فارسی
  • فارسی
  • English

بیستون

یکی از اصلی ترین اسناد در موضوع حادثه بنیان برافکن پوریم، توجه به گوشه هایی از داده های مندرج در کتیبه بیستون داریوش است، که باز هم مانند همیشه از دید دیگر بررسان کتیبه پنهان مانده و برای نخستین بار برای قضاوت کارشناسانه، با مدد الهی در چند یادداشت پیاپی عرضه می کنم.

در تصویر کلی، پس از تورات و گل نبشته بابلی کورش، کتیبه داریوش در بیستون، سومین سند شناخت و آشنایی با دار و دسته هخامنشی شمرده می شود. دسته بندی و ارزش و عنوان گذاری بر این سه سند، بخش تاریخی و مطالب ذیل تورات را، اسناد مقدماتی گل نبشته بابلی کورش را متن ظهور و کتیبه بیستون را مهم ترین سند اصلی حضور هخامنشی معرفی می کند؛ زیرا حصه قابل تایید و غیر جاعلانه خرده کتیبه های بعد، در این جا و آن جا، منتسب به داریوش و یا دیگر سران هخامنشی، نه فقط بسیار مختصر و معدود است، بل عمدتا جز تکرار بخش های معینی از همان کتیبه بیستون نیست. دیگر اهمیت کتیبه بیستون در این است که با برشمردن اجداد حکومتگر داریوش، پیشینه تاریخی و حضور دراز مدت جغرافیایی برای هخامنشیان می تراشد، چنان که کتیبه منتسب به داریوش سوم، در ضلع غربی بنای نیمه کاره و به خود رها شده تچر، پسینه و دنباله سلاطین هخامنشی پس از داریوش را معرفی می کند و از آن که درستی ادعاهای اجداد ساز داریوش، در کتیبه بیستون، قابل اثبات نیست و نوکنده و مجعول بودن کتیبه داریوش سوم هم، چنان که به مبحث آن وارد خواهم شد، محرز است؛ پس اطلاعات موجود درباره امپراتوری هخامنشی، لااقل

 از زمان و زبان داریوش، به وجهی دل خراش بر دروغ استوار است.

در عین حال سند کتیبه بیستون داریوش نیز بخش های تاریخی قابل دفاع و محرزی دارد که می توان به مدد و با وسیله و واسطگی دیگر عوامل وآثار و نشانه ها، محکم و مسلّم کرد و همچنین حاوی ادعا و اطلاعاتی است که دیگر عناصر و حوادث قابل تایید تاریخی بر آن ها صحه نمی گذارد. آن چه را تا این مرحله می توان اعلام و با کفایت کامل اثبات کرد، این که از قریب ۴۷ کتیبه ریز و درشت و متنوعی که اینک به داریوش نسبت می دهند، 40 کتیبه و خرده نوشته و مهر و غیره، که با این علائم شناسایی می شوند:

De, Dg, Dh, Dpa, Dpb, Dpc, Dpd, Dpe, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsa, Dsb, Dsd, Dse, Dsf, Dsg, Dsi, Dsj, Dsk, Dsl, Dsm, Dsn, Dso, Dsp, Dsq, DSs, Dst, Dsu, Dsv, Dsw, Dsx, Dsy, Dsab, Dza, Dzb, Dzc, Dw.

به طور قطع جعل جدید و در زمره اعمال شیادی های متداول در موضوع داریوش هخامنشی است و بنا بر این، اثبات حضور مستمر و طولانی داریوش درآن سلسله، چنان که زمان شناسی کنونی تاریخ هخامنشیان ادعا می کند، با تکیه منفرد بر مطالب کتیبه بیستون معتبر و قابل قبول نمی شود و چنان که در زیر می خوانید، ظهور و غروب داریوش، درست برابر ظهور و غروب کورش، بسیار کوتاه مدت و مقطعی و بدون آثار است، که خود از وسعت و اهمیت و گستردگی مقاومت مردم منطقه در برابر این دو نمودار خون ریز هخامنشی، کورش و داریوش، خبرمی دهد، مقاومتی که چندان کار را بر یهودیان و بازوی نظامی آن ها تنگ گرفت، که راهی جز قتل عام برنامه ریزی شده و کودتا گرانه در مقابل یهود برای تضمین بقای قوم خود باقی نگذارد. بدین ترتیب و به طور کلی دوران حضور سیاسی و نظامی و تاریخی هخامنشیان، در میانه حکومت منسوب به خشایارشا و پس از موفقیت در اجرای پوریم بسته می شود. آن چه را که اینک در این یادداشت برجسته می کنم، شناسایی پوریم از طریق دنبال کردن داده های قومی، اسامی مناطق و مراکز جغرافیایی، اطلاعات تقویمی ونام های اشخاص درکتیبه بیستون است. ازاین پس نقل های مربوط به مبحث جاری را از کتاب کم تر تبلیغی «کتیبه های هخامنشی» بر می دارم که کاری از «پیر لوکوک» فرانسوی و از اساتید نوخاسته در موضوع هخامنشیان است که به نظر می رسد نسبت به تبلیغات کنیسه، از آن که ظاهراً یهودی نیست، تعهد کم تری نشان داده و با این قید ودر تمام موارد، اسامی خاص را ضرورتاً از متن اصلی سنگ نبشته و برابر قرائت مستقیم کتیبه آورده، به ترجمه مصطلح و تصور شده آن ها اعتنایی نداشته ام، زیرا مثلاً برای تایید و تبعیت از بازگرداندن واژه «اوژه» در کتیبه، به «ایلام»، مبانی و مستندات قابل قبولی موجود نبود.


«داریوش شاه می گوید: این ها مردمانی هستند که پیرو من اند، به خواست اهوره مزدا، من شاه آن ها شدم: پارسه، اوژه، بابیروش، ثورا، اربایه، مودرایه، تی یی دریه یا، سرد، یئونه، ماد، ارمینه، کت پتوکه، پارثو، زرنکه، هرایوا، وارزمی، باختریش، سوگود، گندار، سکه، ثته گوش، هروواتیش، مکه. روی هم ۲۳ مردم.» (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).


بعدها و در کتیبه های دیگر داریوش، که تایید صحت تمامی آن ها با قرائنی، که خواهم گفت، به کلی غیرممکن است؛ این لیست ۲۳ قومی، از جمله در کتیبه مقبره، Dnb، تا ۳۰ قوم و خشایارشا در سنگ نبشته مطلقاً نوساخته و مجعول و سرگردانی که می نویسند در میان خاک های تخت جمشید و نسخه دیگری از آن را میان خرابه های پاسارگاد! یافته اند، تا ۳۲ قوم افزایش می یابد، که در میان آن ها سه نوع به اصطلاح سکایی: سکا تی یی پردریه، سکا هئومه ورکا، سکا تیگر خئودا و اقوام دیگری به شرح زیر اضافه شده اند: اسه گرته، هیندوش، دها، سکودر، اکئوفچیا، پوتایا، کوشیا و کرکا. با این همه در متن کتیبه بیستون، اضافه بر این سرزمین ها و اقوام، مثلا در بند دوم ستون دوم، ازخطه و مردم «مرگوش» یاد می شود که علیه داریوش جنگیده اند.

اینک و از هیچ مسیر نمی توان اقوام برشمرده در کتیبه های هخامنشی را شناسایی کرد و ترجمه و تعبیرهای موجود، از آن قبیل که مثلا پوتایا را لیبی، کوشیا را حبشه، اوژه را ایلامی، مودرایه را مصری و یا مرگوش را مرو دانسته، فاقد هر نوع ادله و یا حتی قرینه مستقیم و قابل ادراک و پاره ای از آن ها اشتباه فاحش وواضح است و به همین ترتیب و به استثنای ترجمه بابیروش به بابل، که مدارک تایید کننده ای از جمله همراهی با نام نبوکد نصر دارد، آن چند قوم نام برده در کتیبه ها، که شباهت هایی در اسامی با اقوام کنونی این خطه، چون اربایه و ارمینه و وارزمیه دارند، نمی توان دلیل همسانی هویت آن ها گرفت و بر همین اساس نام پارسه در کتیبه های هخامنشی را با هیچ منطق و مدرکی نباید خطه و مردم کنونی فارس و ضمائم پر هیاهوی تاریخی -  فرهنگی آن ها دانست، زیرا تا دو سه قرن پیش، کسی از معنای لغت فارس و اطلاق آن به سرزمین و یا قومی در ایران، با خبر نبوده، این الصاق هم همانند بسیار دیگر، کاملاً تازه ساز و جدید است، چنان که یافتن کم ترین رد پا و علائم مادی استقرار شهری با نام شیراز، پیش از حضور کریم خان در تاریخ و جغرافیای ایران، میسر نیست! زیرا تا قرون اخیر سرزمین و قوم و زبانی به نام فارس و فارسی در ایران شناخته نبوده است.   

بدین ترتیب کتیبه بیستون به حضور اقوام متعدد، در شرق میانه اعتراف دارد، که از پس فهرست خشایارشا، با هویت تاریخی و مکان جغرافیایی آنان ناآشناییم وشناخت برخی، ازجمله بابلیان وآشوریان و ایلامیان، تنها به مدد اشارات تورات میسر بوده است. در واقع اطلاعات درباره این اقوام، که زمانی از زبان داریوش واقعیت و وجود داشته اند، اینک بدان جهت از حافظه تاریخی و جغرافیایی انسان پاک شده است، که قتل عام پوریم حامل وناقلی از میراث آن ها باقی نگذارد!

اسامی زیر در آن کتیبه نیز، به عنوان راه نمای شناخت قوم و اشخاص و جغرافیا، کاربرد ندارند و اشاره احتمالی داریوش به سرزمین آن ها هم، از آن که مفهوم مکان معینی را نمی گیرد و هدایتگر مطلبی نیست: داریوئوش، وشتاسپه، ارشامه، آری یا رمنه، چش پش، کورئوش، کبوجی یه، بردی یه، گئوماته، اثرینه، اوپدرمه، ندیتبئیره، ائینه ایره، نبوکدرچره، نبونئیته، مرتی یه، چیچخرائیش، ایمنیش، فرورتیش، خشتریته، اووخشتره، ویدرنه، دادرشیش، وئو میسه، چیثرتخمه، تخمسپاده، فراده، وهیزداته، ارتوردیه، ویوانه، ارخه، هلدیته، ویدفرنا، وایسپاره، اوتانه، سوخره، گئوبرووه، مردونی یه، ویدرنه، بگابیگنه، بگ بوخشه، داتووهیه، اردومنیش، وهئوکه، اتمئیته و اسکونخه. تمام این نام های به کلی ناشناس و در فرهنگ جاری امروز، بی معنا و بدون کاربرد، چنان که متن کتیبه بیستون معلوم می کند، به دوران هخامنشی در حوزه های مختلف، مصطلح و جاری و حاوی معنی بوده است. نام هایی که پس ازآن سلسله و درست تر بگویم، پس از پوریم، ناگهان و به کلی از فرهنگ عمومی حذف می شوند و تا امروز کسی را نمی شناسیم که در تمام شرق میانه و در طول زمان پیش و یا پس از اسلام، که جوشش دوباره حیات در غرب اسلامی آغاز می شود، از چنین نام هایی برای خواندن خود و یا فرزندان و خانواده اش سود برده باشد. تاریخ و فرهنگ منطقه ما، بیرون از اشارات کتیبه بیستون، دیگر چش پش و اثرینه و ندیتبئیره و چیچخرائیش و وهیزداته و گئوبرووه و سوخره و اسکوخه را نمی شناسد و این اسامی، شخص و چیزی را به یاد کسی نمی آورد.

اینک در سراسر ایران نام و واژه ای را، اعم این که بر شخص و شیء و حیوان و اجزای طبیعت و غیره نهاده باشند، منطبق با خطاب های کهن نمی بینیم، به طور مطلق کلمات جاری در تمام عرصه های هستی و حیات، نمای قدیم ندارند و یافتن نشانه ای بر سنگ و چوب و پوست و چرم از دوران ماقبل اسلام، که درآن از اسامی امروز آدمیان و غیر آدمیان، نبات و جماد و امکنه مندرج در کتیبه بیستون استفاده شده باشد، ناممکن است. آیا هخامنشیان، با فرهنگ و هستی پر نشانه ماقبل خویش در منطقه ما چه کرده اند  که با ورود آنان دیگر کم ترین اثری از آن، حتی در اندازه تکرار کاربرد نام اشخاص هم به جای نیست؟ این حقیقتی است که نام بودا و کنفوسیوس در شرق دور، نام داوود و سلیمان و موسی در بین النهرین و نام زئوس و کوه المپ، به طور پیوسته در ذهن بشر جای داشته و بر زبان آدمیان جاری بوده، اما فرهنگ و تمدن انسانی حتی یک نام از یادگارهای ایرانیان پیش از پوریم، به یاد نمی آورد که 150 سال پیش از کتیبه بیستون استخراج کرده باشند! چنان که تنها آن اسامی تاریخی وجغرافیایی بین النهرین، چون نبوکد نصر و نبونئید و بابل و آشور و ایلام و شوش، باقی مانده و قابل شناسایی است که ارتباط آن ها با تاریخ و سرگذشت یهود، ذکر نام شان را در بخش تاریخی تورات ناگزیر کرده است.

کتیبه بیستون اطلاعات جغرافیایی و اسامی دیگری، به صورت نام مناطق و شهرها و دژها و رودها و کوه ها و ماه های سال منتقل می کند که اینک مفهوم تمامی آن ها از منظر تاریخی و جغرافیایی و فرهنگی و زمان شناسی و تقویم، مطلقاً تاریک است و راهی برای رمزگشایی حتی یکی از داده های زیر نمی یابیم: منطقه ای به نام یئیشی یا اووادا، کوه ارکدریش، ماه وی یخنه، ماه گرمپده، ماه باگیادئیش، دژ سیکیئووتیش، ناحیه نسایه، تیگره، که در کتیبه گریز گاه ندئیتئیره شناسانده و امروز دجله ترجمه می شود، و در اساس هم نمی دانیم که چیست؟ ماه اثری یادییه، شهر زازانه نزدیک اوفراتو، که باز هم تعلق آن معلوم نیست، ماه انامکه، سرزمین مرگوش، شهر کوگنکا، شهر ماروش، سرزمین کمپنده، دهی به نام زوزه در ارمینه، ماه ثورواهره، دژ تیگره در ارمینه که لااقل دجله خواندن تیگره و یا ارمنستان کنونی دانستن ارمینه در کتیبه بیستون را ابطال می کند، دژ اویما باز هم در ارمینه، ماه ثائیگرچیش، سرزمین ایزلا، سرزمین آئوتی یاره، شهر کدرش، ماه ادوکنئیشه، شهر اربئیرا، سرزمین ورکانه، شهر ویشپه اوزاتیش، ماه اثری یادییه، شهر تاروا، سرزمین یائوتی یا، شهر یدایا، شهر اووادائیچیه، سرزمین دوباله و بالاخره ماه ورکزنه. اطلاعات مانده از پس زمان خشایارشا، یعنی پس از اجرای پروژه پوریم، دیگر نشانی از این شهرها و دژها و کوه ها و مناطق جغرافیایی و اسامی تقویمی نمی دهد و همانند نام اشخاص و اقوام، هیچ کس تعبیر آشکار ساز و یا آدرس قابل شناخت بر این کلمات نگذارده است. تمام این مطالب و احوال، قطع کامل و یکباره و غیرقابل انتقال آثار و فرهنگ مجموعه ای از اقوام را اثبات می کند که در زمانی معین و به طور همزمان از صحنه حضور مادی تاریخ غایب شده و از مظاهر تولید و رشد باز مانده اند. آیا چه حادثه ای، جز پوریم، می تواند موجب محو سراسری و همه سویه ساکنان کهن شرق میانه و ایجاد چنین خلاء و نسیان پر دامنه ای در شناسایی هویت و فرهنگ کهن آنان، تا اندازه مفقود شدن مطلق نام اشخاص نیز شده باشد؟

 اگر چنین اسامی قومی و شخصی و مکانی را که اینک در ذهن تمام ساکنان شرق میانه گنگ و بی معناست، زمانی ابزار انتقال اصلی ترین معانی و شناسایی شخص و قوم و مکانی بوده است، پس باید بپذیریم بدون واقعه بنیان برافکن پوریم، لااقل ایرانیان کنونی با زبان دیگری جز آن چه امروز مصطلح است، سخن می گفتند و نام های دیگری بر خود داشتند. این یک فرض باز سازی ناشدنی ولی مبحث ذهنی درخشانی است که از طریق آن نوساخته و بی ریشه بودن زبان فارسی جاری به سهولت اثبات می شود.

 

«داریوش شاه می گوید: این مردمان که از من پیروی می کنند، به خواست اهورامزدا بندگان من بوده اند، به من خراج می دادند آن چه از طرف من به آن ها گفته می شد ، خواه شب بود یا روز ، آن ها آن را می کردند.» (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

 

بی اعتنا به صحت و سقم این ادعای داریوش، آن چه  قابل ادراک و اقبال است و فهم آن نیاز به تجسس مخصوص ندارد، همین ابراز وجود نوع هخامنشی است که داریوش، پس از برشماری نام اقوام کهن ساکن این سرزمین، که با تولید هنرمندانه و نگاه لطیف آنان به دنیای اطراف، پیش از این آشنا شده ایم و پس از نقر کتیبه بیستون ناپدید و محو می شوند؛ اذعان دارد  که اقوام و بومیان ایران را بنده خود کرده، تا شبانه روز از او اطاعت کنند و خراج بپردازند! این که باستان ستایان احمق ما خود را از سلاله این مردک فرهنگ کش و خون ریز و بنده ساز و باج گیر می دانند و تبارشان را با افتخار به قلع وقمع کنندگان هستی کهن ایرانیان می بندند، از عجایب ابداعات در حوزه قدرت یهودیان در تولید فرهنگ، برای مسخ تصورات تاریخی این جماعت است.

 

«داریوش شاه می گوید: درمیان این مردمان مردی که وفادار بود من او را پاداش می دادم، کسی را که خائن بود اورا تنبیه می کردم به خواست خدا این مردم قانون مرا گرامی می داشتند و بنا بر آن چه به آنان گفته می شد، به همان ترتیب عمل می کردند.» (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۹)

   

اینک برای ما منظور از این دومین قانون هنوز پا برجای متجاوزین، آن جا کاملاً آشکار است که داریوش می گوید: تسلیم شدگان به بندگی و بردگی، پاداش می گیرند و قیام کنندگان برای آزادی، تنبیه می شوند! داریوش در همین نقل نیز متوسل به دروغ است زیرا تلقین می کند که مردم قانون او را گرامی داشته، از وی اطاعت کرده اند و آن گاه که به شورش های متعدد و مقاومت های پیاپی علیه خود، که همه جا با حمایت عمومی همراه بوده، در همین کتیبه اعتراف می کند؛ اندازه عوام فریبی و وارونه گویی عامدانه او درموارد معین و مخصوص آشکار می شود. (صفویه2 – 48)

 سایه های دروغ در کتیبه بیستون چندان غلیظ است که راوی، یعنی داریوش را هم از انبوهی آن در هراس می بینیم و از آن که مطمئن است ادعاهای غیرممکن و بی پایه اش را، مردم زمان و آیندگان نیز باور نخواهند کرد، در شرح کوتاه و فهرستواره ای از ۱۹ نبردش در حوزه های مقاومت، به التماس از خوانندگان کتیبه می خواهد تا او را دروغ گو و گزافه باف نپندارند!

                                       

«داریوش شاه می گوید: این آن کاری است که من کردم. به خواست اهوره مزدا، در یک سال، پس از آن که شاه شدم، ۱۹ نبرد کردم، به خواست اهوره مزدا، من همه ی آن ها را درهم کوبیدم و ۹ شاه را دستگیر کردم... داریوش شاه می گوید: این اقوام شورشی شده بودند، دروغ آن ها را شورشی کرد، به گونه ای که آن ها به سپاه دروغ گفتند، آن گاه اهوره مزدا آن ها را در دست من گذارد، من با آنان به خواست خود رفتار کردم... داریوش شاه می گوید: این آن کاری است که من به خواست اهوره مزدا کردم، این کار را تنها در یک سال کردم، تویی که زین پس، این کتیبه را خواهی خواند، باشد که آن چه را کردم تو را باور شود، نیندیش که این یک دروغ است، من داوری اهوره مزدا را خواهانم که این درست است و دروغ نیست، تنها در یک سال این کارها را کردم، داریوش شاه می گوید: به خواست اهوره مزدا باز هم چیز دیگری هست که من کرده ام، اما در این لوح سنگی نوشته نشده است به این دلیل که مبادا آن چه من کرده ام به باور زیاد آید، در نظر کسی که بعدها این کتیبه را می خواند مبادا که او نتواند آن را باور کند مبادا بیندیشد که دروغ است. داریوش شاه می گوید: شاهان پیشین، هر تعداد که بودند، آن قدر که من کار کردم کار نکردند، به خواست اهوره مزدا تنها در یک سال این کارها را کردم. داریوش شاه گوید: اکنون آن چه من کردم باید تو را باورآید. آن را پنهان مکن و به دیگران بگو. اگر پنهان نکنی و به دیگران بگویی، اهوره مزدا دوست تو بادا، خاندان تو افزون بادا و زندگی ات دراز باد.» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۴۵ تا ۲۴۸)

 

روان شناسی و روان پریشی داریوش و تسلط به گوشه ای از داستان امپراتوری بی بهای هخامنشی، از طریق بررسی این متن، ممکن می شود. معلوم نیست به کدام دلیل داریوش می خواهد با اصرار به تاریخ بقبولاند که او کار ۱۹ نبرد و دستگیری ۹ سردار مخالف را در یک سال به پایان برده و تقریباً التماس و حتی تهدید می کند که مردم زمان او و آیندگان ادعای بی خردانه اش را بپذیرند و آن را دروغ نگیرند و برای تاکید در توانایی و نخبگی های خویش، ابعاد کوشش های یک ساله اش را حتی بیش از شرح ۱۹ نبرد قید می کند و اشاره دارد که از آن رو تمام ماجرا را بیان نمی کند، که نگران ناباوری دیگران است!!! حتی برای قبولاندن گفته های اش به سوگند متوسل می شود، قضاوت را به داوری اهوره مزدا می سپرد و سرانجام برای کسانی که در صحت گفتار او شک نیاورند، ادعیه خیر پاداش می فرستد!!!

این اصرار و تاکید و تحمیل کودکانه، هنوز در حالی است که کتیبه بیستون بر چنان بلندی دور از دسترس  حک شده است، که خواندن آن تا امروز هم، بدون تدارکات فنی وسیع و بسیج صخره نوردان و بستن داربست ممکن نیست! تصور موکدم این است که چون کاتبان وابسته به اقوام مغلوب، باخبر بوده اند که داریوش، خواندن نمی دانسته، چنان که خود در بند بیستم ستون چهارم همین کتیبه تایید می کند، انتقام جویانه و با نگارش این گونه مضامین او را تمسخر کرده اند! چرا که نمونه های دیگری از چنین الدرم های قلدر منشانه و خود بزرگ بینی های مختص عقب ماندگان، در دیگر سنگ نبشته های داریوش نیز دیده می شود.

 

«داریوش شاه می گوید: اهوره مزدا هنگامی که این زمین را آشفته دید، آن گاه آن را به من داد، مرا شاه کرد، من شاه هستم، به خواست اهوره مزدا او را دوباره سر جایش گذاردم.  آیا هرگز تو می اندیشی این مردمی که داریوش شاه داشت، چه تعداد بودند؟» (داریوش، کتیبه مقبره در نقش رستم، به نقل از لوکوک، ص ۲۶۲)

 

در این جا داریوش گمان دارد که خداوند، از فرط ناتوانی، زمینی آشفته را به او سپرده، تا پس از تعمیر، دوباره در جای خود بگذارد!!! شباهت و یکسانی بیان، میان کتیبه بیستون که ورودی، و نیز کتیبه مقبره، که خروجی داریوش از تاریخ است، در عین مغایرت با نوع بیان مثلا کتیبه سنگ بنای شوش، Dsz، چندان حیرت انگیز و ابهام آفرین است که گمان نمی رود این کتیبه ها را به زمان حیات داریوش و از زبان و قول شخص واحدی ساخته باشند. در عین حال ابهامات در باب درک علت حک کتیبه مفصلی دربلندی دشوار عبور و بی گذرنده بیستون، شاید هرگز گشوده نشود. آن چه را می توان به یقین دریافت این که تدارک کتیبه بیستون یک عمل بی توجیه، غیر ضرور، صرفاً نمایشی و مسلماً برای جلب توجه آیندگان بوده است، زیرا زمانی که شخص داریوش هم از خواندن متنی به خط تازه ساز خود عاجز بوده، پس به سختی در آن زمان خواننده ای به تعداد انگشتان یک دست می یافته است. آیا بیان بی لگام بیستونی داریوش و به ویژه بی پروایی او در قبول اقدام به کثیف ترین شکنجه های نوع ابوغریبی، حقه ای است که یهودیان نسبت به دستمزد بگیران پیشین خویش، پس از پایان پروژه  پوریم و بی نیازی به آنان سوار کرده و برای انتقال آدم کشی قوم خود به دوش داریوش هخامنشی، تدارک دیده اند؟! نشانه های چندی، اجرای چنین توطئه نهایی از سوی یهودیان، برای گم راه و سرگردان کردن تاریخ شرق میانه را، تایید می کند، هرچند علائم بیش تری بر ستیز پیاپی و ناموفق داریوش با نیروی مقاومت اقوام، در سراسر منطقه و عدم توانایی نهایی و حتی شکست و قتل او در جریان این نبردها، صحه می گذارد و اجرای پوریم برای ممانعت از شکست نهایی، که با نابودی کامل قوم یهود برابر می شد، بزرگ ترین نشانه آن است. این ها مسائل فرعی بسیار جذابی است که راه گشایی به جزئیات آن، مستلزم ورود دوباره و این بار غیر تبلیغاتی، عالمانه و آکادمیک به اسناد باقی مانده از هخامنشیان و در راس آن ها مندرجات تورات، گل نبشته کورش، کتیبه بیستون و سنگ نبشته های مجعول هخامنشی است؛ اسناد و علائمی که از آغاز دوران جدید و به محض کشف، یهودیان با وسواس تمام، اختیار اداره و تفسیر و توضیح آن ها را به دست گرفتند و این خود قرینه ای است بر این که اصحاب کنیسه از برملا شدن مراتبی در میان این اسناد، از آن نوع که به همت این تحقیقات، بخش عمده ای از آن و به ویژه رسوایی پوریم، رمز گشایی شد، نگران بوده اند. 


موقعیت آسنه در کتیبه بیستون، نفر اول مقابل داریوش.
کتیبه ای ظاهرا مناسب مطالعه ی فرشتگان آسمان!

با این همه، کتیبه داریوش در بیستون، میراثی گران بها و تک برگ پر ارزشی است که به نحو غیر منتظره ما را با منظری بدون گستره، اما بی نهایت زیبا و غنی از هستی و سرنوشت سردارانی از میان اقوام ایران کهن آشنا می کند که دلیرانه علیه تسلط هخامنشی، برای حفظ استقلال خویش جنگیده اند، خشن ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها را تحمل کرده و سرانجام جان باخته اند.

تاریخ سازی کثیف یهودانه، این سرداران کهن مقاومت و مردان رزمنده ای را که بی هراس و لجوج علیه توطئه ربی ها در اعزام آدم کشان هخامنشی به شرق میانه جنگیده اند، در گمان مردم بسیاری در همین سرزمین، شورشی و پیرو دروغ معرفی می کند و این نوشته وبلاگی، پس از قریب2500 سال، نخستین بیانیه ستایش از این نمونه های شجاعت است که مانند بسیاری دیگر، مظلومانه و در رده گم نامان، قهرمانی کرده، بدون یاد آوری و تجلیل تاریخ، مظلومانه از جان خویش گذشته اند.


این عکس دسته جمعی اسیران در راه مرگ، که هر یک را سردار مغلوبی از میان اقوام کهن ایران گفته اند، تنها یادگاری است که تاریخ از شمایل مردم ایران پیش از پوریم می شناسد، که حتی نام شان در هستی مردم این منطقه ادامه نیافت و از سرزمین و اهلیت شان جز خطابی غالباً نامعین خبر نداریم، که به زمان داریوش مصطلح و معلوم بوده است. شاید کسانی بگویند نمونه های مصور مردم زمان هخامنشی در نقوش پله های تالار آپادانا در تخت جمشید نیز آمده است. اینک بر خردمندان مسلم است که بنای تالار آپادانا هرگز به اتمام نرسیده، چنان مراسمی که آن نقوش القا می کند، هرگز برگزار نشده، آن مردم به آن مرکز نیامده و هدایایی به دربار هیچ کس نبرده اند. بنابراین آن نقوش تصوری و شق و رق و بزک کرده و غیر واقعی، ملاک شناخت طینت و رخسار بومیان ایران کهن نیست، اما با دلایل کامل می دانیم که داریوش با مقاومت منطقه ای رو به رو بوده و علی‏ رغم موفقیت هایی، چنان به آستانه شکست نزدیک شده، که کنیسه تنها چاره نجات قوم یهود از خشم عمومی مردم این خطه را، قتل عام و نسل کشی برنامه ریزی شده و کامل بومیان توانای ایران و بابل تشخیص داده است. بدین ترتیب، این صف سرداران مغلوب، تنها  نمونه دیداری ممکن از ساکنان قدیم این سرزمین است که هجوم هخامنشی و سرانجام قتل عام پلید پوریم اجازه نداد تا نسل خود را ادامه دهند. مطمئناً هر یک از روندگان در این صف را، باید  سمبلی از پیشگامان مبارزه با دروغ و اختناق وتجاوز در ایران گرفت و هرکس دیگر را که با چنین سیمای مغرور، در هر زمان و مکان تاریخ پررنج آدمی، چشم در چشم دشمن، حقانیت آرمان خواهی خود را با نثار خون و تحمل شکنجه اثبات کرده است، باید ادامه همین سلسله و از تبار مجازی همین چند چهره باقی مانده از بومیان فداکار ایران کهن گرفت. به یقین حجاران کتیبه بیستون که طبیعتا از میان مردم مغلوب بوده اند، در ثبت چهره بی هراس این سرداران مغلوب ، شیرین کاری کرده و به شرحی که به خواست خدا خواهد آمد، مایلم گمان کنم حجار این پانل جاودان، در تصویر حالت استقرار و صورت اسیران، در عین امانت، ملاحظاتی را به سود آنان درنظر داشته است. می خواهم برای تجلیل از این رزمندگان ایران کهن، پس از این همه قرن، تا آن جا که در شمایل سنگی آنان مصور است، نگاهی به مختصات این سرداران کبیر بیندازم و تذکر دهم که آگاهی های کنونی از مندرجات کتیبه بیستون و میان رسامی این جا وآن جا نادرستی بیرون آمده، که مراکز ایران شناسی ارائه داده و تا کنون از متن برسنگ مانده این کتیبه ها باخبر نیستیم و نمی دانیم اگر باز خوانی رسمی و جدی حروف مانده بر سنگ، در کتیبه های بیستون را آغاز کنیم چه چیز سالمی از رسامی های کنونی آن متن باقی خواهد ماند؟!                                                                            


این تصویرآسنه اهل اوژه است. نفر اول صف بسته شدگان به طناب،  که در تابلوی کامل اسیران، موقعیت استقرار او را دیده اید و ظهور و شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت او، در کتیبه بیستون چنین شرح شده است.

  

«داریوش شاه می گوید: هنگامی که گئوماته مغ را کشتم، مردی به نام آسنه، پسر اوپدرمه، در اوژه شورش کرد. او به مردم گفت: در اوژه من شاه هستم. سپس مردم اوژه شورشی شدند. آن ها به طرف آسنه رفتند و او در اوژه شاه شد .آن گاه من یک اوژه ای را فرستادم آسنه را زندانی کردند و به سوی من آوردند. من او را کشتم» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۲۴ تا ۲۲۵)

                                                                                            

در اصل کتیبه، صورت این آسنه  اوژی خرد است و بازسازی قلمی آن، مردی با جمجمه ای نسبتاً کشیده و قدی اندکی کوتاه تر از دیگران را نشان می دهد که موهای تنگ به سر چسبیده، چشمان و دماغی کوچک، چانه برجسته و لبانی نازک دارد و با سینه پیش داده، دستان از پشت بسته و طناب بر گردن، مستقیم به مقابل خود می نگرد، که درست در برابر او قرار دارد. این مطلب از آن جا مسلم است که نفرات دیگر صف به علت از پشت بسته شدن دست ها، اندکی شانه ها را خم کرده اند، اما بدن آسنه کاملاً کشیده و راست است. لباس بلند نوار دوخته و آراسته ای، همانند پوشش داریوش، به تن دارد، که او را در ردیف برجستگان و احتمالاً اشراف قرارمی دهد و می نماید که دست های او را محکم تر از دیگران بسته اند. شرحی که داریوش بر مراتب مقاومت او می آورد، برای ستایندگان سلسله هخامنشی بسیار رسوا کننده است. زیرا معلوم می کند مردم اوژه در انتظار رهبر و سرداری برای پیوستن به او و مقابله با داریوش بوده اند، چرا که داریوش در کتیبه اش اعتراف دارد که مردم اوژه از شورش آسنه استقبال کرده و او را رهبر خویش گرفته اند و اضافه می کند به محض دست رسی به آسنه او را کشته است. مترجمین کتیبه، اوژه را ایلام می دانند، اما سفال و صورت آسنه شباهت معینی با مردم کنونی هیچ قسمتی از ایران ندارد و بدین دلیل باید قبول کرد که گرافیک و ظاهر صورت بومیان پیش از پوریم ایران، با مهاجرینی که پس از اسلام به این سرزمین کوچ کرده اند، شباهت و تطابق آشکاری نداشته است.

 

این ندینتبیره ی  بابلی است.  نفر دوم از صف اسیران، که ظاهراً کلاه چسبانی به سر دارد که تضریس دندانه مانند بخش چسبیده به پیشانی، نمای موی مجعد را دارد، گرچه آغاز رستنگاه مو، چندان نزدیک به کمان ابرو است که طبیعی نیست. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت او را در کتیبه بیستون چنین بیان کرده است.

 

«یک مرد بابلی به نام ندینتبیره، پسر آینایره، در بابل شورش کرد، او به مردم چنین دروغ گفت من نبوکودرچره، پسر نبونید هستم. آن گاه تمام مردم بابل یکپارچه با ندینتبیره همپیمان شدند و بابل شورشی شد او خود شهریاری بابل را به دست گرفت. سپس به بابل به سوی ندینتبیره رفتم که خود را نبوکودرچره می خواند، سپاه ندینتبیره دجله را در اختیار داشت، سپاه در آن جا بود، و آب ها قابل کشتیرانی بودند، آن گاه، من سپاه را بر مشک ها گذاردم، بخشی را بر پشت شتر سوار کردم، برای دیگران، اسبان را آوردم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، از دجله گذشتیم، در آن جا، سپاه ندینتبیره را کاملا شکست دادم، ۲۶ روز از ماه آسیادیه گذشته بود، بدین سان ما نبرد کردیم. داریوش شاه می گوید: سپس، من به بابل رفتم، ولی آن گاه که من هنوز بابل را نگرفته بودم، یک شهر به نام زازانه، در کنار فرات، ندینتبیره که خود را نبوکودرچره می خواند بدان جا آمد، با سپاه، برای نبرد با من، آن گاه، ما نبرد کردیم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه ندینتبیره را کاملا شکست دادم، بقیه در آب انداخته شدند، آب آن ها را برد، ۲ روز از ماه انامکه گذشته بود، ما بدین سان نبرد کردیم. آن ها به سوی رودخانه فرار کردند، و رودخانه آن ها را برد، ما نبرد کردیم، روز دوم از ماه تبتو، همه آن ها را کشتیم و هیچ زنده ای بر جای نگذاشتیم. داریوش شاه می گوید: آن گاه، ندینتبیره فرار کرد با تعداد اندکی از سواران، او به بابل رفت، آن گاه من، خود به بابل رفتم، به خواست اهوره مزدا، هم بابل را گرفتم و هم ندینتبیره را، سپس ندینتبیره را در بابل کشتم. داریوش شاه می گوید: در همان زمانی که من در بابل بودم، این ها مردمانی بودند که علیه من شورشی شدند: پارس، اوژه، مادا، آثورا، مودرایا، پارثوا، مرگوشا، ساتاگوش، سکا.» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۲۴ تا ۲۲۷)

 

اگر نبرد داریوش فقط با ندینتبیره، بنا بر شرح فوق، چند ماهی به طول کشیده، پس چه گونه مدعی می شود ۱۹ جنگ را در یک سال به پایان برده است؟! در عین حال پی یر لوکوک می نویسد که متن به زبان بابلی کتیبه، مرگ ندینتبیره را، گونه دیگری تعریف کرده است:

 

«آن گاه ندینتبیره فرار کرد با چند تن از سربازان اش بر پشت اسب. او به بابل رفت آن گاه با یاری اهوره مزدا هم بابل را گرفتم هم ندینتبیره را. در بابل تیر به مقعد ندینتبیره و بزرگانی که با او بودند فرو کردم. تمام ۴۹ نفر را کشتم .این آن کاری است که در بابل کردم» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۲۷)

 

بی پروایی داریوش در اعتراف به جنایات جنگی کثیف مرا به این گمان می برد که کتیبه بیستون گزارشی به کنیسه بوده است! در این جا نیز با تصاویر و مشخصه های یک جنگ آزادی بخش مواجه ایم، پرچم دار و پیش تازی که ندای مقاومت را در میان قومی مغلوب سر می دهد، بزرگانی که گرد آواز دهنده جمع می شوند و مردمی که از او حمایت می کنند. آن چه در پایان شرح داریوش از جنگ با ندینتبیره در کتیبه بیستون ثبت است، به روشنی معلوم می کند که به محض این که اقوام در حال مقاومت منطقه، از درگیری داریوش با مبارزی توانا با خبر می شده اند، با جنبش گروهی، سردار بومی در حال جنگ با داریوش را حمایت می کرده اند که با کمال تعجب و علی رغم فضای کلی کتیبه، در این مورد پارسیان را نیز در زمره شورش کنندگان علیه داریوش پیدا می کنیم؟! آیا چه هنگام کار بررسی ملی این کتیبه آکنده از دروغ و به خصوص بررسی دو واژه پارس و آریا در آن به انجام خواهد رسید؟! در کتیبه صورت ندینتبیره به استثنای قسمت گوش، کاملاً سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ و عشیره نشینان عرب کنونی، با آن دماغ عقابی و ریش پیش آمده، مرا وا می دارد بر امکان قبلاً طرح شده درمدخل درخشان آکدمی، بیش تر بایستم که قوم عرب، با زنده نگه داشتن زبان و خصائل قدرتمند وخرد پذیر تمدن ومردم بابل، میان نجد، از بقایای گریختگان موفق سرزمین اکد، پس ازشبیخون خونین پوریم بوده اند، که با رد پای حضور آنان تا آتن قدیم نیز آشنا شده ایم. چنان که  مورخ هنوز نتوانسته است کم ترین بقایای ادامه حیات ازاقوام کهن ایرانی به دنبال ماجرای هولناک پوریم بیابد و مطمئن است رسوخ و سکونت دراز مدت یهود در ایران، امکان جمع آوری دقیق تر اطلاعات را برای آن ها فراهم کرده و در نتیجه در روز نیاز، ضربه سخت تر و بنیان بر افکن تری بر اقوام و بومیان ایران کهن وارد آورده اند. تصویر ندینتبیره در کتیبه بیستون مرد بلند قد پهن شانه ای است که اراده و استقامت از نگاه او می بارد و چشمان درشت و ابروان بلند و ادامه دارش، بر صورتی کشیده و پر هیمنه، اتکای او را به خون و نژادی قدرتمند معلوم می کند. حتی اندک نشانه ای از ترس و واهمه و پریشانی و تسلیم در چهره اش نمی بینیم و چنان می نماید که گویی دستان از پشت بسته و قرار گرفتن در آن رشته طناب، بر ابهت و وقار او افزوده است. گرده و گردنی ستبر و لبانی فشرده و پر گوشت دارد، که بخشی از آن به زیر سبیلی به قاعده و لبخندی سخت ناآشکار، پنهان مانده است. شال پهن پیچ خورده ای بر کمر و ردای نه چندان بلند و نیم آستینی بر تن دارد. در مجموع هنوز هم گمان می کنم شمایل عمومی این رزمنده بابلی، با مشخصات مردم امروز نجد، مکه و مدینه، بسیار نزدیک است. باید به این چهره های سنگی که برابر ماموران یهود در ۲۵ قرن پیش به بهای زندگی و خون خویش ایستاده و مقاومت امروزین مردم بین النهرین، در مقابل اسرائیل در فلسطین و عراق و لبنان را بنیان گذارده اند، احساس خضوع و احترام کرد. (صفویه2- 49)

 

باور کنید شرح نویسی بر این چهره های سنگی آرام، که هیچ کدام کم ترین اثر واهمه، بر چهره ندارند، بدون ابتلا به هیجان و خشم، دشوار است. تصویر سنگی بیستون گرچه فقط ۹ برگ دارد، اما کتابی است که بیش از تمام وراجی های تاکنون، ماجرا و موجودیت هخامنشیان جانورمنش را روشن می کند و تاریخ درست و بی نقاب ایران کهن را باز می گوید. آن ملنگ هایی که دو دیو معروف هخامنشی، کورش و داریوش را، با بزک دروغ، مشاطه کرده و فرشته وانموده اند، اینک که آن سرخاب و سفیداب ها از رخسار داریوش شسته وشاخ های پوشانده اش نمایان می شود، به اصطلاح سم بر زمین می کوبند و افسار می گسلند. این را هم بنویسم اگر بخواهیم با متن شرح و بسط کتیبه بسنجیم، پس این صف اسیران بسته به یک طناب، تصویری سمبلیک است، زیرا به تشریح داریوش، این سرداران، هر یک در میدان و سرزمین و زمانی جداگانه مغلوب و کشته شده اند، اما می توان چهره های آن ها را، که تنوع قومی قابل قبولی دارند، واقعی شناخت، زیرا اگر سیمای این سرداران را هم، مانند در یک رشته طناب قرار دادن آن ها نادرست بگیریم، پس به تر این که  کتیبه بیستون را نیز از اسناد مطالعات هخامنشی خارج کنیم.

 

پیش از دنبال کردن مطلب مربوط به صف اسیران و برای استحکام مبحث بالا و نمایش دیگری از گستره جعل در مستندات موجود، که ایران شناسی جاری را به لجنزاری بویناک و نمایشگاهی از حقه بازی و دروغ و شیادی بدل کرده، توجه دیدار کنندگان را به عکس بالا جلب می کنم، که حجاری پر کاری از خدای قلابی و معروف زردشتیان است، که فراز کلاه او، نقش شمش الهه خورشید در بین النهرین قراردارد، نقشی که از استل های نارامسین تا سنگ نگاره های بابل و شوش به دفعات تکرار شده و نمایه یکی از باورهای محکم بین النهرین و ایران غربی، یعنی نزد بابلیان و ایلامیان است. اینک در فرهنگ منطقه، این نام گذاری کهن شمش که به صورت شمس محفوظ مانده، خود به میزان لازم قابل تامل است، اما این یادداشت را برای عطف نظر به مطلب دیگری آورده ام که حاوی حقیقت خوفناکی است: نقش این گردونه خورشید فراز اهورای کتیبه بیستون جعل جدید است و با بریدن دقیق سنگ و حذف نقش پیشین، شمش جدید را در جای نقش قدیم نشانده اند! این نوع برش و جا گذاری سنگ که در تصویر می بینید، کم ترین ربطی به نشانه های مرمت ندارد و جز تعویض و جای گزینی کلاه بردارانه، نام دیگری نمی گیرد.


مورخ می پرسد در اصل کهن کتیبه ، فراز کلاه این اصطلاحاً اهورا مزدا چه صورت و نقشی حکاکی بوده است، که در دوران جدید باید از دید صاحبان نظران، پنهان می ماند: منورای یهودیان و یا ستاره داوود؟! آیا دیدار و دقت در این جعل و حقه بازی آشکار، برای آقایان و خانم های کارشناس میراث فرهنگی ما این همه دشوار بوده است که در باب آن جز سکوت نشنیده ایم؟! واگر فرض کنیم این نخبگان و تحفه ها چنین دست بردگی روشن و بی ابهامی را در این همه سال ندیده و به آن توجه نکرده اند، پس شاید جز انتظار برای دریافت مطلب نو از مراکز غیر ملی و چشم دوختن به دهان ایران شناسان وابسته به کنیسه و کلیسا، در موضوع دیگری تخصص ندارند!!!

                                                                                                                            

این فرورتی مادی است. سومین نفر از صف اسیران، با موهایی صاف که در دنبال به صورت گیسویی به هم بسته، در آمده است. اگر فشردگی و رستنگاه بسیار کوتاه موهای او را حاصل استفاده از نوعی سربند و کلاه ندانیم، پس ناگزیر نتیجه می گیریم که حصه ای از بومیان ماقبل پوریم،  موهای بسیار پر پشت و رام و با رستنگاهی نسبتا نزدیک به ابرو داشته اند. حالتی که در کم تر تجمع امروزین ایران قابل دیدار است. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت این فرورتیش مادی ذکر شده در کتیبه بیستون را چنین بیان می کند:

 

«مردی به نام فرورتی، اهل ماد، در سرزمین ماد قیام کرد، او این چنین به سپاه گفت: «من خشثریته، از خاندان هوخشتره هستم»، سپس، سپاه ماد که در کاخ بودند علیه من شورش کردند، سپاه به سوی فرورتی رفت، او در سرزمین ماد شاه شد». داریوش شاه می گوید: «سپاه پارس و ماد که با من بودند اندک بودند، آن گاه، من سپاهی فرستادم، یک پارسی به نام ویدرنه، بنده من، او را سردار ایشان کردم، با آن ها چنین گفتم: «بروید مردم ماد را که مرا نمی خوانند درهم بکوبید»، آن گاه، ویدرنه با سپاه اش رفت، هنگامی که سرزمین ماد را گرفت، شهری به نام مارو، در سرزمین ماد، در آن جا با مادها نبرد کرد، کسی که نزد مادها رهبر بود در آن زمان در آن جا نبود، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشیان راشکست داد،۲۷روز ازماه انامکه گذشته بود، بدین سان نبرد کردند، سپس، سپاه من، کاری نکردند. مردمی به نام کمپنده، در سرزمین ماد، در آن جا منتظرم ماندند تا من به سرزمین ماد رسیدم.» داریوش شاه می گوید: «آن گاه، من از بابل دور شدم، به سرزمین ماد رفتم، آن گاه که من به سرزمین ماد رسیدم، شهری به نام کوندورو، در سرزمین ماد، در آن جا، فرورتی که خود را در سرزمین ماد شاه می خواند، با سپاه اش به سوی من، برای نبرد رفت، آن گاه ما به نبرد پرداختیم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا من کاملا سپاه فرورتی را شکست دادم، ۲۵ روز از ماه آدوکنیشه گذشته بود، بدین سان ما به نبرد پرداختیم». داریوش شاه می گوید: «آن گاه، فرورتی با اندکی از سواران اش گریخت، مردمی به نام رغا، در سرزمین ماد، او تا آن جا رفت، آن گاه من سپاهی را دنبال او فرستادم، فرورتی دستگیر شد، به سوی من آورده شد، بینی، گوش ها، زبان او را بریدم و یک چشم اش را درآوردم، بردرگاه من، او در زنجیر نمایش داده شد، تمام مردم او را دیدند، سپس، در اکباتان تیر به مقعد او فرو کردم و در دژ، در اکباتان، به دار آویختم» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۲۸، ۲۲۹و۲۳۳)

 

 فرورتی  چندان بلند قامت نیست  و شانه های عریضی ندارد . با آن ریش بلند، که همانند گیسوان اش رام و افتاده است، تقریباً هیچ چیز او، به مردم امروزین سرزمین کردستان، همانند نیست. آرامش چهره و فرم دماغ بسیار با قواره و نیز ابروان خوش فرم و پر پشت تر از سرداران دیگر، صورت او را به متفکر یا رهبر مذهبی شبیه تر کرده است، زمین را نگاه می کند و گویی سرگرم نوعی مکاشفه است، اما کم ترین اثر خود باختگی و خوف در این شمایل بس دوست داشتنی دیده نمی شود. آستین لباس اش بلند است و کمربند ساده نه چندان عریضی بر کمر دارد. وحشیگری اختصاصی داریوش درباره ی او و خراب کردن این صورت مهربان و ملکوتی، با بریدن گوش و دماغ و درآوردن چشم، که تا این جا درباره دیگران اعمال نشد بود، درهم ریختگی، بی توازنی و روان پریشی داریوش را نشان می دهد که تحمل دیدار وقار و تناسب چهره چنین سردار خوب صورتی را نداشته است. آیا گمان کنیم شخص داریوش کریه منظر و نسبت به صورت های زیبا حساس ودچار عقده بوده است؟! به هرحال تا همین جا و برمبنای گزارش کتیبه بیستون کاملاً معلوم است که مردم هیچ حوزه جغرافیایی در شرق میانه کهن، ماندن در زیرکلید سیاسی ــ نظامی این جانور سفاک را خوش نداشته اند! درمورد کشتن فرورتی  و همراهان او نیز، لوکوک شرح کوتاه دیگری بر مبنای متن بابلی کتیبه آورده که خواندنی است:

 

«من کاملا سپاه فرورتی را شکست دادم. بیست و پنجمین روز از ماه نیساننو گذشته بود بدین سان ما به نبرد پرداختیم ۳۴۴۲۵ تن از آن ها را کشتیم و ۱۸۰۱ نفر را زنده گرفتیم» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۳)

 

اگر همین آمار را اساس بررسی برای دست یابی به وسعت مقابله بومیان ایران با داریوش بگیریم، پس شورش های علیه او عمومی و در اندازه جمعیت یک منطقه بوده است، زیرا بعید است حتی یک کلان شهر دوران باستان بیش از هزار خانوار متوسط، یعنی چهار هزار نفر را دربر گرفته باشد. بنابراین یا باز هم این آمار و اعداد داریوش ساخته قلابی است و یا ندای مقابله با داریوش مردم حوزه بزرگی را به خود می خوانده و پا در رکاب می کرده است.


این مرتیه از فارس است. چهارمین نفر از صف اسیران، با همان موهای صاف و  با همان دنباله بسته شده موهای فرورتی که در بالا آمده بود. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت این مرتیه فارسی را چنین بیان کرده است.

 

«داریوش می گوید: «مردی به نام مرتیه، پسر چینچخری، در شهری به نام کوگنکا، در پارس، از آن جا برخاست، در اوژه شورش کرد، او نیز این چنین به سپاه گفت: «من ایمنی، شاه اوژه هستم». داریوش شاه می گوید: «در این زمان، من کاملا نزدیک اوژه بودم، آن گاه، مردم اوژه از من ترسیدند، مرتیه را که رهبرشان بود گرفتند و او را کشتند» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۲۸)

 

شرح فوق در باره مرتیه، کوتاه وآشفته است. کتیبه او را مردی از فارس می شناساند که در اوژه قیام کرده است؟!! مقاومت او به درازا نمی کشد و به نظر می رسد میان مردم اوژه، که درست نمی دانیم کجا بوده، پایگاه وسیعی نداشته است. تا آن جا که کتیبه می نویسد اهالی اوژه او را دستگیر کرده و کشته اند. آیا ناشناس بودن او برای مردم اوژه موجب عدم جلب اطمینان لازم شده است؟ صورت مرتیه، کاملاً خرد شده و غیر قابل شناخت است، اما طرح و نوار اندازی لباس و به خصوص زائده گشادی که به جای آستین، دست های او را پوشانده و با لباس داریوش کاملاً همسان است، تعلق او به جایگاه اشراف را اثبات می کند. از رخسار او تنها دماغی مستقیم و کوچک و نوک تیز دیده می شود که در تلفیق با گیسوان رام و صاف و ریش چرخی او ارجاع هویت مرتیه به منطقه نیمه کویری و گرم فارس را دشوارمی کند، هرچند می توان شرایط اقلیمی به اصطلاح فارس کهن را با اوضاع کنونی آن یکسان ندانست و نتیجه گیری نهایی درباب واژه فارس درکتیبه بیستون را، به ادامه این یادداشت ها موکول کرد. (صفویه2 – 50)

 

لکه ننگی که بر سیمای ایران شناسی دست ساخت یهودیان نشاندم وتعویض نقش کهنی را، با لوگوی شمش، دردوران جدید، نشان دادم و آشکارترین مارک و مهر جعل را بر اوراق ایران شناسی موجود گذاردم تا معلوم شود باقی و برجا ماندن آن نقش کهن، در رسوایی کامل تاریخ نویسی نوع کنیسه و کلیسایی ایران چندان موثر بوده است که تلاش فوق طاقت برای حذف و جا به جایی آن، در چنان ارتفاع هولناکی را موجه و ضرور دیده اند! آیا در جای این «شمش» وصله شده کنونی، کدام نشانه دینی و قومی و اعتقادی دیگر نشسته بود، که خود را به چنین تعویض بس دشوار، مجبور دیده اند؟!! ساده ترین و سالم ترین پاسخ این سوال، از آن که سراپای ایران شناسی موجود را در قبضه و انحصار یهودیان می بینیم، این است که گمان کنیم باقی گذاردن نقش کهن فراز کلاه به اصطلاح اهورا مزدا، تنها می توانست مستندی علیه تلقینات موجود درباره تاریخ ایران و نشانی از حضور آنان در آثار دوران و دولت هخامنشی باشد.

 

این یک کتیبه و نگاره کهن از شلمانصر سوم است، که «یاهو»، پسر «عمری»، پادشاه اورشلیم در برابر او به خاک افتاده است. به موی سر و ریش و لباس شلمانصر سوم وبه آن نشان اهورامزدا وگردونه خورشید دراین حجاری نگاه کنید تا به وسعت تقلید

از تمدن بین النهرین، در نمایشات هخامنشی پی ببرید.


جز نمودار به اصطلاح اهورامزدا در بیستون، دیگر سمبل های معدودی که از مرد بال دار در مقابر هخامنشی و در تخت جمشید تراشیده اند، فراز کلاه مرد سرنشین بال ها افزوده ای نیست! این مطلب، حتی اگر فرض را بر کهن بودن این تبدیل و یا تغییر بگیریم، بر پیچیدگی شناخت علت وصله کردن سمبل «شمش» بر اهورا مزدای بیستون می افزاید و تنها به این حدس میدان می دهد که شاید اهورامزدای داریوش و خشایارشا، با یکدیگر تفاوت هایی داشته اند !!!

اگر دیگر نمادهای بال دار به اصطلاح اهورامزدا، که بسیار اندک است و تنها در چند مقبره و دیوار و درگاه تخت جمشید دیده ایم، چنین نقش و نمایه فراز کلاه را ندارند و حضور داریوش در مجموعه تخت جمشید و بسیاری از کتیبه های او نیز، قابل تایید نیست و اگر این نقش را قدیمی بگیریم، پس منطقاً نتیجه می شود که آن اهورا مزدای بال دار زمان داریوش، که نقش شمش را بر تاج خود قرار داده، باید به باور دیگری جز زردشتیگری تازه ساز کنونی متعلق بوده باشد!!! این درست است که موارد دیگری از وصله کردن سنگ برای پوشاندن عیوب، در آثار آن روزگار نیز دیده شده، اما انجام چنین تعمیراتی چنان به استادی انجام شده که هم اینک و پس از این همه زمان، غالباً تشخیص موضع وصله به سختی ممکن است، اما با اندک دقتی در این تکه اندازی فراز کلاه اهورامزدا درمی یابیم که دراین مورد، احتمالاً به سبب دشواری عملیات، کار جا گذاری وصله را بسیار ناشیانه و شلخته وار انجام داده اند، به صورتی که قالب گیری آن دقیق و با سطح اصلی سنگ همرو نیست و در زمان جا اندازی، اطراف وصله و حتی قسمت بالای کلاه به اصطلاح اهورا مزدا را، خرد کرده اند، چنان که آثار مانده از این خرد شدگی بر بالای کلاه و نیز قسمت زیرین گردونه شمش، کاملاً تازه است! امری که به تنهایی جدید بودن تعویض نقش فراز اهورا مزدای بیستون را اثبات می کند.

در این چند حجاری بین النهرینی، شاهد کاربرد وسیع و مکرر نقش شمش در بین النهرین و شوش بودیم و دیدیم تمام اجزاء هویت هخامنشی، از موی سر و ریش و گل و عصای دست و بخور دان و اهورا مزدا و خدمه  پرده دار وخط و زبان و منشی و حجار وآجر پز وقالب گیر وخشت زن وغیره که در هرجا مصور و مسطور کرده اند، عاریه است و امپراتوران بی نشان هخامنشی، نمایه های دیگران را، با ژست های قلابی متفرعنانه، به خود بسته اند! چنان که در پله های بنای نیمه تمام آپادانا، سینمای مضحکی از تصاویر سنگی، با این مضمون و داستان بر پرده است که گویا ملل مغلوب برای آنان هدیه می برده اند؟!

 

این تصویر را از یادداشت قبل برای سهولت رجوع، دوباره منتقل کردم تا ملاحظه کنید بخشی از تخریب کلاه و لوگوی شمش، ناشی از جا زدن دشوار و شتاب زده لوگو، کاملا نوریخته است و به ناهمواری لوگو نسبت به سطح اصلی سنگ دقت کنید که در لبه پایینی سمت راست، حتی سایه اضافی ایجاد کرده است. با این همه و حتی اگر این تعویض مارک را کهن نیز بیانگاریم، آن گاه سئوال بی پاسخ تاریخی دیگری سر بر می آورد که بر مبنای چه سیاست و صلاح و مصلحتی، پس از داریوش، به حذف شناسه اصلی و تاج گونه فراز اهورا مزدا، رای داده اند؟! سئوالی که تا زمان ادای پاسخی روشن، برای اهورامزدای مورد پرستش زردشتیان جدید الظهور، ناگزیر دو هویت کاملا جداگانه تعریف می کند و می تراشد.

 

این هم کتیبه آرامی بار راکاب در زنجیرلی، همان نیلوفر در دست و موهای فر زده سر و ریش و خدمه مگس پران به دست و نقش اهورا مزدا و گردونه خورشید و غیره، که یکی از منابع برداشت تمام اجزایی را معرفی می کند که اصطلاحا و از فرط

تنگ دستی، هنر هخامنشی تبلیغ می کنند!!!

                                                    

در سمت راست این دو حجاری ممتاز، اسرحدون را می بینید با مجموعه ای از لوگوی باورهای بین النهرین و از جمله گردونه خورشید. سمت چپ، نقش آشور نصیرپال دوم است با تمام آرایه هایی که داریوش حتی عصای دست اش در حجاری

تخت جمشید را، از او قرض گرفته است!!!

 

این هم گردونه ی خورشید بر فراز چهره ی خدایی از شوش، درسمت راست و در سمت چپ، حجاری صورت ملی - شیپاک با شمشی بر فراز کلاه باز هم از شوش.


باری به دیدار از کتیبه بیستون و شناسایی نقش قهرمانان ایران کهن بازگردم. تصویر قبل از چیژتخمه ساگارتی، نفر پنجم در صف اسیران است و گرچه نمی دانیم ساگارات نام کدام قسمت ایران کهن بوده، اما این شمایل سرداری خوب صورت و بسیار جوان است که نبرد علیه تجاوز داریوش درقسمتی از این سرزمین راهدایت می کرده است.

بینی مردانه، با خطوط و زوایای به قاعده، ابروان قوس دار، چهره شاداب، چشمان درشت و بشاش، اسکلت صورت استوار، لبخند دزدیده و آرامش مومنانه ی آشکار، سیمای او را در حد الهه ای بی عیب و قهرمانی از جان گذشته نشان می دهد که استقرار در صف اسیران، بر ابهت او افزوده است. اینک بخوانیم که داریوش در باب او چه گفته است:

 

«داریوش شاه می گوید: «مردی به نام چیژتخمه، یک اسگرتی، بر ضد من شورش کرد، او به مردم چنین گفت: «من در اسگرتی شاه هستم، از خاندان هوخشتره»، سپس، من سپاهی پارسی و مادی فرستادم، یک ماد به نام تخمسپاده، بنده من، او را سردار سپاه کردم، با ایشان چنین گفتم: «بروید، این مردم یاغی را که مرا نمی خواهند درهم بکوبید»، آن گاه تخمسپاده با سپاه به راه افتاد، با چیژتخمه نبرد کرد، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من سپاه شورشیان را شکست داد و چیژتخمه را دستگیر کرد، او را به سوی من آوردند، آن گاه، من بینی و گوش هایش را بریدم و یک چشم اش را درآوردم، در درگاه من، او زنجیر شده به نمایش گذاشته شد، تمام مردم او را دیدند، سپس در اربئیلا تیر به مقعد او فرو کردم» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۴)

 

چند مطلب در این شرح، موجب حیرت بسیار است. نخست شباهت کامل سفال صورت این چیژتخمه اسگرتی با فرورتی مادی پیشین، که در عین حال با شباهت دیگری در ادعای هر دو، در این باب که از پشت هوخشتره اند، توام می شود و گرچه برش عمیق فرهنگی ناشی از قتل عام پوریم، اینک از هوخشتره و اسگرتی و ماد و فرورتی و چیژتخم و این قبیل اسامی، چیزی به یاد روزگار ما نمی آورد، اما بنا بر این مقدمات داریوش نگاشته، ناگزیریم اسگرتی را بخشی از ماد و یا ماد را قسمتی از اسگرتی بدانیم. زیرا نام هوخشتره برای مردم هر دو منطقه، محرک خیزش علیه داریوش بوده است. این که سرداران نوخاسته از میان اقوام ایران کهن، که قصد سازمان دادن دفاع و مقاومت علیه داریوش داشته اند، خود را به اسامی معینی، از نبونئید بابلی و ایمنی ایلامی و هوخشتره مادی و اسگرتی و حتی بردیا پسر کورش منتسب و متصل کرده اند، نشان می دهد مردم مستقر در این مناطق مقاومت و خیزش، نسبت به مسئولان سیاسی مقدم برداریوش، دیدگاه مثبتی داشته، بازگشت به آرامش روزگار آنان را آرزو می کرده و تبعیت از بستگان شان را واجب می شمرده اند و اگر مطابق و بر مبنای آن چه اسناد یهود هم پذیرفته و پیش تر بررسی کرده ام، فرزندان کورش، کمبوجیه و بردیا را نیز، خلاف پدر، در موضع مخالفت با یهودیان بگیریم، پس تمام این ایستادگی علیه داریوش را، می توان ستیزه با حضور یهود گرفت. آن گاه به عجیب ترین وجه اشتراک در باب این دو قهرمان ایران کهن، چیژ تخمه اسگرتی و فرورتی مادی می رسیم که سرنوشت یکسان و پر از انتقام جویی و درنده خویی است که داریوش در باب هر دو نفر به صورت کندن چشم و بریدن گوش و دماغ و نمایش بدن مثله و صورت بدشکل شده آن ها به مردم و سرانجام، نشاندنشان بر تیر اعمال می کند! آیا در این جا هم خوب صورتی چیژتخم را محرک داریوش روان پریش در این وحشیگری ابوغریبی بگیریم یا او را نسبت به مدعیان پیمودن راه هوخشتره نامی، که از پیشینه تاریخی او، جز همین ذکر کتیبه بیستون خبری نداریم، سخت گیرتر بدانیم؟! در این صورت آیا مردم سرزمین ماد و اسگرتی، خلاف توهم کنونی که مهد پرورش کورش نوشته اند، از سرسخت ترین دشمنان کورش و داریوش و به طور کلی مهاجمان هخامنشی شمرده نمی شوند؟!!! (صفویه2 – 51)

پس از مدت ها مکاشفه سرانجام هم نتوانستم به ماهیت دقیق و کامل این زائده سنگی فلش خورده و انگشت مانند پی ببرم که چون میخ و «گوه» در انتهای نقش شمش فرو کرده اند، با اضافات بلند بیرون مانده. ظاهر نقش نشان می دهد هنگام کوبیدن این گوه، بخشی از کلاه اهورامزدا را تخریب کرده اند. این زائده سنگی سایه دار و بلند، که بخشی از دایره بیرونی شمش را در قسمت پایین قطع کرده، احتمالاً به عنوان حائلی برای ممانعت از برگشت و ایجاد استحکام در وصله سنگ به کار برده اند که بیان واضح دست کاری نو در لوگوی بالای اهورامزدای کتیبه بیستون است. باید فرصت دیگری برای دیدار از بیستون بجویم تا به نحوی از کار این «گوه» سر درآورم ، اما هنوز برای باز کردن سایر اسرار و درک درس های مضبوط در این سنگ نگاره، باید به نکته بس شگفت آور دیگری بپردازم، که جای تامل بسیار دارد:


به سنگ لوله ای شکل سایه داری که مانند یک گوه در زیر لوگوی شمش کوبیده شده دقت کنید که ادامه آن دایره بیرونی نقش شمش را بریده است! وجود این گوه و جا زدن ناشیانه آن، به خوبی تعویض جدید این نقش را اثبات می کند.

اگر مسلّم است که تصویر مردان به یک طناب بسته شده، در بیستون سمبلیک است و اگر لااقل بخش مربوط به نحوه مقاومت و مبارزه و مرگ این سرداران را از مطالب کتیبه باور کنیم، پس سرنوشت غم بار هر یک از آن ها در زمان و مکان و نحوه و روندی متفاوت رقم خورده و اگر طبیعی بدانیم که حجاران این کتیبه ها و نگاره ها مدتی پس از پایان ماجرا مشغول نقش اندازی شده اند، پس چه گونه و بر مبنای چه منبعی جزییات چهره این اسیران را بر سنگ آورده اند؟! زیرا اگر حفظ نام و تعلق قومی و منطقه ای را ممکن بدانیم، آن گاه مشخصات تصویری آن ها از چه راه به حجار منتقل شده است ؟ بی شک نمی توان گروهی سنگ تراش را در موقعیتی قرار داد که قبلا با این نفرات دیدار کرده باشند، ولی شاید بتوان گفت علاوه بر منشیان و یادداشت برداران، تصویرگران و صورت سازانی نیز هنگام مجازات، از چهره این سرداران بر پارچه و پوستی گرته برداشته اند و هر چند هیچ نمونه ای از آن ها به دست نیامده، اما ضرورت وجود چنین نقاشان چیره دستی با سند این همه حجاری ممتاز و شاه کارهای چهره پردازی درسراسر شرق میانه و مصر و دیگر مراکز تجمع دنیای کهن، از یونان و روم باستان تا خاورمیانه و چین و هند و خاور دور مسلّم است و وسواس بیان وقایع مهم، از طریق ثبت و مصور کردن بر سنگ وسفال و غیره، چندان همه گیر و وسیع بوده، که مثلا چینیان وجود نظم درلشکری را، با ساخت نمونه های سفالین هزاران سرباز در اندازه طبیعی و با تمام جزییات دیداری، مجسم کرده اند، اما عجیب است که این به اصطلاح امپراتوری هخامنشی، جز تقلید کودکانه از نمایشات بین النهرین و تکرار و برداشت از چند نقش مختصر و متعلق به منابع دیگران، مستند سنگی و سفالی دیگری در آن به اصطلاح ۱۲۷ ایالت زیر نگین خویش ندارد و فرضاً خشایارشا و داریوش به صرافت نیفتاده اند که به جای در رسن کشیدن این چند سردار مقاومت، که شرح نفرت عمومی از هخامنشیان را باز می گوید، مثلاً از آن لشکر کشی های دریایی پنج میلیون نفره، به یونان و پیروزی و شکست هایشان برای یاد آوری ابهت و ایستادگی خویش به تاریخ، یادگاری باقی گذارند تا ایران شناسان امروز مجبور نباشند با توسل به ده ها تفسیر یکی قلابی تر از دیگری، اشاره به این یا آن حادثه مربوط به جنگ و صلح ایران و یونان را از نقاشی یک کوزه بی هویت بردارند! مورخ معتقد است کتیبه پردازی داریوش در بیستون و رجز خوانی او و فرزندش برای سرکوب چند قوم محلی آزاده و آرام اندیش و هنرمند و در عین حال پرهیز از ایجاد اسناد اثبات کننده اقتدار منطقه ای خود، از آن روست که سراپای این احتشام مفقود هخامنشی، جز جرقه حادثه کوتاه مدتی در شرق میانه، برای اجرای ماموریتی از جانب خدای یهود نبوده، که ناکامی در اجرای آن، بر اثر مقاومت گسترده مردم مورد هجوم قرار گرفته، سرانجام با انجام پروژه پلید پوریم، خاتمه یافته است! پس به تجسس برای شناخت اسیران داریوش در بیستون بازگردم.


این صورت وهیزداته و همانند مرتیه که پیش تر شرح حال اوگذشت، اهل فارس است. ششمین چهره از میان صف اسیران. موها و دنباله بسته شده و حالت پف آلود و پهن صورت این وهیزداته و لباس و کفش و زائده بالاپوش اش، که در جای آستین به کار رفته و نقوش حاشیه های لباس و حتی کمربند او با آن فارسی دیگر، مرتیه، همانند است. بنا بر اظهار کتیبه و چنان که پیش تر خواندیم، مرتیه گرچه اهل فارس بود ولی در اوژه قیام کرد که مکان جغرافیایی هیچ یک را به درستی نمی دانیم و خواندیم که عدم اطمینان مردم اوژه به مرتیه، و شاید هم به سبب انتساب به فارس، موجب شکست و دستگیری و تحویل او به داریوش شد. اما داستان وهیزداته بسیار مفصل و طولانی و آموزاننده است. او چنان که در کتیبه به شرح آمده، در قسمت های مختلف فارس کانون های مقاومت علیه داریوش به پا کرده و خلاف مرتیه مورد استقبال وسیع نظامیان و مردم فارس قرار گرفته است! اما پیشاپیش بخوانیم که داریوش نحوه و مراحل و عاقبت به اصطلاح شورش او را چه گونه شرح می دهد:

 

«داریوش شاه می گوید: «مردی به نام وهیزداته، شهری به نام تاروا در سرزمین یائوتیا، در پارس، او از آن جا برخاست، در پارس شورش کرد، برای دومین بار، او چنین به سپاه گفت:«من بردیا هستم، پسر کورش»، آن گاه، سپاه پارس که در کاخ بود، و پیش از این از یدایا آمده بودند، علیه من شورشی شدند، سپاه به طرف وهیزداته رفت، او در پارس شاه شد. داریوش شاه می گوید: «آن گاه سپاه پارس و ماد را که با من بودند فرستادم، یک پارسی به نام ادتوردیه، بنده من، او را سردارشان کردم، باقی سپاه پارس در پی من به سرزمین ماد آمدند، سپس، ارتوردیه با سپاه به پارس رفت، هنگامی که به پارس رسید، شهری به نام رخا، در پارس، در آن جا وهیزداته، که خود را بردیا می خواند، با سپاه برای نبرد، به سوی ارتوردیه رفت، سپس، آنان به نبرد پرداختند اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه وهیزداته را شسکت داد، ۱۲ روز از ماه ثورواهره گذشته بود، بدین سان آن ها به نبرد پرداختند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه، وهیزداته با تعداد اندکی از سواران گریخت، او به پایشیا هووادا رفت، از آن جا سپاهی را جمع کرد، و باز یک بار، به سوی ارتوردیه راه افتاد برای نبرد، کوهی به نام پرگه، در آن جا آنان نبرد کردند، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه وهیزداته را شکست داد، ۵ روز از ماه گرمپده گذشته بود، بدین سان آنان به نبرد پرداختند،ووهیزداته را دستگیر کردند، ومردانی را که وفاداران اصلی او بودند دستگیر کردند». داریوش شاه می گوید: «آن گاه، این وهیزداته و مردانی را که وفاداران اصلی او بودند، شهری به نام هووادیچیه، در پارس، در آن جا تیر به مقعدشان فرو کردم». داریوش شاه می گوید: «این آن کاری است که من در پارس کردم». داریوش شاه می گوید: «این وهیزداته، که خود را بردیا نامید، سپاهی را به ارخوزی فرستاد، یک پارسی به نام ویوانه، بنده من، ساتراپ در ارخوزی، علیه او، و او مردی را سردارشان کرد، او به آنان چنین گفت: «بروید، با ویوانه و سپاهی که داریوش را شاه می خواند بجنگید»، سپس این سپاهی که وهیزداته فرستاده بود به سوی ویوانه، برای نبرد، به راه افتاد. دژی به نام کاپیشکانی، در آن جا آنان نبرد کردند، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشی را شکست داد. ۱۳ روز از ماه انامکه گذشته بود، بدین سان آن ها نبرد کردند». داریوش شاه می گوید: «باز هم یک بار دیگر شورشیان گرد هم آمدند، برای آغاز نبرد به سوی ویوانه رفتند در سرزمینی به نام گندوتوه در آن با آنان به نبرد پرداختند. اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من سپاه شورشیان را کاملا شکست داد. هفت روز از ماه ویخنه گذشته بود، بدین سان آنان به نبرد پرداختند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه این مرد که سردار این سپاه بود که وهیزداته در برابر ویوانه فرستاده بود، با تعداد اندکی سوار گریخت، او به راه افتاد، دژی به نام ارشاده، در ارخوزی، تا آن جا رفت، سپس ویوانه با سپاه در پی آنان رفت، در آن جا او را گرفت و مردان را کشت که وفادار اصلی او بودند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه این مردم از آن من شدند، این آن کاری است که من در آرخوزی کردم» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۳۸ تا ۲۴۳)

 

این طولانی و دامنه دارترین شرح مقاومت در برابر داریوش است، که به عنوان جذاب ترین شوخی تاریخ هخامنشی، معلوم می کند که مردم فارس هم با حمایت های متوالی از سرداری به نام وهیزداته و دیگر فرماندهان سپاه که او انتخاب می کرده، در سرزمین فارس با بر پا کردن شورش، نفرت شان از داریوش را اعلام کرده اند! همین جا بگویم مشخصات این سرزمین پارس، که داریوش در کتیبه آدرس می دهد، با فارسی که اینک می شناسیم هیچ قرابتی ندارند! زیرا کتیبه نام شهرها و مناطقی چون یائونیا، یائودا، پائیشیاهوادا، تاروا، پرگه، هوادیجیه، کاپیشکانی، گندوتوه، و ارشاده را در پارس بر می شمرد که همانند اسامی مناطق و سرزمین های دیگر، در حال حاضر قابل شناسایی تقریبی هم نیست و این دلیل واضحی است که قتل عام پوریم، مراکز تجمع آن منطقه ای را هم که داریوش فارس می شناخته درهم کوبیده است، چنان که سازندگان تخت جمشید را در حین کار قتل عام کردند و موجب شدند که آن مجموعه ابنیه تاکنون نیز نیمه کاره و به خود رها شده بماند. و اگر هیچ مرکز سیاسی پس از خشایارشا وسوسه نشده تا آن ابنیه نیمه تمام را به پایان برساند و مورد استفاده قرار دهد خود دلیلی است که وسعت و عمق عواقب ضد تمدنی پوریم، به طول ۲۲۰۰ سال و تا دوران اخیر اجازه نداده است در این سرزمین، مراکز تجمع و تولید و توزیع و مدیریت سیاسی قدرتمندی شکل بگیرد تا این یا آن سودای فرهنگی و اشرافی و از جمله تکمیل و بهره برداری از ابنیه نیمه تمام تخت جمشید را در سر بپروراند.

مطلب بدیع در مورد وهیزداته این که او خود را بردیا فرزند کورش خوانده است و تمام مردم و به قول کتیبه، حتی سپاهیان اهل فارس که در کاخ داریوش بوده اند، بلافاصله به وهیزداته پیوسته اند! اگر نام بردیا برای مردم و حتی سپاهیان کاخ داریوش چنین جذاب بوده که موجب برپایی شورش و بلوای عمومی بر ضد داریوش شود، و اگر می دانیم تاریخ یهود بردیا و کمبوجیه را عناصر ضد یهود و بخت النصرهای ثانی خوانده ، پس سراپای این مقاومت ها در واقع علیه استیلای پنهان یهودیان بوده، که نیزه داران داریوش را رهبری می کرده اند و حضور ناشناس وآنوسی مسلک همین یهودیان در همه جا و به احتمال، حتی در میان نزدیکان سران مقاومت، موجب عدم موفقیت کامل سرداران ستیزه با داریوش، علی رغم این همه جان فشانی شده است. همین مطلب از زاویه ای دیگر نشان می دهد که میان سلاله داریوش با کورش بنیان گذار، جز خصومت و ستیزه برقرار نبوده و چنان که همه جا ثبت است، داریوش عنصری یهودی است که برای بازگرداندن استیلای از دست رفته یهود در میان قبیله و فرزندان کورش، به کودتای هفت نفره برق آسا دست زده که به مرگ فرزندان کورش و انتقال قدرت به او انجامیده است. اما هنوز داستان وهیزداته نکته قابل اندیشیدن دیگری نیز عرضه می کند که چرا داریوش علی رغم این مقاومت طولانی و دامنه دار و خطرناکی که وهیزداته با توسل به نام بردیا به راه انداخت، چنان که در مورد فرورتی وچیژتخمه مرتکب شد، دستورمثله و بد شکل کردن وهیزداته را نداده است؟!

 

این تصویر ارخه باز هم بابلی است. نفر هفتم از صف اسیران، که همان کلاه چسبان ندینتبیره بابلی، یا همان موهای مجعد به هم فشرده را به سر دارد. داریوش شرح مقاومت و ماجرا و عاقبت او را در کتیبه بیستون چنین بیان کرده است.

 

«داریوش شاه می گوید: «در آن هنگام که من در پارس و سرزمین ماد بودم، برای دومین بار، بابلیان علیه من شورشی شدند، مردی به نام ارخه، یک ارمنی، پسر هلدیته، در بابل شورش کرد، مردمی به نام دوباله، از آن جا به مردم چنین دروغ گفت: من نبوکودرچره، پسر نبونید، هستم، آن گاه، بابل بر من شورش کرد، به سوی ارخه رفت، بابل را گرفت، او شاه بابل شد. داریوش شاه می گوید: سپس من سپاهی را به بابل فرستادم، یک پارسی به نام ویندفرنه، بنده من، او را سردارشان کردم، به آنان چنین گفتم: بروید، با این بابلیان که مرا نمی خواهند بجنگید، سپس ویندفرنه با سپاه به بابل رفت، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، ویندفرنه بابلیان را شکست داد و آن ها را زنجیر بسته آورد، ۲۲ روز از ماه آراهسمه گذشته بود، بدین سان، ارخه را دستگیر کرد که به دروغ خود را نبوکودرچره می نامید، و همچنین مردانی را که وفاداران اصلی او بودند، من تصمیم گرفتم: ارخه و وفاداران اصلی او در بابل تیر به مقعدشان فرو شود. این آن کاری است که من کردم.» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۴۳ تا ۲۴۵)

 

پی یر لوکوک در توضیح این بخش از کتیبه دو شرح مهم آورده است. نخست می نویسد ارخه و هلدیته نام ارمنی نیست و از عقل هم به دور است که یک ارمنی ما قبل تولد مسیح دربابل وبدون مواجهه با بی اعتنایی عمومی، خود را از پشت نبونئید بداند و نیز از آن که پیش تر نیز نام تیگره را به عنوان موضعی در ارمینه خوانده ایم، منطقی است ارمینه را نیز مانند دوباله و زازانه، جایگاه و حوزه ای در سرزمین بابل بدانیم و بپذیریم موضوع خطه ای با نام ارمنستان در زمان هخامنشی، منتفی است. این نام را جاعلین کنیسه و کلیسایی مسائل تاریخ شرق میانه، با سوء استفاده از شباهت تلفظ، همانند دو سه نام دیگر، از آن روی به عهد کهن کشانده اند، که به روایت های یکی دو مورخ ارمنی نیز، همانند  مورخان قلابی یونانی ورومی، برای اخذ تاییدیه و تراشیدن ناظر برای تاریخ هخامنشی دست ساخت خویش نیازمند بوده اند. در عین حال لوکوک با مراجعه به متن بابلی کتیبه، از نحوه مرگ ارخه و یاران اش شرح مفصل تری دارد، که خواندنی است:

   

«گروه هایی که همگی شورشی بودند، روز بیست و دوم از ماه آراهسمه، آن ها نبرد را آغاز کردند، در آن حال، ارخه که دروغ می گفت که: من نبوکد نصر پسر نبونید هستم، دستگیر شد و بزرگانی که با او بودند با او دستگیر شدند. من تصمیم گرفتم که ارخه و بزرگانی را که با او بودند روی تیر نوک تیز بگذارند. آن گاه ارخه و مردانی که وفا داران اصلی او بودند، در بابل تیر به مقعدشان فرو شد. در کل کشتگان و بازماندگان سپاه ارخه ۲۴۹۷ تن بودند.» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۴۴)

  

۲۴۹۷ نفر تتمه یک سپاه آزادی خواه را، داریوش در بابل بر تیرهای تیز می نشاند. آیا این نوع مجازات از نظر رفتار شناسی نشان نمی دهد داریوش بیمار روانی و لذت برنده از شکنجه های جنسی بوده است؟! در موضوع ارخه نیز، با همان اطلاعات همخوان با موضوع بابل، که درباره ندینتبیره آمده بود، رو به روییم. ارخه نیز خود را فرزند نبونئید معرفی می کند و بلادرنگ مردم به او می پیوندند و به رهبری برمی گزینند. این شور آزادی خواهی آشکار، از توحش مطلق هخامنشی و بی اقبالی عموم نسبت به آن ها حکایت می کند و میزان جان بازی داوطلبانه برای بازگشت به دوران ماقبل هجوم دست نشاندگان یهود را باز می گوید که تا آخرین نفر و واپسین نفس، سرداران خویش را تنها نگذارده اند.

صورت ارخه هم در کتیبه، به استثنای قسمت گوش، کاملاً سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ امروزین و عشیره نشینان عرب و نیز به ندینتبیره شگفت انگیز است و آن گاه که این شباهت را در جزء جزء پوشش این دو نیز، به صورت همان ردای نیم آستین و کمر بسته ای پهن و پیچ خورده می بینیم، می پذیریم که تصاویر این اشخاص، مانند حجاری های نمایشی پله های آپادانا، بر سبیل تفنن و تصور و خیال پروری نیست و تا حد یک عکس رسمی و مدرک جرم در پرونده هخامنشی قابل تایید و نگهداری است. در این جا نیز همان صورت نیمه گوشت آلود، امتداد بلند ابرو، چشمان درشت، دماغ عقابی، ریش پیش آمده، و لبان گوشتالود نیم پوشیده در زیر سبیل را ناظریم، جز این که ارخه از ندینتبیره اندکی کوتاه تر و جوان تر و به همان میزان خشمگین تر است و خطوط چهره او نفرت بیش تری نسبت به داریوش را منعکس می کند.


این فراده مرگوشی است که باز هم نمی دانیم نام کدام منطقه است. هشتمین سردار در صف اسیران بسته به طناب. لباس ساده بدون نقش با دامنی بلند و کلوش و کمربند معمولی باریکی دارد. موفقیت بس استادانه حجار، در نمایش نگاه مغرور و محکم و کج کلاهانه و پوزخند پرتمسخر فراده، دراین نقش برجسته، از بدایع حجاری است و از همدلی حکاک با قربانی، که پیش تر به اشاره آوردم، خبر درست می دهد. بینی به قاعده و تیرک دار و متوازن او حالت نگاه پر سطوت و بی اعتنا و تحقیر کننده و هیچ انگارش با آن گردن به عمد کشیده را، محافظت و تقویت و به تبار آزادگانی ملحق می کند که جز برای ستیزه در مسیر حق زاده نشده اند. اما نخست ببینیم داریوش درباره او و مقاومت و سرانجام اش چه نوشته است:

 

«داریوش شاه می گوید: «سرزمینی به نام مرگوش علیه من شورشی شدند، مردی به نام فراده، اهل مرگوا را رهبر خود کردند، آن گاه، من یک پارسی به نام دادرشی را به مقابله او فرستادم، بنده من، ساتراپ در باختریا، با او چنین گفتم: «برو، سپاهی را که مرا نمی خواند درهم بکوب»، سپس، دادرشی با سپاه به راه افتاد، او با مرگوشیان نبرد کرد، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشی را شکست داد، ۲۳ روز از ماه آسیادیه گذشته بود، بدین سان آن ها به نبرد پرداختند.» (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۷)

 

نمی دانیم این شرح کوتاه درباره فراده چرا به آدم کشی و مثله و بر نیزه نشاندن ختم نمی شود. ظاهراً این کوتاه گویی را نمی توان بر کمبود فضا درکتیبه مربوط کرد، زیرا در فضای فراز سر فراده هنوز برای نوشتن بیش تر، جای خالی دیده می شود. تنها نکته قابل بحث در این جا خوش خیالی و ساده انگاری و هپروت بافی مترجمین و شرح نویسان بر احوال این کتیبه است. آنان که مشتاق اند دست های داریوش فارسی را تا ثریا دراز کنند، در این جا و به نشان حضور او در آسیای میانه، مرگوش را مرو و باختریا را بلخ ترجمه کرده اند.

 

سرانجام این نهمین نفر در صف اسیران نقش شده در کتیبه  بیستون است. داریوش درباره اعمال و عاقبت او شرحی در کتیبه نیاورده و تنها به کوتاهی فراز سر او نوشته اند: این سکوخه از سکا است.

به نظر می رسد داریوش برای بافتن داستان و حماسه های سرکوب درباره اسیران دچار بی حوصلگی شده، از شرح و بسط درباره سکوخه صرف نظر کرده و یا انبان داستان سرایی های اش به انتها رسیده است. به راستی جزئیات مدارج مندرج در کتیبه بیستون را نشانه های دیگر تایید نمی کند و تنها با خبر می شویم که داریوش در محاصره مقاومت منطقه ای به دور خود می چرخیده و بی کسب نتیجه به این سو و آن سو می تاخته است. قرائنی با قدرت اثبات می کند که داریوش نیز مانند کورش، در نخستین سال های ورودش به صحنه ستیزه با مردم منطقه احتمالاً در یکی از این نبردها جان باخته است. اما اینک فقط از چهره این سکوخه درشگفتم که شمایل این سکایی، که باید با سفال و صورت مغولان ترسیم شده باشد، چه گونه مانند قاضی القضات باشتین در سریال های تلویزیونی و تصاویر فتح علی شاه حجاری شده است؟! شاید هم کسانی بر خود ببالند که سکاهای با این شمایل، همان آریایی های از آسمان افتاده بوده اند، اما درست تر این که بر مبنای تلقینات ایران شناسان اکثراً  شیاد و نادان، از «سکا» های مندرج در کتیبه بیستون یک قوم موهوم ساکن ماوراء النهر نسازیم. (صفویه2 – 52)

خبرنامه
وبلاگ
جستجو در حال ارسال پیام ... پست الکترونیک وارد شده معتبر نمی باشد ارسال