در ایران را بداند، جایی جز چادری در بیابان برای این امپراتور دائما دست به شمشیر صاحب ثروت بغداد، نشان نمی دهند! بدین ترتیب آیا این برچیدن قدرت عباسیان به دست مغولان، چیزی شبیه تسلط آن ها، به دست ابومسلم خراسانی نیست، که پیش تر بررسی شد و آیا در پس این صحنه های ناسالم، حقیقت هولناک و ناگفته دیگری از تاریخ سیاسی اسلام را  پنهان نکرده اند؟!

 

«شیعیان همچنین باعث انگیخته شدن مخالفت علیه عباسیان در بین النهرین گردیدند. عرب های بادیه نشین این منطقه تحت رهبری خانواده همدانیان نفوذ خود را از سمت جنوب تا بغداد، از سمت غرب تا داخل سوریه شمالی و از سمت شمال تا داخل ارمنستان گسترش دادند. در منطقه دیلمان واقع در کنار دریای خزر نیز شیعیانی که از تعقیب عباسیان به آن جا پناه برده بودند مردم محلی را مسلمان کردند. لذا در سال ۲۵۳ هجری شیعیان دیلمان از دستگاه خلافت عباسیان اعلام استقلال نمودند، فرماندار عباسیان را اخراج کردند و دولت مستقلی تشکیل دادند. در اوایل قرن چهارم هجری، یکی از پادشاهان دیلمی با نام مرداویج بن زیار بر اکثر نقاط غرب ایران تسلط پیدا کرد. هنگامی که وی در سال ۳۲۶ هجری کشته شد، منطقه تحت حاکمیت اش در دست سربازان دیلمیش، به رهبری برادران بویهی قرار گرفت و بدین وسیله برادران بویهی سلطه خود را بر منطقه برقرارکردند. فرمانداران وجنگ سالاران دیگری نیز سرزمین های وسیعی را تحت تصرف خود درآوردند. به طوری که تا سال ۳۲۴ هجری، دستگاه خلافت کنترل خود را تقریبا بر کلیه ایالات و مناطق به جز اطراف بغداد از دست داد. از این دوره به بعد دخلفا که از نظر اداری و نظامی عاجز و ناتوان بودند فقط می توانستد از نیروهای یک یا چند ایالت تقاضای کمک کنند و یا در برخی مواقع آن ها را با یکدیگر درگیر نمایند. در سال ۳۲۵ هجری خلفا به منظور حفظ موقعیت خود منصبی با نام «امیر الامرایی» به وجود آوردند و خود را از اختیارات مختلف شان به جز حق تشریفاتی تعیین حکام دولت ها محروم کردند. اما بالاخره در سال ۳۳۵ هجری آل بویه پس از یک مبارزه پیچیده و چند جانبه توانستند بغداد را به کنترل خود درآورند و بدین وسیله امپراتوری عباسیان را سرنگون کنند. البته آل بویه پس از فتح بغداد به خلیفه اجازه دادند که مقام ظاهری خود را حفظ کند و بدین ترتیب سلسله عباسیان تا سال ۶۵۶ هجری ادامه پیدا کرد، اما دیگر این سلسله عباسی نبود که حکومت می کرد. به عبارت دیگر سلسله عباسی درهمان سال ۳۳۵ هجری از حیات واقعی خود باز ایستاد» (ایرا م. لاپیدوس، تاریخ جوامع اسلامی، ص ۲۰۲)

 

اگر لازم شد که از انتها به این تصاویر کارتنی و مطالب مغشوش و خام بخندیم، کافی است به آن ذکر توجه کنیم که می گوید آل بویه ای که بنا بر روایات بی مراعات موجود، خود در قرن پنجم هجری از تاریخ بیرون رفته اند، احتمالا از طریق قید در وصیت نامه، اجازه داده اند عباسیان تا قرن هفتم هجری دوام آورند، تا از موهبت برافتادن دوباره به دست هلاکو محروم نشوند!!! به راستی که ماجرای عباسیان الگوی دیگر مطالبی در باب تاریخ ایران است که ابومسلم سردار را درمیانه قرن دوم هجری، مامور تسلط عباسیان و سردار دیگری از میان آل بویه در میانه قرن چهارم را موظف به سرنگونی همان عباسیان کرده اند! از فحوای این بیانات معلوم می شود که مردم ایران در جای ساختن حمام و آب انبار و کاروان سرا و بازار، که در آن گندم و علوفه و گلیم و گوسفند خرید و فروش کنند، معلوم نیست با توسل به نیروی کدام جادو، پیوسته سرگرم واردات و صادرات انواع خلیفه بوده اند!!!

باری نقل فوق روایت دیگری از ماجرای شکست عباسیان برای التذاذ و آرامش کسانی بود که سقوط سریع و یک هفته ای امپراتوری آنان به دست هلاکو را نمی پسندند. در این نقل نو، صحنه ها سرگرم کننده تر است: اعراب بادیه نشینی داریم که از سوریه تا ارمنستان را به چشم بر هم زدنی تسخیر می کنند تا با دیلمیان همسایه شوند، آن ها را مسلمان کنند، عامل خلیفه را از منطقه برانند، سرداری را به تسلط «سراسر غرب ایران» بفرستند و پس از مرگ او دیلمیش ها به سرکردگی برادران بویهی جای او را بگیرند، که خدا می داند چه کسان اند، چنان که قرار است در همان زمان خلفای عباسی از سر عجز و ناتوانی، به خلافت تشریفاتی قانع شوند و کار به جایی رسد که آل بویه، ۳۲۰ سال پیش از هلاکو، بغداد را فتح کنند و عباسیان را براندازند و گرچه پس از تصرف بغداد و سقوط عباسیان به دست آل بویه، خلفایی چون راضی و متقی و مستکفی و مطیع و طالع و قادر و قائم و مقتدی و مستظهر و مسترشد و راشد و مقتفی و مستنجد و مستضی و ناصر و ظاهر و مستنصر و مستعصم، به نام عباسیان خلافت کرده اند و در زمان آن ها چند جنگ صلیبی گذشته است، اما به گمان لاپیدوس آن ها خلفایی صوری بوده، ارزش ذکر در تاریخ را نداشته اند. آیا برای این همه صحنه سازی جز همان کتاب هایی که شرح و شیوه نگارش آن ها را می دانیم و چند برگ خطاطی و مینیاتور، مستند دیگر، مثلا قصر و دربار و بارگاه و مسجد و مقبره و کاسه و خنجر و کالایی از آل بویه ارائه می کنند؟ به هیچ وجه!

 

«به توصیه و راه نمایی رشید الدین فضل الله نگارش کتاب جامع التواریخ، اولین تاریخ عمومی آغازشد. مورخان، خوش نویسان و نقاشان از سراسر قلمرو امپراتوری برای تنظیم این کار ماندگار و عظیم گرد آمدند. کارگاه و کتاب خانه ی سلطنتی تبریز بنا شد و همه ی حامیان بعدی سلطنت در ایران از آن به عنوان طرح جامع فرهنگی یاد می کردند. نگارش کتاب جامع التواریخ رشید الدین فضل الله همدانی در زمان اولجایتو، برادر و جانشین غازان خان به پایان رسید... معروف است ابوسعید خود به زبان فارسی شعر می گفت .اکنون زمان این بود که گام بزرگی برای تدوین کتب خطی مصور و مجلل، شعر و داستان های حماسی ایران، به خصوص «شاه نامه» حماسه ملی ایرانیان که واقعیت و خیال را در قالب داستان های شاهان ایرانی و غیر ایرانی و نیز پهلوانان پیش از اسلام به هم آمیخته، برداشته شود» (ابوالعلاء سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)

 

هنوز قرنی از یورش چنگیز و آن کشتارهای چند صد هزار نفری و تخریب و آب بستن شهرها نگذشته که رشیدالدین فضل الله نامی را مشغول جمع آوری مورخان و خوش نویسان و نقاشان و ساخت کتاب خانه در تبریز و ایلخانان مغول را سرگرم سرودن شعر به زبان فارسی می بینیم! احتمالا خانان مغول زبان فارسی را از روح لطیف کشتگان خویش آموخته اند چنان که بقایای کتاب خانه شان به تبریز، از شرم تعلق به مغولان دود شده و به آسمان رفته است! باری، ناگهان شش قرن پس از طلوع اسلام، چنان که قصد جبران مافات کرده باشند نسل چنگیز در ایران مشغول کتاب نوشتن اند، تابلوی مینیاتور می کشند، تمرین خطاطی فارسی می کنند و از قول سودآور زمان آن شده بود که گام بزرگی برای تدوین کتب خطی و تکثیر متونی قرآنی بردارند. ظاهرا در منطق این مورخین و شارحین تاریخ ایران، عجیب نیست که در ۶۰۰ سال فاصله حضور اسلام تا یورش مغول، چنین فرصتی را فراهم نمی بینند، زیرا به گمان آن ها هیچ زمانی برای اقدام به آماده سازی «طرح جامع فرهنگی» مناسب تر از دورانی نبوده است که بر اثر کشتار عمومی و تخریب مراکز تجمع به دست مغول، مجری و محل اجرایی باقی نبوده است! شاید هم که واقعا پس از چنین نسل کشی های بزرگ، اندک زنان زنده مانده، با درک کمبودها و نیازهای زمانه و به جبران ضایعات، مصمم شده باشند که جز هنرمند خطاط و نقاش و نسخه بردار نزایند! و اگر گمان می کنید چنین مقدمه سازی هایی بدون مقصود های معین است، پس به زودی با شرح آن آشنایتان خواهم کرد. (صفویه 1- 36)

 

دست بستگی و بد شانسی مطلق جاعلین تاریخ ایران، هنگام تدارک اسنادی بروز می کند که بتواند ادعاهای آنان در استحکام زیر بنای اقتصادی  و سیاسی ایران مقدم بر قرون اخیر را اثبات کند. آن ها که قادر نبوده اند مسجد و مدرسه و کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و کاخ و دربار کهنه بسازند، ناچار سعی خود را منحصر و متوجه ساخت نمودارهای فرهنگی سهل الجعل، مانند پاره خطی خوش نوشته، کتابی در امور معمول زندگی، تالیفات تاریخی پر از ادعاهای غیرممکن، اما بدون مظاهر و مستندات، مینیاتورهایی مملو از نمایش خلوت اشراف و امرا و درباریان، در کوشک های زینتی هوش ربا کرده اند، به همراه ابزارهای متنوع خوش گذرانی از ساز و کمانچه تا قدح های ظریف ساخت و تنگ های گردن بلند، ساغرهای بلورین خوش تراش، فرش های نقشین و پرده های نگارین، زمین و دیوار و سقفی با موزاییک و منبت های رنگین و مردمی با لباس های متنوع و کمربند های مرصع و شمشیر و خنجرهای پرکار، و گرچه در همین باب هم نتوانسته اند نمونه پیش از مغول ارائه دهند، اما سراپای دوران مغول و ایلخانان و تیمور را چنان با دست نوشته ها و تابلوهای نقاشی پر کرده اند، که ماجرای اصلی آن سلاسل در زیر این فرآورده ها گم می شود و اگر طلب کنیم تا بقایای به جا مانده یکی از این همه آثار پراکنده در تابلوهای مینیاتور، تا حد یک خنجر مغولی، یا تنگ آب و شربت و شراب خوری و فرش زیر پای شان را به ما بنمایانند، بار دیگر به شرح و تفصیل آن در فلان و بهمان کتاب و نوشته رجوع می دهند، که صاحب شناخته ندارد!

 

«در دوره  مغول یک نوع سفال دیگر یعنی سفال موزاییک (کاشی معرق) در ایران شایع شد. در این طریقه قطعات کوچک به شکل و اندازه  مختلف بریده و از آن ها طرحی به شکل موزاییک ترکیب می شود. این قطعات کوچک، که از روی نقشه پهلوی هم قرار می گیرد، به وسیله گچ که از پشت ریخته می شود، به هم می چسبد و این گچ مایع سوراخ ها و منافذ را طوری پر می کند که طرح یک تکه جلوه می نماید. این سفال موزاییک با تزیینات آجری لعاب دار که در زمان قدیم در ایران و عراق مرسوم بود نسبت دارد. تکمیل این طریقه که به تدریج صورت گرفت نتیجه تقاضا و تمایل برای طرح های مفصل و رنگارنگ بود. این صنعت در زمان سلجوقیان عمل می شد و نمونه آن در ابنیه قونیه در آسیای صغیر که در قرن سیزدهم شناخته شده، دیده می شود. در این جا تزیین داخلی چندین مسجد مانند مسجد لرنده، پای حاکم و سرچالی، که بعضی دارای محراب اند، به وسیله ی سفال سازان ایرانی که در موزاییک کاری استاد بودند ساخته شده است. در قرن هفتم هجری این طریقه تکمیل شد و سفال سازان ایرانی نه تنها آن را به حد کمال رسانیدند بل طرح ها و رنگ آمیزی جدیدی ابتکار کردند که قرن ها بعد مورد استفاده واقع شد». (س.م. دیماند، صنایع اسلامی، ص ۱۹۵)

 

شوخ طبعی در این محققین عظیم الشان، سر به آسیب عقلی می زند و گویی برای رفع سوداها و مالیخولیاها و ایجاد فرصتی برای تمسخر خود، مطلب نوشته اند: در این جا از پیدایش کاشی معرق و یا به قول دیماند «سفال موزاییک»، به سعی سفال کاران ایرانی، که ظاهراً در موزاییک سازی استاد بوده اند، به عهد سلجوقیان می گویند، اما برای ملاحظه حاصل کار این استادان عالی مرتبه ایرانی، خواهان را به ترکیه می فرستند تا تزیینات داخلی مساجد لرنده و پای حاکم و سرچالی را تماشا کند و اگر بر سبیل کنجکاوی بپرسید چرا حاصل کار استادان ایرانی سر از مساجد ترکیه بیرون زده، به سادگی پاسخ می دهند که در زمان سلجوقیان ترکیه جزء کوچکی از ایران بوده است، تا پرسنده احساس غرور کند، ذوق زده شود و دنبال سئوال را نگیرد!!!

 

«خوش نویسی، طی قرن ها، در ایران ارزش واعتبار بسیار یافت، ولی مدرک معتبری نداریم تا ثابت کند که کتاب خانه، کارگاه سلطنتی، جایی که نقاشان وخوش نویسان در آن جمع می شدند و به ایجاد کتاب های خطی مصور می پرداختند، قبل از زمان مغول وجود داشته است». (ابوالعلا‌ء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۶)

 

سودآور هم، گرچه می گوید مدرکی برای اثبات خوش نویسی پیش از مغول ندارد، اما بی مدرکی مانع او نیست تا مدعی شود که قرن ها پیش از مغول، خوش نویسی نزد ایرانیان «ارزش و اعتبار بسیار» داشته است و چون در هیچ کشور دور و نزدیک قطعه دست نوشته قابل مصادره به سود دارایی ملی و باستانی ایرانیان در این زمینه نمی یابد، پس صحنه خوش نویسی دوران مغول را چنان می آراید که بدون نیاز به مدرک، گمان کنیم خوش نویسی و مینیاتور سازی و تدارک پیشرفته کتاب، در زمان مغول، بی شک بر پایه ی میراثی کهن استوار بوده است و البته سودآور به دنبال این نیست تا در ابتدا قطعه ای «بد نوشته» به خط فارسی مانده از قرون نخست اسلامی بیابد و سپس مدعی نوع «خوش نوشته» آن به زمان مغول شود!

 

«تیمور هم شاعر بود و هم کتاب دوست، تا جایی که گروهی از نقاشان و خوش نویسان ماهر ایرانی را، که عالی ترین کتاب های خطی را نوشته و پرداخته بودند، در کارگاه ـ کتاب خانه خود گرد آورده بود. در دوران حکومت تیمور، آثار خطی اصیل و معتبری به خط نستعلیق نگارش یافت و به عنوان به ترین کتاب های خطی برگزیده و تکثیر شد. تیمور به بی سوادی مشهور بود و ظاهرا برای ایجاد کتاب خانه، کارگاه، اقدامی انجام نداد، در حالی که این کتاب خانه، کارگاه ها در زمان شاه زادگان تیموری یا میرزاها ایجاد شد. جانشینان تیمور، همگی، افرادی تحصیل کرده و با فرهنگ بودند که از کتاب خانه ها و کارگاه ها حمایت و کتاب های خطی نفیس و منحصر به فردی را پردازش و تدوین کردند... هر یک از شاه زادگان از کارگاه هنری خود حمایت می کرد. در آن کارگاه ها، علاوه بر آن که کتاب های خطی نگاشته و پرداخته می شد، برای دیگر بخش های هنری همچون تزیین و منقش ساختن منسوجات مجلل و گران قیمت وقاب گذاری تزیینی و تاریخی روی کاشی، سنگ و چوب کارهایی صورت می گرفت. ترک ـ مغولانی که فرزند دشت های آسیای مرکزی و تعلیم دیده استادان ایرانی بودند، از شیوه نیاکان خود، ایلخانان پیروی وثروت های غارت شده را در حمایت از فعالیت های کارگاه های هنری تیموریان، که ازطرف شاه زادگان مغول و مطابق با سنت های ایرانی ـ اسلامی اداره می شد، صرف می کردند» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص۵۹ و ۵۸)

 

چه نامی جز هذیان و لاف و گزاف نامحدود بر این مطالب می توان گذارد: تیمور بی سوادی که به زبان فارسی شعر می گفت و در زمان او خط های خوش بسیار نوشته و کتاب های ممتاز می ساخته اند!؟ این تحلیلگران تاریخ و هنر ایران در این اندازه زیرکی داشته اند که تیمور را بی سواد بگویند، زیرا اگر او را از آغاز حامل فرهنگ و ذوق هنری می شناختند، دیگر الصاق صفت توحش به مغول و ترک و تیمور و تاتار برای آن ها آسان نبود و لاجرم تمام حکمت روزگار را نه به تیمور، که به فرزندان او منتقل کرده اند تا لاف زنند مجالست با اساتید ایرانی، در نیم نسل، از آن قوم وحشی خون ریز، خردمندانی صاحب فرهنگ و کتاب خانه بیرون کشید، تا آن جا که ثروت های غارتی را صرف تولیدات فرهنگی ایرانی ـ اسلامی می کرده اند! بنابراین ساده ترین راه مقابله با این اراجیف برنامه ریزی شده، که قصد فریب اندیشه ورزی وآرامش و استدلال و اسناد و قلب حقایق محرز فرهنگ عمومی را دارد، بررسی عمیق تر داده های خود آنان است.

اینک چرخی در آن نمونه ها و نمودارهایی می زنم که سودآور در کتاب اش، به عنوان نمایش مظاهر فرهنگی حضور مغولان در ایران عرضه کرده و تابلوی بالا نخستین تصویر آن، با چنین زیر نویسی است، که به پرتاب متلکی به سوی تاریخ و هنر شبیه تر شده است.

 

« سوار کار مغولی به همراه وزیر امور مالی چین، سلسله یوان، قرن هفت و هشت هجری کار روی ابریشم، به ابعاد : 3/34×3/45 سانتی متر. تصویر متعلق به سوار کار مغول است که روی پارچه ابریشم نقاشی شده و گویا بخشی از طومار بزرگی باشد که در آن چند صفحه از حکایتی دنباله دار بیان شده است. جامه فاخر سوار کار نشان مقام و رتبه بالای اوست. همراه او مردی است که بالاپوش ارغوانی بر تن دارد و ترکیب چهره اش نشان می دهد که اهل چین نیست، بل خصوصیات او بیش تر به ایرانیان و آسیای مرکزی ها می خورد. مقام سوار جلوتر از سوار مغول بالاتر و ظاهرا یکی از ماموران ایرانی است که برای وصول مالیات با مقامات درجه بالای مغول در چین همکاری می کند» (ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۰)

 

چه قدر ملتی باید بی پناه و درمانده باشد، که کسانی جرات کنند با تیتر هنر شناس و مورخ و از این قبیل، چنین مالیخولیاهایی را به خوردشان دهند تا پارچه ای نقاشی شده در چین را، بر اساس چنین شرح پریشانی، نشان حضور قدرتمند خود در تاریخ بیانگارند و در این مورد افتخار کنند که همراه یک مغول بدون صورت، برای وصول مالیات تا پای تخت چین رفته اند!!! این که سودآور مثلا از روی چشم و ابروی سوار، ایرانی بودن او را معین می کند، خود به قدر کافی موجب رسوایی است و آن گاه که مقام و موقعیت و حرفه ی سوار را هم، چنین در جزییات، از روی این نقاشی بدون شرح و بی هویت و نیم پاک شده، تشخیص می دهد، دیگر خود را تا مرتبه غیب گویان بالا می کشد. آیا فقط نمایش این تابلو و شرح ضمیمه آن، که خبر از بی مایگی می دهد، به تنهایی برای به زباله سپردن تصورات موجود درباره حمله مغول به ایران، بسنده نیست؟!!

«سکه ی چنگیز خان احتمالا در افغانستان، بدون نام ضراب خانه در سال ۶۲۱ هجری، به وزن ۳ گرم. پس از تسخیر ایران توسط چنگیز خان البته ضروری بود که سکه های جدید به نام او ضرب شود. نمونه ی اصلی سکه ای بود که به نام سلطان محمد خوارزم شاه ضرب شده و برای ضرب سکه های جدید از آن استفاده شد. از یک طرف ضروریات بازرگانی و از سوی دیگر نیازهای حکومت جدید موجب شد پیوند عمیقی بین این دو برقرار شود.

روی سکه نام خلیفه عباسی الناصر برای حفظ سکه درامور تجاری با سایر مملک اسلامی حفظ شد و پشت سکه عبارت قالبی اسلامی جدید، «چنگیز خان دادگرترین فرمان روا» حک شد. عنوان سلطان برای این که خلیفه مسلمین را بالاتر از خود تصور کند و یا وابستگی خود را به او نشان دهد، پیش از نام چنگیز ذکر نشد و در عوض به عنوان قدرت مطلق تصور شد». (سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۱)

 

باید بکوشم خوش اخلاق و با نزاکت بمانم. حالا همان چنگیز مغول که در یک حمله پانصد هزار آدم می کشت و شهرها را به آب می بست، در این سکه ی مجعول، تا پایه ای ملاحظه کار شده، که نام خود را با لقب دادگر، در کنار نام سلطان محمد خوارزم شاه و خلیفه الناصر عباسی، که آن ها نیز، چنان چنگیز فاقد نشانه اند، بدون عنوان سلطان حک می کند تا از او نرنجند و بتواند باب دوستی و تجارت را با همه باز نگه دارد!!!

این که در این سکه ۳ گرمی چه گونه سه داستان بلند را همراه تاریخ ضرب ۶۲۱ هجری گنجانده اند، آن هم در حالی که بر این سکه به خط و لفظ عرب، نام واضح چنگیز و تاریخ ضرب دیده نمی شود، موجبی جز این ندارد که ما در موضوع تاریخ نگاری، بازیچه دست بی رحمانی شده ایم که در وارد آوردن آسیب بر ذهن عمومی از هیچ شیوه ی خیال بافی حیله گرانه روی نگردانده اند! آیا دقت در همین سکه که به عنوان تنها سند حضور چنگیز در تاریخ ایران قالب می زنند، برای محو ماجرای او کافی نیست و آیا چنان آوازه ای با چنین سکه مجعول بی ارزشی جور می شود؟

«فرمان ایلخان گیخاتو شمال غرب ایران، به تاریخ ۶۹۰ هجری مرکب بر کاغذ، به اندازه ی 5/27×۸۸ سانتی متر. این فرمان از طرف حاکمی مغول ـ که نام بودایی دارد ـ با خط عربی و فارسی که نیمی از آن ترکی است، نوشته شده. همچنین مهر و علامت چینی روی آن چسبانده اند که نشانه طبیعت متباین فرهنگ ایرانی در این دوره است. این نخستین فرمان سلطنتی معروف ایلخانان در ایران است. متن آن که برای محافظت از موقوفه متصوفه تنظیم شده، بدین مضمون است: [ایرینجین تو] رجی دستور داده شیکتور، آق بوقا تغاجار ضمانت کرده احمد صاحب دیوان تایید کرده ماموران ایوانیک جمع آوری مالیات، روسا و نمایندگان دولت اردبیل، باید بدانند که دهکده مندشین در منطقه لانجا توسط امیر بزرگ بایتمیش آقا به زاویه ی نصرت فقیر اعطا گردید تا رونق گرفته و عوائد آن صرف اطعام درویش ها و زائران زاویه گردد. مطلع شدیم دهکده در فقر به سر می برد و از ما خواسته شد مکتوبی بدهیم برای حمایت بیش تر، برای این که باعث رونق دهکده و خیر و برکتی برای دولت پایدار ما شود. این سند به این دلیل نوشته شد که اموال و دارایی های موقوفه را از پرداخت مالیات و سایر مشمولین معاف کند، برای این که دهکده پررونق شده و درآمد آن صرف اطعام دراویش و مسافران زاویه گردد وخیر و برکتی برای دولت پایدار ما شود. این نامه در اوائل جمادی الثانی سال ۶۹۲ هجری در اردوگاه سلطنتی کاریز نوشته شد» (سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۴)

پس این فرمان مغولی، با نام بودایی و خط و زبان ترکی و مهر چینی، نشانه ای است از طبیعت متباین فرهنگ ایرانی که تمام عناصر حیات روی زمین را در خود جمع داشته است! هنگامی که قرار شود برای ملتی، بدون نشانه های اقتصادی و سیاسی، با سود بردن از هزارگونه حیله وترفند درصنعت وهنر جعل، قبای حضور با آرایه ی فرهنگی بدوزند، از توسل به این همه وصله های ناهمرنگ ناگزیرند. آن چه مرا به وجد می آورد و به نهایت شادمانی می رساند، آن امضای یگانه و بی نظیری است که گیخاتو، خلاف عرف نامه نگاری های امروز، بر بالای کاغذ گذارده است. وسواس او در پیچیده کردن خطوط و زاویه ها و تکرارها در این امضا فقط نشان می دهد جاعل این فرمان، در یکی از بانک های روزگار ما حساب کلانی داشته است!!! و مهم تر از این اغتشاش و شورش در برداشت فنی، محتوای نامه است که می گوید در زمانی که بنا بر همین مدعاهای موجود، ایلخانیان هنوز مسلمان هم نبوده اند، برای آسایش دراویش، موقوفه ها را برای برخورداری از برکات آن حمایت می کرده اند!!!



«صحنه شکار اردوان به همراه اردشیر ابعاد تصویر: ۱۰×5/11 اردشیر جوان، پسر بابک و نوه ساسان، موسس سلسله ساسانی، به همراه اردوان پادشاه اشکانی، در این صحنه شکار نقاشی شده اند. شکار، تفریح و ورزش، سرگرمی محبوب شاهان ایرانی و مغول به شمار می رفت و غالبا در کتب خطی شاه نامه در این دوره تصویر شده است» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۷)

 

در این نقاشی، که تنها علت تعلق آن به عهد مغولان، صورت و چشمان مغولی اردوان و اردشیر است، فقط جای داریوش هخامنشی را خالی می بینیم! مورخ به قصد سنجش میزان تسلط خوانندگان بر تاریخ پر افتخار ملی، شناسایی و تفکیک اردشیر از اردوان در نقاشی بالا را به مسابقه می گذارد، مشروط بر آن که به سودآور رجوع نکنند!!! اگر در این اسناد کاغذی و سکه های تاریخی، که ساخت کوهی از آن ها برای کنیسه، جز به خدمت گرفتن چند خانوار یهودی استاد در فن جعل هزینه ی دیگری ندارد، چنان چنگیز یاسا پرست مسالمت جویی می یابیم، که به رعایت احوال و احترام خلیفه، از ذکر عنوان سلطان برای خود در می گذرد، طبیعی است اردوان اشکانی نیز، به جای جنگ بر سر حاکمیت بی بقای دنیوی، همراه اردشیر ساسانی، به شکار روند!!! آیا حس نمی کنید کسانی به آسانی ما را بازیچه تصورات خود کرده اند تا گریبان شان را به سبب نسل کشی پوریم به چنگ نیاوریم؟



«۱۷ .آینه ای برای شاه شجاع، احتمالا در اصفهان، به تاریخ ۷۷۷ هجری ساخته شده است. جنس آینه از برنز و روی آن حکاکی شده. قطر آینه 5/20سانتی متر .بر رغم بازگشت پیروزمندانه شاه شجاع در سال ۷۶۷ هجری، به شیراز، نزاع بین او و محمود مرتفع نشد و هر دو سعی می کردند با شیخ اویس متحد شوند. سرانجام محمود شاه با دختر اویس ازدواج کرد و موجب خشم و حسادت همسر اول اش، خان السلطان گردید.  خان السلطان، پنهانی شاه شجاع را وادار کرد تا به محمود شاه حمله کند. این عداوت و دشمنی همچنان تا سال ۷۷۵ هجری بین این دو باقی ماند، تا آن که سه دشمن اصلی شاه شجاع هر یک به طریقی از دنیا رفتند: پهلوان اسد خراسانی، فرمان روای شورشی کرمان، کشته شد و شاه شجاع کرمان را دوباره ضمیمه حکومت خود کرد، شیخ اویس در سی و شش سالگی در تبریز درگذشت، محمود شاه، چهار ماه بعد، بی آن که جانشینی برای خویش برگزیند در اصفهان دنیا را ترک گفت. سلطان اویس، پسرشاه شجاع، که علیه پدر با شاه محمود متحد شده بود، جانشین شاه محمود شد. هنگامی که شاه شجاع به اصفهان لشکر کشید، سلطان اویس پشیمان شد و به این ترتیب اصفهان به دست شاه شجاع افتاد. شاه شجاع چند روز بعد گویا توطئه مرگ پسرش را چید و در یک حادثه سلطان اویس به قتل رسید. او که دیگر رقیبی نداشت، آماده حمله به تبریز شد، در این هنگام، سلطان حسین جلایری جانشین پدرش شیخ اویس شده بود. سلطان حسین در برابر شاه شجاع تاب نیاورد و به این ترتیب تبریز در سال ۷۷۶ هجری تسخیر شد. این آینه در همان زمان که شاه شجاع قصد حمله به تبریز داشت، در اصفهان ساخته و پرداخته شد. پشت آینه وردهایی حک شده که احتمالا برای موفقیت و کمک در تسخیر تبریز است. نوشته های حاشیه آینه با آیات قرآن مزین شده، که از عظمت خداوند سخن می گوید و پس از آن مطالبی به این مضمون نوشته شده: «برای اعلی حضرت، سلطان عالی مقام، سرور و صاحب اختیار مردم سرورهمه فرمان روایان ایرانی وعرب، ظل الله، قهرمان بر و بحر، از خداوند فرمان برداری می کند، سلطان شاه شجاع، خداوند سلطنت او را حفظ کند. سال ۷۷۷ ماه محرم» .عناوین والقابی که به ترتیب روی حاشیه آینه ذکر شده، مشخصا اختیارات جدید شاه شجاع را منعکس می کند. احتمالا این عناوین به این دلیل بر حاشیه یک آینه آمده که تمایلات خود خواهانه و خود پسندانه شاه شجاع را نشان دهد.» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۴۷(

 

هیچ عنوانی جز «تاریخ نگاری خاله زنکانه» مناسب متن بالا نداریم، که از رفت و آمد و جوان مرگی های ناگهانی مملو است و اگر برای این همه افت و خیز تاریخی لااقل همین قاب آینه را به عنوان مدرک ارائه می دهند، که حکاکی آن کار چند ساعت یک مهر ساز کنار بقعه سید اسماعیل در جنوب تهران است، باز هم باید شکرگزار یهودیان باشیم، زیرا بخش های بزرگی از تاریخ ایران پس از اسلام، شامل سلسله طاهریان و صفاریان و غزنویان و سلجوقیان، به اندازه همین قاب آینه پر از اوراد هم سند اثباتی ندارد. این که چنین مدرک معتبری! مربوط به سال ۷۷۷ هجری، که نیم قرنی از حیات سیاسی ایلخانیان هم دور تر است، در بخش مغولان کتاب سود آور چه می کند، پاسخی جز این ندارد که سازندگان تاریخ مملو از توهم و سرشار از موهومات ایران، چیزی جز همین خرده ریزهای ساختگی در چنته ندارند و اگر آن چه سودآور می تواند به عنوان نمونه های هنر دربارهای ایران پیش از صفویه ارائه کند، این زوائد بی ارزش است و اگر قاب آیینه شاه شجاع را که قاعدتا باید در اتاق خواب او پیدا شده باشد، بدون امکان عرضه خشتی از آن اتاق خواب، نمی گویند از کجا یافته اند، پس با استحکام تمام اثبات می شود داده های موجود درباره هزاره نخست تاریخ ایران پس از اسلام نیز، همانند ۱۲ قرن سکوت پیشین، جز رنگ و روغنی بر تابلوی شنیع پوریم نیست و اضافه کنم اگر کسی می تواند از احوال نام آوران متن بالا و به خصوص آن پهلوان اسد خراسانی، مختصر مطلب دندان گیری به دست آورد، مرا هم شریک خوش بختی خود بشمارد. (صفویه 1- 37)

 

به همین ترتیب، کتاب سودآور، در سیصد سال فاصله میان ظهور چنگیز تا استقرار صفویه، از هنر دربار چنگیزیان و ایلخانیان و آل مظفر و تیموریان و سلطان حسین بایقرا و سلسله های ترکمن، جز تعدادي تابلوی مینیاتور، عمدتا از صحنه های شاه نامه، چیز دیگری برای عرضه ندارد، با این تفاوت که چشم های تنگ آدمیان، در تابلوهای زمان چنگیزیان و ایلخانان، با نزدیک شدن به زمان صفویه، اندک اندک گشادتر می شود، تا از این مطلب در شگفت بمانیم که چرا نه فقط چهره ها در مینیاتورهای زمان صفویه، بل حتی شمایل شاهان و صاحب منصبان و سلاطین صفوی و قاجار هم، به سیمای مغولان و حتی ترکان شبیه نیست و آن ابروهای پیوسته و پهن و چشمان درشت و شهلای آهووش و ریش و سبیل های تاب داده و پرپشت، ناگهان از کجا پیدا می شود، که جای گزین چشمان به هم فشرده، ابروان نازک، سبیل های افتاده و ریش های کم پشت و کوسه ای چنگیزیان و ایلخانان و هلاکوییان و تیموریان شده است؟ شاید سازندگان دو هزار سال تاریخ قلابی برای مردم ایران، خبر ندارند سرکردگان سلسله های صفوی و افشار و قاجار نیز، در اوراق نوشته های تاریخ کنونی، به نوعی دنباله ی قوم و از اخلاف چنگیز مغول معرفی شده اند!!! اما روا نیست پیش هنگام بتازم، قرار نیست از حوصله و متن بررسی های مقرر جلوتر و به حاشیه روم و مصلحت این است که در مرحله کنونی فقط به برچیدن ماجرای هجوم مغول و تبعات و دنباله های آن، از تاریخ ایران بسنده کنم، که خود حذف های دیگری را به دنبال خواهد آورد.

باری، تا آن جا که به نمونه های تولیدی و تمدنی در سیصد سال فاصله میان حیات سیاسی فرضی مغول و ایلخانان و هلاکو و تیمور، تا ظهور صفویه مربوط می شود و تا این جا که لااقل ده منبع قابل اعتنا را کاویده ام، تمامی آن ها، همانند کتاب سودآور، جز چند عنوان کتاب مطلقاً مجعول و تعداد بیش تری نسخه های شاه نامه ی مصور، آن هم فقط یکی دو برگ از آن را، به این دلیل که ساخت کامل شاه نامه بسیار پرخرج بوده و نیز چند مینیاتور متفرقه دیگر، چیزی برای ارائه نداشته اند. اما از آن که تفصیلات تاریخی سودآور از این دوران، بسیار سرگرم کننده و شیرین و شوق آفرین است، مناسب می بینم خوانندگان این وبلاگ را از خواندن این تفسیر و تصور و صحنه آرایی های بی سر و ته او، از گذران امور سیاسی در این سیصد سال، بی نصیب نگذارم.

 

«هجوم مغول، که ششصد سال پس از هجوم اعراب به ایران به وقوع پیوست، نظام سیاسی برتر ایران را برهم زد و سلسله مراتب جدیدی بنیان گذارد که تا حدودی با تحول سکه هایی که درزمان آن ها ضرب شد، نشان داده می شود. سکه هایی که اغلب به سرزمین های دور حمل می شدند و مورد استفاده قرار می گرفتند، به لحاظ تاریخی برای نفوذ و قدرت سیاسی سودمند بوده، اساس و عبارت های قالبی به کار رفته روی آن، نمایانگر مبارزات سیاسی، تغییر مفاهیم حکومت و فرمان فرمایی در خانواده سلطنتی و امور داخلی آن هاست، که عمدتاً از جانب ایرانیان ادامه یافت. در ابتدا، ضرب سکه مغولان، بر اساس نمونه های اسلامی بود، همچون اعراب که پس از فتح ایران تمثال شاهان ساسانی را در ضرب سکه ها حفظ و فقط عبارات قالبی اسلامی را اضافه کردند، مغولان نیز هنگام ضرب سکه های جدید، نام چنگیز را کنار نام خلیفه الناصر حک کردند» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۱)

 

می بینید که در شیوه جا انداختن دو دروغ همسان، از نظر فنی نیز یکسان عمل شده است. همین چند سطر متن بالا، برای مورخ، انبانی از ادله فراهم می آورد تا نادرست بودن تمام داده های موجود در موضوع تاریخ ایران پس از اسلام، لااقل تا مقطع صفویه را، به مدد اعتراف گروه باستان ستا و توزیع کننده توهمات دانشگاه های کنیسه و کلیسایی، اثبات کند. نخست این که سودآور می گوید هجوم مغول، نظام سیاسی و طبیعتاً اقتصادی و فرهنگی برتر ایران را بر هم زد! این مطلب از زبان کسی که فصل اول کتاب اش، در معرفی هنر دربارهای پس از اسلام ایران، از محصولات دربار مغول آغاز می شود، بسیار شیرین زبانانه می نماید و مرا وا می دارد از او بپرسم در کدام مقایسه چنین ادعایی را ابراز کرده و اگر در همان محدوده ی بررسی خود، حتی برگی از آن شاه نامه های مغولی و تیموری را، مقدم بر عهد مغول نیافته، پس مغول کدام نظام و با چه نام را بر باد داده و برهم زده است؟! سپس به آن جمله پردازی می رسیم که می نویسد سکه های مغولان، «نمایانگر مبارزات سیاسی، تغییر مفاهیم حکومت و فرمان فرمایی» است و آن گاه که این سخن او را با نبود کامل سکه های مغولی تطبیق می دهیم، به این نتیجه می رسیم که فقدان زیربناهای درست و سالم برای توضیح تاریخ، هنگامی که همه چیز را باید از هیچ ساخت، لاجرم سودآور را نیز مانند دیگران وادار به لفاظی کرده و زمانی این گونه ابتلائات او کاملاً بروز می کند که می گوید چنگیز خان نام خود را بر کنار برخی از سکه های الناصر بالله، همانند سکه های عرب ساسانی، سورشارژ کرده است و نمونه سکه ای را نمایش می دهد که یک روی کامل آن متعلق به الناصر بالله و روی دیگر، باز هم به طور کامل، به القاب و تعارفات چنگیزی منتسب است؟ آیا الناصر بالله سکه اش را با حدس بروز و ظهور چنگیز یکسویه ضرب کرده تا به محض تسلط مغولان جایی برای حک نام سردار مغول بر پشت سکه اش ذخیره باشد، یا گمان کنیم چنگیز ضرب سکه ای مشترک را به خلیفه ی بغداد سفارش داده است؟! تمام این مطالب مغشوش معلوم می کند که سودآور حتی قوانین سورشارژ سکه ها را هم به درستی ادراک نکرده و از یاد نبریم که مباحث فوق هنوز بدون در نظر داشتن این مطلب است که هر سکه و ورق کاغذی که از زمان مغولان و ایلخانان و تیموریان ارائه می دهند، بدون اندک تامل و تردید، بر مبنای آن چه گفته ام و خواهم گفت، جز ساخته هایی از دوران اخیر نیست.

 

«مغولان در سراسر قلمرو خویش، شیوه تساهل و تسامح مذهبی را حفظ کردند. عمدتاً عبارات قالبی روی سکه ها با در نظر گرفتن ملزومات بازرگانی و در منطقه ای که جمعیت آن را مسلمین تشکیل می دادند، در نظر گرفته می شد. هرچند هلاکو هنوز بودایی مذهب بود و همسرش مسیحی ــ نسطوری متعصب، عبارات قالبی روی سکه ها بر اساس موازین اسلامی حک می شد.» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۲)

«سکه های هلاکو، تاریخ و نام (ضراب خانه )ی آن ناخوانا از جنس دینارطلا، به وزن 5/7 گرم
نوشته های روی سکه عربی و فارسی است . نوشته روی سکه: لااله الا الله، محمد رسول الله. نوشته پشت سکه: قاآن بزرگ، منگو قاآن، هلاکوخان.»

آشنا شدن با این شیوه نخبه تسامح و تساهل مذهبی مغولان سخت شور انگیز است و اگر الگوی آن را رفتار چنگیز بگیریم، چنین تعبیر می شود که او با کشتار عمومی، شهری را از سکنه خالی می کرد تا در مورد مذهب شان تسامح و تساهلی یکسان روا شده باشد! در این سکه ظاهراً هلاکویی نیز، خلاف داده سودآور، گرچه حاشیه اطراف سکه، مربوط به اطلاعات ضراب خانه و تاریخ ضرب، محذوف و ناخوانا است، ولی نام کامل هلاکو خان به وضوح دیده می شود و آن چه را نمی بینیم قسمت فارسی آن است! زیرا بر روی سکه ای به زبان خالص و فصیح عرب می خوانیم: لااله الا الله، محمد رسول الله، صل الله علیه و سلم و بر پشت سکه نیز آمده است: قاآن العبد لله موبای قاآن هلاکو خان. از مولفی که در هر باب دچار توهم است و در رویاهای ضد یونانی و ضد عرب و ضد مغول و ضد ترک خود غلت می زند، به طور طبیعی انتظار بیان تاریخ درست ایران و شرح ابواب هنری آن نمی رود، حقیقت این که اگر سکه های مغولی و ایلخانی را با القاب عبدالله و یا شعار لا اله الا الله می خوانید، فقط بدان سبب است که جاعلان تاریخ ایران، که سرسکه های مختلف و متنوعی برای ساسانیان و طاهریان و صفاریان و غزنویان و خلفای بنی امیه و غیره داشتند، واقعاً نمی دانسته اند برای یک سکه مغولی چه سمبل و شعاری بسازند و با چه خط و واژگان بنویسند و چنین است که سکه های این دوران را، چنان اسلامی می یابید که نخستین قاآنان مغول نیز، از راه نرسیده، خود را عبدالله خوانده اند!

 

«ابوسعید بهادر خان ایلخان عاشق پیشه: ابوسعید بهادرخان، ۷۱۷ هجری، آخرین ایلخان بزرگ از خانواده هلاکو بود، که بر ایران حکومت کرد. او در سیزده سالگی جانشین پدرش اولجایتو شد. اولجایتو، پیش از مرگ، ابوسعید را به امیر چوپان سردار سپرد. امیر چوپان، بی درنگ رشید الدین وزیر را که به همراه چهارده پسر خود اداره ی امور مالی را در دست داشت، اعدام کرد. امیر چوپان کم کم هر یک از پسران اش را حاکم ایالات مختلف کرد و عملاً اختیار حکومت را به دست گرفت و بدین گونه طایفه مغول امیر چوپان حکومت طایفه ی رشید الدین، که فارس بودند را، از بین برد و خود جانشین آن ها شدند. هنگامی که ابو سعید وارد مرحله جوانی شد، دل باخته ی دختر امیر چوپان، بغداد خاتون همسر امیر حسین جلایری شد. بر طبق یاسا، خان های مغول این حق انحصاری را داشتند که از هر زنی که مایل بودند تقاضای ازدواج کنند و اگر دل باخته زنی شوهر دار می شدند شوهر آن زن می بایست از همسر خود جدا شود. امیر چوپان که حدس می زد ابوسعید از دخترش خواستگاری خواهد کرد، دختر و دامادش را به شمال غرب فرستاد. ابوسعید که از این عمل امیر چوپان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد برادر بغداد خاتون را به بهانه ی تجاوز به حرمسرای خان بزرگ اعدام کنند. او که نمی توانست بغداد خاتون را فراموش کند، در فراق او چه اشعاری که می سرود:

بیا به مصر دل ام تا دمشق جان بینی

که آرزوی دل ام در هوای بغداد است

و سرانجام امیر حسن را مجبور کرد از همسر خود جدا شود و خود با او ازدواج کرد.» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۴۰)

در نقل فوق، تاریخ به وجهی فوق معمول به تمسخرگرفته شده است. معلوم نیست میان سپردن ابوسعید به امیرچوپان وقتل کامل خانواده رشید الدین وزیر چه ربط عاقلانه ای است؟ در این جا مطالب کاملا خلاف روال ایلخانی عمل می کند وگرچه نوشته اند که ایلخانیان از زمان غازان خان، رسماً به اسلام پیوسته اند و سکه های ایلخانی از زمان هلاکو نیز به لا اله الا الله مزین بود، ولی ظاهراً آخرین ایلخان، به نام ابوسعید، درباره ی زن دیگران، به یاسای چنگیزی متعهد بوده و به آن عمل می کرده است! مشکل مورخ در این است که نمی داند چنین خیالات زبده ی شخصی و ذهنی ابوسعید را، سودآور با احاطه به کدام کانال غیبی کشف کرده است؟ تمام این مطالب نشان می دهد که خبره ترین جاعلان، حتی با همدستی گله ای از اساتید دانشگاه های بزرگ خودی و غیر خودی و کرسی های متنوع و متعدد ایران شناسی نتوانسته اند این تور دراز تاریخ ایران را طوری ببافند که هنگام بیرون کشیدن از آب، خالی نباشد. سودآور که در این متن خود را از تمام جزئیات این عشق سوزناک، تا مرحله ی تشخیص حدسیات پدر عروس با خبر نشان می دهد و نیز پس از این همه قرن می داند که برای رفع غائله، عروس را به چه سمتی فراری داده اند، چه طور تشخیص نداده است که از مصر دل کسی نمی توان دمشق را دید؟!! احتمالاً سودآور نیز همان قدر از جغرافیای شرق میانه بی خبر مانده، که ابوسعید بهادر خان بی خبر بوده است، اما در بقیه عمر مهلت دارد تا لااقل برای این بیت سر هم بندی شده مطلقا بی معنا و خنک،  به صورتی که خود می داند، شرح روشنگری بنویسد.

 

«ایرانیان ازهنگام حکومت مغول، ارتباط تجاری ــ اقتصادی فعالی، از مسیر خلیج فارس با دریاچه ی چین برقرار کرده بودند. زبانی که در این مسیر بازرگانی ــ که زبان بین المللی هم بود ــ مورد استفاده قرار می گرفت، فارسی بود. ایرانیان بسیاری، در چین و کشورهای در مسیر خلیج فارس و چین، سکونت گزیده بودند. با توجه به مطالب ابن بطوطه، آن ها در محلی ساکن شده، مراسم مذهبی و دینی را در مساجدی که ساخته بودند، همراه با رهبران مذهبی و روحانیون اجرا می کردند. ابن بطوطه، نام شیوخ متصوفه که مسئول خانقاه های محلی هم بودند، این گونه بر می شمارد: شیخ شهاب الدین کازرونی در هند و شیخ برهان الدین کازرونی در چین، مسئول اخذ عوائد و نذوراتی بودند که بازرگانان اهدا می کردند.» (سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۷۸(

 

کاش این دو شیخ بزرگ صاحب مسجد، به چین و هند، ابتدا در کازرون مسجدی می ساختند تا شهرشان تا همین اواخر بدون سجده گاه نمانده باشد و کاش ابن بطوطه قلابی که پیش تر نیز در موضوع بالا بردن کاخ کسرا در شیراز با او آشنا شدیم و در سفر نامه اش اذعان دارد که از شیراز به سمت شرق نرفته و طبیعتا چین و هند را ندیده، توضیح می داد تاجران ایرانی که همه جا با مردم در مسیر تا کشور چین فارسی حرف می زدند و کالای شان را در جاده های ایران بر قاطران و شتران به مقصد خلیج فارس می برده اند، در سرزمینی که به زمان مغولان خیالی هنوز یک کاروان سرا و بارانداز نداشته، در طول راه شب را کجا بیتوته می کرده و در میان بیابان از چه راه آب و علوفه و غذا به آنان می رسیده است و اگر فرض را بر دست رسی آن ها به آب های خلیج بی محابا فارس، مثلاً از راه آسمان بگیریم، آن گاه می پرسیم این تجار ایرانی با کدام سرویس کشتی رانی کالا به چین می برده اند، زیرا نخستین کشتی ها را، در سراسرجهان و ابتدا از مدیترانه، در حوالی سال ۱۵۰۰ میلادی، یعنی 200 سال پس از ایلخانان به اوقیانوس ها رانده اند!!! آیا به راستی سودآور و مجموعه جاعلانی که نقشه جهان امروز را، در ۲۴۰۰ سال پیش، با دست یک جغرافی دان یونانی موهوم، احتمالاً از طریق اسطرلاب و جادو رسم کرده اند، تا خلیج فارس قدیمی بسازند، تاریخ ملاحی در آب های جهان را نمی دانند یا محقق ایرانی را بی خبر و خنگ انگاشته اند؟!

 

«به رغم تهاجمات پی در پی اقوام ترک ــ مغول، در اوایل قرن پنجم هجری و سلطه ی طولانی آن ها بر سرزمین های فارس زبان، زبان اداری و ادبی دربار، همان فارسی باقی ماند. زبان ترکی، با وجود ساختار اداری و دستوری متمایز و نحو غنی، هرگز نمی توانست با میراث ادبی فارسی برابری کند. هرچند زبان مادری شاه زادگان حکومت های ترک ـ مغول فارسی نبود، با این حال در جو فرهنگ ایرانی ـ اسلامی پرورش یافته بودند و بسیاری از آنان حامیان پر و پا قرص و محکم هنرهای ایرانی و کتب فارسی شدند... در رساله ی محاکمة اللغتین که بی شک برخوردهای نژادی و سیاسی طبقات بالای اجتماع را منعکس می کند، امیر علی شیر نوایی، بر برتری زبان ترکی نسبت به زبان فارسی تاکید کرده است: «کاملا مشخص شده که زبان ترکی هوشمندانه، قابل فهم تر و خلیق تر از زبان فارسی است، در حالی که زبان فارسی به لحاظ تفکر و علم خالص تر و کامل تر است. درست کاری، صداقت و بخشش ترک ها و هنر و فلسفه ی ایرانیان کاملا روشن است». برعکس آن چه انتظار می رفت، عرضه و ساختار آثار ترکی علی شیر کاملا به ساختار و اصول ادبیات فارسی متکی بود. از جمله خمسه او از روی خمسه ی نظامی الگو برداری شده بود. وقایع نگاری به نام واصفی، درباره ی ترغیب او به ترسیم طنز ترکی و تکذیب فضلای ایرانی چنین نوشته است: «چنین گوید در محلی که ملا بنایی از عراق آمد، روزی از مجلس میر افاضل و اعالی مجتمع بودند. میر فرمودند که از لطایف و ظرایف یعقوب بیک سخن گویند. مولانا بنایی گفت: هیچ لطافت و خوبی یعقوب بیک برابر آن نبود که ترکی نمی گفت. میر فرمودند که: ای بنایی درشتی و خنگی را از حد گذرانده ای و قابل آن شده ای که نجاست در دهان تو کنند. بنایی گفت: سهل است، همان گیرم که شعر ترکی گفته باشم.» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۱۶)

 

چه مغولان نازنینی! که پیوسته در اندیشه تهیه و تکثیر و آرایش شاه نامه اند، زبان فارسی را رسمی اعلام می کنند، بر نخستین سکه های خود، خدا را به یکتایی می ستایند و در مدارای دینی پس از کورش هخامنشی یگانه اند! پس چرا این فارس های پر مدعا امام زاده ی چنگیز خان بر پا نمی کنند و شب های عزیز به زیارت آن نمی روند؟ این مطالب که از قول و قلم چند ناشناس بی نشان بیان می شود، به نعل و به میخ کوفتن کاملی در بیان ارزش های دو زبان ترکی و فارسی است، تا از میان یک بررسی ظاهرا بی آزار، آن نتیجه گیری موهن نهایی به دست آید که جان ترک و عرب ستیز و آلوده به ناسیونالیسم پوسیده و بی مبداء سودآور را نوازش می دهد. چنین است که دعوت من به بنیان شناسی تاریخی، معنای مستقل و مهم خود را می گیرد و ما را از تاثیر اباطیل نوساخته ی مجعول تفرقه انگیزی در امان نگه می دارد، که بر مبنای فقدان کامل هرگونه آثار رشد اقتصادی و سیاسی، با قدرت تمام منکر اصالت سطر به سطر داده های مکتوبی شده ام که به پیش از دوران صفویه نسبت می دهند و این سخن، البته رو به عین مادی مانده ها دارد و گرنه کنکاش در مطالب و متون دوران صفویه و در راس آن ها ساخت دواوین متعدد و منسوب به سده های مقدم اسلامی، که شاه نامه اعلاترین نمونه آن در حقه بازی فرهنگی است، خود مبحث دیگری طلب می کند، که به اراده و خواست خداوند خواهم گشود.

 

«نخستین شاه نامه ها: چهار تصویری که خواهد آمد، متعلق به کتب خطی است که عموما از آن ها با عنوان شاه نامه های کوچک نام برده می شود. تاریخ تقریبی پردازش و تدوین آن ها ۶۹۹ هجری و احتمالا به حمایت غازان خان در بغداد پردازش و مدون شده است. به دستور او و با توجه به مقایسه بین خصوصیاتی از قبیل آرایش مو، کلاه، شاخ و برگ درختان و غیره، با نسخه مرزبان نامه، که به تاریخ ۶۹۸ هجری، در بغداد نگارش و پردازش شده است. در سال ۷۴۱ هجری نیز شاه نامه اینجو در شیراز نگارش و منتشر شده است.» (سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۷)

 

بدین ترتیب سودآور شاه نامه نویسی را از انتهای قرن هفتم و 300 سال پس از فردوسی آغاز می کند و صحت تاریخ گذاری نسخه های خود را به سنجش با کتاب هایی ممکن می گوید که در ترسیم شاخ و برگ درختان و کلاه و موی نقاشی ها، به تصاویر این شاه نامه شبیه اند و اگر از آنان دلیل صحت تاریخ گذاری همان کتاب های مورد مقایسه را طلب کنید، برابر معمول، این بار شباهت شاخ و برگ و کلاه و موی آن منبع و مستند را با همین نسخه شاه نامه اساس می گیرند!!! چنین است آن دور باطل و چرخه حماقتی که دوران شناسی همه چیز تاریخ ایران را دچار دوار سر کرده است. باری، این نمونه های شاه نامه، که غالبا تنها لت هایی از تصاویر است، فقط در یک مورد به معرفی نسخه کاملی منجر می شود، که تصویر برگ آخر آن را ملاحظه می کنید.



«شاه نامه فردوسی، باز نویسی شده توسط اسماعیل خواجه، پسر مبارک قدم ۵۲2 ورق با  24 تصویر،که صفحه ی اول مفقود شده است خط نستعلیق در چهار ستون و در هر ستون ۲۵ سطرآب رنگ مات، مرکب و طلا اندازی صحافی با چرم قهوه ای مراکشی. ابراهیم میرزا، حاکم شیراز، احتمالاً به دلیل افراط در باده گساری در سال ۸۲۸ هجری، همچون برادرش بایسنقر میرزا جان داد... در بین کتب خطی زیادی که در شیراز، طی دو قرن پس از مرگ ابراهیم میرزا پرداخته شد، این شاه نامه به خاطر پردازش کیفیت هنری و ویژگی های عجیب و جدید و ترکیب بندی هایی که دارد، معروف شد. این کتاب خطی با مقدمه ی قدیمی تر و نثر نادر ابومنصوری آغاز شده و به جای مقدمه معمولی که برای بایسنقر نوشته می شد قرار گرفته است. گرچه هنوز خط نستعلیق در مراحل اولیه پیشرفت بود، با این حال خوش نویسی این کتاب پیشرفته تر از خط نستعلیق جعفر بایسنقری بود... در تتمة الکتاب با خط رقاع که روی آن طلا پوشانده شده با خط سیاه کم رنگی نوشته شده... این نسخه توسط این بنده حقیر اسماعیل خواجه، فرزند مبارک قدم خراسان در ماه رجب سال ۸۴۵ هجری باز نویسی شده است.» (سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۷۱)

 

همه چیز در اطلاعات این شاه نامه، از آن چرم مراکشی تا مرگ ابراهیم میرزا به سبب افراط در شراب خواری و مقدمه ی شاه نامه که تازگی دارد و خط نستعلیق پیشرفته ی آن و به خصوص تتمه الکتابی که نیمی از آن فارسی خالص با لغاتی چون فرخی و فیروزی و گفتار، و نیم دیگر آن در معرفی نسخه نویس و زمان نسخه برداری، به بیان و لغت خالص عرب است؛ از بدل کاری محض خبر می دهد. با این همه کسی این شاه نامه ی سودآور را جدی نگرفته و ماخذ فراهم آوری نسخ جدید نبوده و از همه مهم تر، سودآور نگفته است این نسخه دردانه او اینک کجا، نزد چه شخص و یا موسسه است، زیرا سندی دارم که اثبات می کند مراکز مسئول ایران شناسی و موزه داری ایران، هیچ شاه نامه پیش از صفوی را به رسمیت نمی شناسند و به چشم ندیده اند!!!

 

«تاثیر گسترده و عمیق و مفید وسازنده اندیشه ناب و پالوده فردوسی بر عنصر ایرانی چنان است که همگان را به تحسین واکرام واعزاز این شخصیت بلند مرتبه انگیخته است. بخش اسلامی موزه ی ملی ایران بنا بر رسالت خطیر فرهنگی خود در انجام وظایف و با توجه به اثرات چشم گیری که اندیشه این شخصیت بزرگ بر فرهنگ و هنر ایران داشته، افتخار دارد نمایشگاهی از آثار و اشیای موزه ای را، که مزین به اشعار با نقوش و مضامین برگرفته از شاه نامه حکیم توس است، با عنوان «تجلی شاه نامه در هنر اسلامی ایران»، برای تجلیل از این ستاره آسمان شعر و ادب ایران برگزار کند. شایان ذکر است که از همان سده های اولیه خلق شاه نامه، اشعار فردوسی و مضامین و مفاهیم شاه نامه ای به صورت های گوناگون در فرهنگ و هنر ایرانی تاثیر و جلوه چشم گیر داشته است.» (موزه ملی ایران با همکاری معاونت آموزش میراث فرهنگی، تجلی شاه نامه در هنر اسلامی ایران، ص ۵)

 

حالا به سراغ کتاب تبلیغاتی این نمایشگاه می رویم تا ببینیم موزه ی ملی و میراث فرهنگی چه گونه تاثیر اشعار و مضامین و مفاهیم شاه نامه را که به صورت های گوناگون بر فرهنگ و هنر ایرانی، از همان قرون اولیه ی سرودن آن، دفاع می کند که نخستین نمونه آثار این نمایشگاه را از قرن دهم هجری و به زمان صفویه نشان می دهد:

 

«شاه نامه ی فردوسی: دوره سده ی دهم هجری

در اندازه ی ۲۳×۸/۳۷ سانتی متر. شماره ی موزه: ۴۳۶۱.

به خط نستعلیق روی کاغذ ترمه ۱۱۷۴ صفحه، ۲۵ سطر در هر صفحه، دو صفحه ی اول دارای سرلوح مزدوج مذهب مرصع بین سطور این دو صفحه طلا اندازی شده است... دارای رقم کاتب و به تاریخ۹۳۸هجری است.» (موزه ملی ایران با همکاری معاونت آموزش میراث فرهنگی، تجلی شاه نامه در هنر اسلامی ایران، ص۱۱)

 

پس از این نمونه نیز سراسر کتاب را مملو از تاثیر شاه نامه در هنرهای عهد صفوی و دوران قاجار می بینیم، که دوران برگزاری مسابقه شاه نامه نویسی است و گرچه در ضمن این نمونه ها دو سه کاشی با اشعار فارسی نشان مان می دهند و بی هیچ ادله و گزارش باستان شناسی، یافت شده در کاشان و نیشابور از قرن هفتم هجری می گویند، اما به زودی با احوال آن ها نیز آشنا خواهیم شد. (صفویه1 – 38)

 

بدین ترتیب، اگر این مجموعه افسانه های نادرست مربوط به مغول و حواشی آن را بپذیریم، پس یکی از برجسته ترین ترک وعرب ستیزان ایران، یعنی سودآور، مستقیماً اعتراف دارد که نخستین شاه نامه ها را مغولان نوشته و مصور کرده اند! آن گاه چرا مغولان، به این سبب که مهم ترین سند هویت کاغذی فارسیان را از زیر آوار بی اعتنایی زمان بیرون کشیده اند، از سوی قوم فارس ستوده نمی شوند؟ و این سوال دیگر که اگر آن تمرکز سیاسی پیش از مغول، با عناوین طاهریان و صفاریان و غزنویان و سلجوقیان و غیره برقرار بوده، چرا سلسله های پس از قرن چهارم این مجموعه، اعتنایی به شاه نامه نداشته و ردی از شاه نامه خواهی خود آشکار نکرده اند؟ و در مقابل نیز پرسش دیگری پدیدار می شود که چرا مغولان و تیموریان، نسبت به تکثیر و تهیه و آرایش شاه نامه چنین حساس بوده و از خدمت به فرهنگ فارسیان بی مدرک و نشان تاریخی، چه ثمر و سود می برده اند؟ و چون هیچ یک از دو سوی این ترازوی سوال پاسخ وزینی نمی بیند، پس این نو دکان شاه نامه شناسی، کالای اثباتی و عقلی ندارد و سوال بنیانی دیگری سر بر می آورد که نو نویسان شاه نامه کیان اند، چرا آن را کهن وانموده اند و از تدارک این کتاب با چنین برچسبی چه انتظاری داشته اند؟ پاسخ ساده به تمام این سوالات، در این مقصد و منظور قابل ادراک خلاصه می شود که: با هیاهوی حیات در افسانه های شاه نامه، سکوت دو هزار ساله ی حاصل از پوریم، در حوزه ی اقتصاد و سیاست و فرهنگ و تجمع و تولید را پوشانده اند!!!

 

«کاتبان، مدیران و مورخان، به دلیل آن که در کارهای روزمره ی خویش از خطاطی استفاده می کردند، با این هنر بیش تر آشنایی داشتند تا با هنر نقاشی، که نمونه های آن در گنجینه ها حفظ و نگه داری می شد و دور از دسترس بود. بنابراین، گزارش آن ها درباره نقاشان و هنر نقاشی، معمولا کلیشه ای و با حداقل توصیفات بود. خواندمیر درباره نقاش معاصر خود، بهزاد، ۹۴۱ ـ ۸۷۱ هجری، می گوید: «استاد کمال الدین بهزاد مظهر بدایع صور است و مظهر نوادر هنر، قلم مانی رقم اش ناسخ آثار مصوران عالم و بنان معجز شمیم اش ماحی تصویرات هنروران بنی آدم». چنین ستایشی درباره سبک و شایستگی های کسی که سرپرست کتاب خانه ـ کارگاه سلطنتی صفویه شد، البته اطلاعات چندان زیادی درباره او به ما نمی دهد. شاید بهزاد به دلیل کهولت سن در آن زمان نمی توانست چندان فعال و پرجنب و جوش باشد، ولی حضور و راهنمایی های ارزنده ی او، باعث پیشرفت نقاشان پیر و جوان در عهد صفوی و سرانجام منجر به ایجاد سبک نقاشی جدیدی در قرن دهم هجری شد. به اعتقاد وقایع نگاران ایرانی، بهزاد، آخرین نقاش است و نام اش به جای نام مانی قرار گرفته و نیز در مقایسه با دیگر نقاشان، برتر دانسته شده است. از آن پس، بسیاری از نقاشان آثار خویش را به نام بهزاد جعل می کردند تا بل که بتوانند به آثار خویش اعتبار و ارزشی بخشند که این مساله در تشخیص آثار اصیل بهزاد البته مشکلاتی ایجاد کرده است.»  (هنر دربارهای ایران، ابوالعلاء سودآور، ص ۹۵)

 

حتی سودآور نیز، که سال ها پس از اختراع مانی به توصیف او پرداخته، از مقدمه چینی لازم برای وارد کردن او به کتاب اش عاجز مانده است، بهانه ی مهملی می آورد که چون کاتبان و خطاطان از نقاشان، خوش دل نبوده اند، درباره آن ها گزارش درستی نداده اند و از این که خواند میر به جای شناساندن درست بهزاد، به فصاحت کلام و تعارفات متکلف رو می کند، ناخشنود است. اوج این خارج نوازی دوره گردانه و بد صدا آن جاست که کار بهزاد را با آثار مانی می سنجد!!! شاید این واماندگان، بدون اعلام به مشتاقان، یک گالری مملو از آثار مانی جایی پنهان دارند که چنین مقایسه ای برای آن ها میسر شده است؟ و چون از مانی جز نامی در شاه نامه نیست و از آن رسواتر حتی هنوز تابلویی به دست ندارند، که قاطعانه کار بهزاد بدانند، پس جز این نیست که بی محابا دروغی را با دروغ دیگر سنجیده، کوری را عصاکش کور دگرکرده و با یک سیلی، دو صورت باسمه ای را سرخ نگه داشته اند! سودآور در عین حال وقایع نگارانی را می شناسد که معتقدند بهزاد در انتهای یک سلسله و صف نقاشان اواخر تیموری و اوائل صفوی ایستاده و اگر از آن ها نامی بخواهیم، از میرک و شاه مظفر می گویند تا کار جست و جوی بی نتیجه و بدون راهنمای آنان هم، بر دوش ها سنگین تر شود و تاب دنبال کردن موضوع را نیاورند!

 

«بهزاد، کمال الدین، نام دارترین نقاش ایرانی. او در زمان سلطنت آخرین حکمران تیموری، سلطان حسین بایقرا، در هرات به اوج شهرت خود رسید. بهزاد را غالبا با مانی، نقاش افسانه شده مقایسه کرده اند. سبک او با به ترین طراحی، رنگ های جواهر مانند و نقاشی طبیعت گرای مو شکافانه اواخر تیموری مترادف است. به رغم آوازه بهزاد، آگاهی درباره زندگی او نسبتا اندک، عاری از جزئیات و گاه ضد و نقیض است، و با آن که نسخه های خطی مصور و مرقع های نقاشی متعددی به این استاد بزرگ منتسب شده، یا گفته اند که سرپرستی کارگاه های پدیدآورنده این آثار را عهده دار بوده، روی هم رفته، تنها شماری از آن ها را می توان به طور مسلم کار او دانست» (دائره المعارف بزرگ اسلامی، ص ۱۶۷)

 

این جا نیز همان تعارفات مکرر می شود وگرچه بهزاد، رستم دستان و اشکبوس و سهراب و رخش نیست که نیازمند افسانه باشد و می گویند هنرمند بزرگی است از چهار صد سال پیش، پس باید که هر گام زندگانی و هر بهر از آثار او ثبت و قابل شناخت شود، اما اگر دائره المعارفی خودمانی، که به امور داخلی و خانگی مشرف تر و مسلط تر است، اعلام می کند که آگاهی درباره بهزاد به رغم آوازه بزرگ اش عاری از اطلاعات جامع و گاه ضد و نقیض است، آن گاه بپرسیم این آوازه ی بلند، بدون اطلاعات و ابزار، از کدام حنجره بیرون آمده و اگر بهزاد نیز به صف دراز ناشناسان تاریخ پس از هخامنشی در ایران می پیوندد و معلوم می شود که اختراع او نیز یک چاره اندیشی دیگر برای مکتب دار کردن این همه مینیاتور است که از مادر بزرگ تا نوه خانوارهای یهودی در دوران معینی ساخته اند و یک تابلوی دست ساز آنان هم امضای هنرمند را ندارد، پس ورود ناگهانی و پر هیاهوی استاد بزرگ صاحب اسلوب و مکتب در تولید مینیاتور، که گویا سبکی در هنر ملی را چنان به نهایت رسانده که گروه گروه از او تقلید کرده اند، در مجموع شگردی است تا آن دست سازهای جاعلانه ی خانوادگی، مناسب عرض اندام هنر ملی شود و علم داری چون بهزاد بیابد! اشکال کار فقط این است که آدرسی از بهزاد نداریم زیرا سازندگان این اسامی بلند مرتبه نیک می دانند که اگر نشانی معین و قابل پی گیری ارائه دهند، در رجوع جست و جو گران، جای خالی چنان خلقتی معلوم خواهد شد.

«نخستین استاد در دوره سلطان حسین، فرزند هنرمند دربار ابوسعید، یعنی منصور می باشد. این نقاش، شاه مظفر، که به واسطه مهارت اش به شدت مورد ستایش بود، در 24 سالگی درگذشت، و امروزه هیچ یک از آثار او شناخته شده نیست. اما نقاش دیگری به نام میرک، که سید بود، شناخته شده تر است. وی همچنین، پیش از آن که یک نقاش مینیاتور شود، خوش نویس و مذهّب و نقاش آثار تاریخی بود. او به مقام ریاست کتابخانه ی سلطان حسین رسید و بلافاصله پس از تصرف هرات توسط شیبانی خان ازبک به سال ۱۵۰۷ میلادی از دنیا رفت. اما به نظر می رسد بزرگ ترین کار وی این بود که استاد بهزاد آینده را که در کودکی یتیم شده بود تربیت نمود. او از آغاز سلطنت فعال بود، اما پیش از ۱۴۸۵ میلادی هیچ کاری را نمی توان به وی نسبت داد» (باسیل گرای، نقاشی ایرانی، ص ۱۰۹، متن اصلی)

 

تابلوی بالا را از صفحه ی ۱۰۴ کتاب سود آور برداشته ام، تنها دلیل این که چنین صحنه ای را نقاشی به نام بهزاد مصور کرده، این است که در حاشیه ی آن کسی نوشته است: «کار استاد بهزاد» ! که نگفته الحاقی بودن آن آشکار است، زیرا هیچ هنرمندی خود را استاد و به صورت سوم شخص غایب نمی خواند. اما گرفتاری های این مینیاتور به همین جا ختم نمی شود:

 

«۳۶آ. دو کشتی گیر :منسوب به شاه مظفر ابعاد: 8/9×5/15 سانتی متر.  شاه مظفر که می خواست به به ترین وسیله ای، ناسپاسی و حق ناشناسی مجدالدین در حق ولی نعمت خود، امیر علی شیر را نشان دهد، داستانی از گلستان سعدی انتخاب کرده، به تصویر کشید. در این داستان حکایت قهرمان کشتی گیری مطرح می شود که 360 فن می داند و هر روز یک فن را به شاگرد خود می آموزد و تنها یک فن را به او آموزش نمی دهد... خوش نویسی حاشیه ی چپ نقاشی، منسوب به بهزاد است، گرچه بسیاری از محققان چنین انتسابی را پذیرفته اند ولی در مقایسه با آثاری که از بهزاد نیست، این اثر تکذیب شده است. دراین اثر بیش تر سبک نقاشی شاه مظفر به کار گرفته شده است.» (سودآور، هنردربارهای ایران، ص ۱۰۵)

 

تخصص ممتازی می طلبد که بتوان شناخت اثری را نه با سنجش با کار دیگر همان هنرمند، بل با مقایسه با کار دیگران تایید یا رد کرد!!! و از آن که از شخص بهزاد تابلوی معینی نمی شناسیم، پس با این روش، مینیاتورهای موجود جهان فقط به دو دسته تقسیم می شوند: تابلوهایی که نقاش مشخص و شناخته شده دارند و بقیه که کار بهزادند!!! سود آور، این هنر شناس و باستان پرست بزرگ، که حتی از خیالات پنهان نقاش تابلو، در کوچک ترین حجم اختصاصی آن نیز با خبر است و می داند که اثر را به چه قصدی کشیده، نمی دانیم چرا حاشیه سمت چپ نقاشی را نخوانده و آن را کاری از شاه مظفر، نقاش مجعول و بی اثر و سرگذشتی از دربار سلطان حسین بایقرا معرفی می کند، که خود سلطان حسین، حتی از این نقاشان نیز بی محل و بی نشان تر است و او را در این تابلوی مینیاتور، تکیه زده بر تختی می بینیم که بر میان زیر پایی مقابل آن، نقش یک ستاره ی داوود کامل جلوه می کند تا از طریق آن، شناخت سازنده این مینیاتور بر ما سهل تر شود! کارشناسی ویژه سودآور، در انتساب تابلوی دو کشتی گیر به شاه مظفر، از روی سبک اثر، آن گاه که نمونه ای از کار شاه مظفر هم شناخته نیست، بسیار ممتاز و انحصاری و استادانه و البته ناشیانه و عوام فریبانه شده است! احتمالاً شاه مظفر لقب یکی از آن مادر بزرگ های یهودی بوده است که در شیراز تابلوی مینیاتور جعل می کرده اند!

باسیل گرای، خلاف سودآور، شاه مظفر را در اوایل عمر به گور می فرستد و معتقد است هیچ اثری از او به یادگار نمانده است. پس ابتدا از گرای بپرسیم بدون نمونه کار از کجا با خبر شده که چنین نقاشی ظهور کرده و به سبب مهارت اش مورد ستایش بوده است؟ تمام مندرجات موجود در باب تاریخ و فرهنگ و هنر و ادب ایران از همین قماش است، ادعاهای بزرگی که ذره ای نمایه قابل معرفی ندارند و بدون استثناء متکی و محتاج به داستان اند.  بدین ترتیب یا گرای از این تابلوی دو کشتی گیر مظفر، که معرف آن سودآور است، بی خبر بوده و یا سودآور از عقیده ی گرای در باب شاه مظفر نقاش چیزی نمی دانسته است!

 

«مرحله ی بعدی زندگی بهزاد و حرفه اش موضوع گفت و گوهای فراوانی بوده است. غالب پژوهشگران معتقدند که وی سال های واپسین زندگی را در تبریز سپری کرد، اما تاریخ انتقال او از هرات به پایتخت تازه ی صفوی روشن نیست.  در فرمانی از سوی شاه اسماعیل، که تاریخ ۹۲۸ ق دارد، بهزاد به سرپرستی کتابخانه سلطنتی منصوب شده است، این امر ظاهراً اشاره بر امکان انتقال هنرمند به تبریز، در زمان سلطنت شاه اسماعیل دارد. با این همه تاریخ  سند موجب بحث هایی شده است. این سند جزو گزیده ای از نامه های دیوانی در «نامه نامی» خواند میر صحافی شده (کتاب خانه ملی فرانسه) که تاریخ ۹۲۵ قمری دارد، از این رو، بر پایه گاه نگاری، تاریخ فرمان ۳ سال دیرتر ثبت شده است. نسخه بی تاریخ دیگری اکنون درمسکو نگاهداری می شود، 3 دیگر نسخه مختصری است درکتابخانه دفتر دی.ان هند که در۱۷۹۷ م برای حامی هنرمندی نوشته شده است. بر پایه نوشته دیکسن و ولش چندین نسخه دیگر نیز در مجموعه های روسی، ایرانی و هندی موجود است که نیازمند پژوهش اند. » (دائره المعارف بزرگ اسلامی، ص ۱۶۷)


ملاحظه می کنید دم های دراز بیرون زده خروس رنگا رنگ جعل را؟ آیا کجا باید به دنبال یک سند از تاریخ ایران بگردیم که اثبات صحت آن نیازمند دادگاه و دفاعیات نباشد؟ در این جا سازندگان فرمانی خطاب به بهزاد از جانب شاه اسماعیل، برای تصدی شغل سرپرستی کتاب خانه سلطان، که تاریخ ۹۲۸ دارد، آن را در مجموعه ای گنجانده اند که ۳ سال پیش از ابلاغ آن فرمان، جمع آوری شده است!!!

 

«قاضی احمد و دوست محمد هر دو او را وابسته به شاه طهماسب دانسته اند و هیچ اشاره ای به پیوند وی با شاه اسماعیل نکرده اند .بر پایه ی گزارش قاضی احمد کتابخانه شاه طهماسب پیش از رسیدن بهزاد به تبریز ایجاد شده بود و سلطان محمد به شاه درس نقاشی می داده است . مدرکی دیگر برای احتمال به تبریز آمدن بهزاد پس از جلوس شاه طهماسب، جنگی با تاریخ ۹۳۰ ق است که اکنون در گالری هنر فریر واشنگتن نگاهداری می شود و دارای یک مجلس نقاشی مشهور پیر و جوان کار بهزاد است. قاضی احمد نیز از یک نسخه خمسه نظامی به خط شاه محمود نیشابوری و با تصویر بهزاد نام می برد. بنا بر نوشته ی دوست محمد، بهزاد درتبریز درگذشت ودرجوار شیخ کمال خجندی، عارف و شاعر مشهور به خاک سپرده شد. گاه نگاره (ماده تاریخ) «خاک قبربهزاد» درگذشت اورا در ۹۴۲ قمری نشان می دهد. قاضی احمد مدعی است بهزاد درهرات درگذشته است. غالب منابع تاریخی و زندگی نامه ها آراء متفاوتی درباره مهارت هنری بهزاد ارائه کرده اند. خواندمیر، یکی از همزمان های بهزاد و عضو محفل سلطان حسین بایقرا ـ محفلی که امیر علی شیرنوایی و بهزاد را در بر می گرفت، ضمن تحسین ظرافت قلم او و درک طبیعت گرایی اش، او را به مانی تشبیه کرده است.

پژوهشگران زمان حاضر عمدتا علاقه مند به تشخیص سرشت کار بهزادند که مسلما کاری تقریبا غیرممکن است، زیرا با آن که تنها معدودی از کارهای او شناخته شده، به دلیل آوازه او، هنرمندان طی سده ها برای افزایش اهمیت هنری و ارزش مادی کارهای خود نام وی را به آن ها الحاق کرده اند. همان طور که در منابع آغازین آشکار است، بهزاد عضوی از گروه نقاشان اواخر سده ۹ قمری هرات شامل چهره های درخشان دیگری مانند میرک، مظفرعلی و قاسم علی جوان تر است که به سبک مشابهی کار می کردند» (دائره المعارف بزرگ اسلامی، ص ۱۶۹)

 

چنین که ملاحظه می کنید از همه چیز و در هر موضوعی اسناد متعدد و متنوع وجود دارد، اگر شما یکی را نپذیرید بی درنگ دومی را از کلاه شان بیرون می کشند. چنان که یکی بهزاد را در زمان شاه اسماعیل کتاب دار دربار می گوید، اما قاضی احمد و دوست محمد او را وابسته به دربار شاه طهماسب می شناسند. جنگی داریم که بهزاد را در زمان طهماسب به تبریز می کشاند و نامه هایی که او را در زمان شاه اسماعیل به خدمت می گمارد. دوست محمد می گوید که بهزاد در تبریز مرده است، اما قاضی احمد قبر او را در هرات نشان می دهد. پژوهشگران علاقه مندند از عمر و آثار بهزاد بیش تر مطلع شوند، اما مدخل نویس دائره المعارف نصیحت می کند که بی هوده کاری است، زیرا از فرط کپی کشی تشخیص واقعیت نامیسر است. تمام این عوالم و مظاهر را می توانید درباره ی هر شخص و موقعیت تاریخی و اقتصادی وسیاسی و فرهنگی دیگر پیاده کنید. زندگی و کار فردوسی نیز روایت های متعدد دارد که با یکدیگر آشتی نمی کنند، مزدک و مانی و زردشت های گوناگون ساخته اند که با شش هزار سال فاصله زمانی نسبت به یکدگر در تاریخ ما ساکن اند، همین مراتب را در زندگی سعدی و حافظ هم پیدا می کنید و معلوم نیست به کدام دلیل نام آوران سر برآورده در ایران، تا این حد سرگردان و بی شاهد مانده اند؟!! تمام کتاب های کهن بدون استثنا اینک فقط نسخه هایی قرن ها پس از مولف خود دارند و اگر بخواهید به علت اصلی این بی شکلی تاریخ و ادب و فرهنگ در ایران مشرف شوید، بدانید سازنده تحرک اجتماعی دروغین، در22 قرن فاصله میان پوریم تا صفویه یهودیان اند، قصد اختفای ارتکاب به نسل کشی کهن خویش را داشته اند و برای وصول به منظور، برابر معمول، از شگرد دروغ بافی غول آسا و غیر قابل مقاومت پیروی کرده اند! (صفویه1 - 39 )

منابع

(صفویه۳ – ۱۰۶)

(صفویه۱ – ۳۵)

(صفویه ۱- ۳۶)

(صفویه ۱- ۳۷)

(صفویه۱ - ۳۹ )


خبرنامه
وبلاگ
جستجو در حال ارسال پیام ... پست الکترونیک وارد شده معتبر نمی باشد ارسال