فارسی
  • فارسی
  • English

بررسی اشکانی

بدون شک کثیف ترین اوراق تاریخی جهان، داستانی است که در باب امپراتوری اشکانیان، در دو سده اخیر، برای ایجاد هیاهوی مصنوعی در تاریخ ایران و با قصد پوشش دادن بر بخش دیگری از سکوت ناشی از قتل عام پوریم، ساخته اند. برای مورخ و محقق، چنان که به شرح بیاید، در مواردی پذیرش این همه ساده لوحی نزد اساتید تاریخ و باستان شناسی ایران باور نکردنی است که گرچه نمی دانند پارت کدام نقطه از جهان است، ولی سکه ای با تصاویر و مشخصات زیر را متعلق به صحرا گردان پارتی گفته اند!!!


سازندگان امپراتوری قلابی اشکانی برای ایرانیان، این سکه ی نقره ی بدون نام، با نقش چهره ی سرکرده ای با دماغ و مو و موبند و آرایش کامل یک یونانی بر یک سمت و سیمای هرکول چماق به دست، خدای یونانیان، بر سمت دیگر و لغات و خط یونانی که القاب صاحب سکه و شعار میهنی منضم به آن را چنین اعلام می کند: «حاکم بزرگ، عاشق یونان»،  به مهرداد اول پارتی نخستین سازمان ده سلسله ی بی اساس اشکانی بخشیده و می گویند این صورت صحرا گردی پارتی است که به قصد قلع و قمع یونانیان در ایران ظهور کرده است!!! برای انتقال و تبدیل حقیقتی چنان آشکار به دروغی چنین بزرگ باید انگیزه ای در اندازه ی فرمانبری از خواست های کلیسا و کنیسه داشت که مشترکا و با جان فشانی کرسی های متعدد ایران و باستان شناسی کوشیده اند با تدارک چنین حوزه های معیوب و مسخره ای در تاریخ شرق میانه، رد پا و آثار قتل عام هولناک پوریم را بپوشانند. کوششی که به خواست خدا و به زودی با برملا شدن جهانی شیوه های این حقه بازی، تمام مقصرین دانشگاهی مشغول به این جعلیات را به بی سر و پایان مهره انداز و سراسر دانشگاه های حامی و سازنده ی آنان را به پستوها و منزلگاه های عفن جادوگران عوام فریب بدل خواهد کرد. راستی قابل باور نیست که مدعیان خودی و غریبه، از فهم و درک یونانی بودن کامل این سکه و دیگر آثار و علائم باقی مانده از مهاجران یونانی در ایران، عاجز مانده باشند. در واقع تمام کسانی که به وجود و حضور سلسله اشکانی بر مبنای تفسیر چنین سکه هایی گردن نهاده اند جز تمسخر ایرانیان و تاریخ شان و آماده سازی آنان برای ستیزه با تمدن ها، ادیان و اشخاص تاریخی که کلیسا و کنیسه نمی پسندیده، وظیفه ای نداشته اند! این که روشن فکری سرزمینی تا اندازه ای از عقلانیت دور باشد که اسنادی مطلقا یونانی را به عنوان یک قدرت ملی برخاسته از بیابان های ناشناس پارت بپذیرد، به همان اندازه اسباب تاسف است، که موجب حیرت. و از آن که شرح کاملی در همین موضوع و ماجرا، در کتاب اشکانیان از مجموعه تاملی در بنیان تاریخ ایران آورده ام، اینک تنها به ارائه ی تدریجی اسناد و شواهد و حواشی تکمیلی در اثبات انتقال مهاجران یونانی به ایران پوریم زده ی تهی از تجمع انسان بسنده می کنم، که در آن کتاب عرضه نشده بود.

پیش تر معلوم شد که در سال ۱۴۶ قبل از میلاد، آتن مورد هجوم سربازان اعزامی سنای روم قرار گرفت و سوزانده شد. هشت سال بعد، یعنی در ۱۳۸ پیش از میلاد، در ایران نخستین سکه هایی را یافته ایم که همانند نمونه ی بالا، با تصاویر سرکردگان و خدایان و حروف و تاریخ گذاری و القاب و عناوین و اوصاف یونانی، قاطعانه وابستگی صاحب سکه را به فرهنگ و تعلقات هلنی آشکار می کند. بر تمام این سکه ها، بدون استثنا، یک عنوان عمومی حک است، که شاخص و خالصه ی سکه های مهاجران یونانی در ایران شمرده می شود و هرگز بر هیچ سکه ی دیگر یونانی و از جمله سکه های سلوکی بین النهرین، چنین عنوانی دیده نشده است: ارشکوس.

منابع مختلف زبان یونانی، بن واژه ی «ارشکوس» را، بازآفرینی، پایه گذاری، اشاره ای به یک ملت، فرمان روا، قدرت روحانی، حاکم ایالتی، منصب دولتی و چند جای گزین دیگر مرتبط با همین مفاهیم معنا کرده اند. بدین ترتیب و به آسانی «ارشکوس» را یک اصطلاح حکومتی، روحانی و اشرافی یونانی می بینیم که در عین حال به بازسازی نیز اشاره دارد و از آن که این واژه ی مستقل بر سکه های دارای نام و بی نام به طور یکسان حک شده، پس منطقی است آن را اشاره به موقعیتی عمومی برای مهاجرین یونانی، شامل مفاهیم اشرافی، حقوقی، سیاسی، مذهبی و دولتی و با برداشتی نزدیک به «حاکمین مؤسس» و یا حتی «حکومت در تبعید» بدانیم. بر گروهی از این سکه ها علاوه بر عنوان معمول «ارشکوس» و در موارد کمی نام حاکم، القابی با حروف و زبان یونانی چون کاهن، قاضی، نیکوکار، بلند مرتبه، عادل، مومن، قانون گذار، خانواده دوست، فیلسوف، مورد حمایت زئوس، فاتح، مربی، دانشمند، عاشق یونان و یا حتی برای ابد عاشق یونان و لغات بسیار دیگری که امروز معنی دقیق آن را نمی دانیم، آمده است که به آسانی تعلق آن ها را به فرهنگ یونانی اثبات می کند و با این همه کسانی را می شناسیم که علی رغم اشراف به این آگاهی ها، عامدانه و با کاربرد وسیع حقه بازی، کوشیده اند از این نمایه های مهاجران یونانی یک امپراتوری پارتی برخاسته از بیابان هایی ناپیدا بیرون کشند، بی این که از خود پرسیده باشند در بیابان های ایران حاکم فیلسوف و دانشمند و مورد حمایت زئوس و عاشق یونان در کدام تحول تاریخی سر بر آورده است؟!!!

 

« بر سکه های اشکانی نوشته هایی نقر شده و زبان و خط این نوشته ها یونانی است، ولی در اواخر دوره ی اشکانی بر بعض سکه ها نوشته های آرامی نیز دیده می شود.  شاهان اشکانی اسم شخصی را کم تر ذکر کرده به همان اسم ارشک اکتفا ورزیده اند و این عدم ذکر اسم شخصی تعیین این مسئله را، که فلان سکه متعلق به کدام شاه اشکانی است، بسیار دشوار کرده است و در بعض موارد این مسئله محققاً حل نشده است، ولی بر برخی از سکه ها اسم شخصی شاه ذکر شده، به خصوص در مواردی، که چند نفر در یک زمان در ایران سلطنت کرده اند مثلا بلاش، پاکر دوم و اردوان چهارم، چنان که گذشت. برای نمونه نوشته های منقوش چند سکه را ذکر می کنیم:

«ازتیرداد اول: به یونانی، بازی لوس مگالی اورزاکی یعنی شاه بزرگ ارشک!

از فری پاپت: به یونانی، مگالی آرزاکی فیلادلفی ارشک بزرگ محب برادر!

از مهرداد اول: به یونانی، بازی لوس مگالی آرزاکی اپی فانیس شاه بزرگ ارشک نامی!

از فرهاد سوم: به یونانی، بازی لوس بازی له ان آرزاکی دیکایی اورگه تی کاس فیل هلنس شاه بزرگ، عادل، نیکوکار و عاشق یونان

از فرهاد چهارم: به یونانی، بازی لوس بازی له ان آرزاکی اوزگه تی دیکایی کاس فیل هلنس شاه بزرگ، نیکوکار، عادل، عاشق یونان »... (حسن پیرنیا، تاریخ ایران باستان، ص ۲۶۷۵)

آیا فریب خود و فریب تاریخ و ملتی واضح تر از این نیز ممکن است که جملاتی به زبان و خط و تاریخ گذاری یونانی را خارج شده از دهان صحرا گردان پارتی بی هویت بگویند و حاکمی را که بر سکه های اش خود را عاشق یونان می شناساند، به جنگ با یونان بفرستند و از آن که بر هیچ سکه ی به اصطلاح اشکانی، نامی چون بلاش و اردوان و مهرداد نیامده و این نهایت قدرت دروغ بافی نزد مورخین کنیسه و کلیسایی است که حتی نام سرکردگان این امپراتوری ساخته شده از خرده کاغذ را نیز در ذهن خود تولید کرده اند، اما به زودی دلیل فقدان نام و جزییات بسیار دیگر ثبت شده بر این سکه ها را عرضه و نشان خواهم داد که این سکه های به اصطلاح اشکانی خود کتاب گشوده و کاملی درباره ی مسائل و حوادثی است که در دوران حضور یونانیان در ایران خالی از سکنه گذشته است، اما بدون شک کسانی که با تفسیرهایی از قماش فوق، کوشیده اند تا ضمن اعتراف به یونانی بودن کامل این سکه ها باز هم از دولت اشکانیان چیزی بنویسند و چنین ناشایست کثیف و عظیمی را ضمیمه هویت تاریخی ملتی کنند خائن به فرهنگ بشری و آن ساده لوحان از قماش پیرنیا و دیگران که تعبیرات فوق را بر آن دروغ ها بسته و مبهماتی را واقع امور تبلیغ کرده اند، جز مزدور و یا بی خرد خام اندیش نام دیگری نمی گیرند.


این سکه را بدون این که نامی بر اصل آن حک باشد، به اسم مهرداد اول اشکانی ثبت کرده اند. برای مورخ ارزش این سکه به تاریخ گذاری ۱۷۳و ۱۷۴ سلوکی است که بر برخی از انواع آن ثبت شده و با ۱۳۹ و ۱۳۸ پیش از میلاد برابر می شود و در نتیجه سکه را به نخستین کلنی های یونانیان مهاجر متعلق می کند که استقرار آنان در ایران تا حد توانایی در ضرب  سکه کامل شده است.


این سکه را هم بدون این که نامی بر اصل آن آمده باشد، به اردوان اول اشکانی بخشیده اند. اهمیت و ارزش این سکه در تاریخ گذاری سال ۱۸۸ سلوکی است که بر برخی از انواع آن ها ثبت شده و با ۱۲۴ پیش از میلاد برابر می شود و باز هم سکه را به نخستین دهه های حضور مهاجران یونانی در ایران مربوط می کند.


گرچه بر اصل این سکه نیز نامی حک نشده، ولی دروغ بافان اشکانی ساز معلوم نیست از چه راه  آن را به مهرداد دوم بخشیده اند. اهمیت و ارزش این سکه هم در تاریخ گذاری سال ۱۹۱ سلوکی است که بر برخی از انواع آن ها ثبت شده و با ۱۲۱ پیش از میلاد برابر می شود که با تاریخ گذاری سکه ی قبل فاصله ی کوتاهی دارد.


گرچه بر اصل این سکه نیز نامی نیست ولی همان حقه بازان جاعل، این سکه را هم احتمالا از طریق رویاهای شبانه، به نام فرهاد سوم ثبت کرده اند. اهمیت و ارزش این سکه هم در تاریخ گذاری سال ۲۸۲ سلوکی است که بر برخی از انواع آن آمده و با سال ۳۰ پس از میلاد برابر و به میانه ی حضور مهاجران یونانی در ایران مربوط می شود. حالا بار دیگر به این تصاویر باز گردید و تحول در پوشاک آن ها را بررسی کنید و ببینید که آن یونانیان عادت کرده به اعتدال هوای مدیترانه که با موهای آزاد و یک سربند و یقه های باز و شولایی بر دوش پوشش خود را می گذرانده اند، چه گونه در سوز باد دشت های ایران، اندک اندک مجبور شده اند که سر و گردن خود را با پوشش های کیپ گریبان و افزودن بر موهای سر و صورت و انواعی از کلاه که به تدریج تا نوع گوش بند دار نیز کامل شده بپوشانند و خود را با اقلیمی که به آن کوچ کرده اند، تطبیق دهند. بعدها در بررسی ابنیه ی این یونانیان مهاجر، شاهد همین تحول و تغییر خواهیم بود که ساخت سالن های بزرگ سنگی در معماری کاخ ها و معابد هلنی آتن را، که باد به سهولت در میان ستون های آن جریان داشت، در ایران با ابنیه ی تیسفون و فیروز آباد و سروستان و بیشابور و غیره تعویض کرده اند که دیوارهای ضخیم ملات قلوه سنگ و اتاق های کوچک بدون هوا خور دارند و نشانه های تاثیرات معماری سنتی یونانی فقط در گنبدها و طاق نماها و قرنیزها، نظیر آن چه در تیسفون شاهدیم، منعکس است.

مورخ از آن که با یقین کامل مطمئن است که نام و تاریخ گذاری های کنونی بر سکه های اصطلاحا اشکانی از هیچ اعتباری برخوردار و شایسته ی هیچ حرمتی نیست، از جمله دسته بندی مجدد آن ها، بر اساس تاریخ های سلوکی و رسمی و نیز تغییرات در پوشش حاکمان آن را پیشنهاد می دهد. زیرا که سکه های مهاجران یونانی در انطباق با حجاری های باقی مانده از آنان، در فارس و کرمانشاه و خوزستان، که به وجهی حیرت انگیز مکمل و معرف یکدیگرند، با وضوح تمام فصلی را می گشاید که نه فقط تاریخ ایران که تاریخ اروپا را نیز دچار تغییر و تحول خواهد کرد. مطلبی که در چند یادداشت بعد با چنان گستره ای از ادله و اسناد ارائه خواهم داد که موجب بی آبرویی کامل کسانی شود که نقش برجسته ها و بناهای یونانیان مهاجر در گوشه هایی از ایران را، به امپراتوری قلابی دیگری به نام ساسانیان بخشیده اند.  (صفویه3 – 93)

با سوء استفاده از آثار و علائم بازمانده از قریب پانصد سال توقف یونانیان مهاجر در ایران، که تنها نشانه وجود تجمع انسانی در سرزمین ما، از زمان آسیب پوریم، تا طلوع اسلام است، این بقایا را اساس و اسباب تولید دو امپراتوری قلابی اشکانیان و ساسانیان در تاریخ ایران باستان، با قصد پوشاندن رد پای پوریم کرده اند. آن چه را که پیش از این، در کتاب اشکانیان، از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» آورده ام، پرونده ای را علیه یهودیان گشود که در کرسی های ایران شناسی جهانی، در همین دو قرن پیش و به زمان معروف به فتح علی شاه قاجار، با وقاحت و فضاحت تمام، از سکه هایی با مشخصات و کدهای کامل یونانی، امپراتوری وصله پینه شده ای به نام «اشکانیان» بیرون کشیده اند، تا فضای معینی از خلاء تمدنی ناشی از رخ داد پلید پوریم را بپوشانند. چنان که نقش برجسته ها و بناهای بازمانده از همین کلنی های مهاجر یونانی در ایران، دست مایه ی ساخت یک امپراتوری قلابی تر، به نام ساسانیان شده است. برای ورود به بازشناسی این سکه ها و نقش برجسته ها و بناهای بازمانده از اقامت طولانی یونانیان مهاجر در ایران، در دایره ی تحقیقاتی که با نام ایران شناسی بدون دروغ انجام می شود، ناگزیر و بار دیگر باید بر مختصات این سکه های به اصطلاح اشکانی و دیگر بازمانده های آن دوران، نگاه کوتاه و دوباره ای بیندازم.

تردیدی نیست که ادعای تعلق سکه های مهاجران یونانی به امپراتوری اشکانیان، از زوایای گوناگون، ادعایی بیمارگونه و توطئه گرانه است، زیرا که در هیچ یک از این سکه ها حتی یک نشانه ی غیر یونانی یافت نمی شود. سکه هایی است به خط یونانی، تاریخ گذاری یونانی، شمایل حاکمان با پوشش و چهره های یونانی، اسامی یونانی، لوگوهایی از خدایان و کدهای هلنیستی یونان و سرانجام القاب و عناوین و صفات و تعارفات و باورهای یونانی.

«بر سکه ها علاوه بر نوشته هایی به زبان یونانی بعضی صورت ها و علائم نیز نقش شده که ذکر می کنیم: به پشت بعضی از سکه ها صورت ارشک است که بر سنگی مخروطی شکل نشسته کمانی به دست دارد. سنگ مخروطی تقلیدی است از یونانی ها، زیرا در معبد دلف مجسمه ای از آپلن رب النوع آفتاب، پسر زئوس خدای خدایان را نیز بر چنین سنگی نصب کرده اند. بر این سکه ها از ارباب انواع دیگر یونانی نیز صورت یا علاماتی به این شرح مشاهده می شود:
۱. زئوس یا ژوپیتر، خدای بزرگ یونانی ها و رومی ها.
۲. نیکه رب النوع فتح که تاج بر سر شاه می گذارد.
۳. پالاس رب النوع جنگ.
۴. رب النوع عدالت با ترازویی در دست.
۵. آرتمیس رب النوع شکار.
۶. هراکل یا هرکول نیم رب النوع یونانی و رومی.
۷. فرشته... گاهی این فرشته ها تاج کنگره دار بر سر دارند.»  (پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۷۸)

در آدرس بالا اگر آن نام من درآوردی و فاقد معنای ارشک را برداریم، که بر هیچ سکه ی به اصطلاح اشکانی نیامده است، تمامی دیگر  نشانه ها به رسوم هلنیسم و فرهنگ یونان مربوط است. می بینید که این بررسان تاریخ اشکانیان از حقیقت مسائل مربوط به این سلسله قلابی و از جمله تعلق کامل سکه های آنان به یونانیان باخبرند، اما به سبب وابستگی های گوناگون به مراکز ایران شناسی بین المللی، که مایه ی اصلی اشتهار و نام آوری و نان آنان بوده، ناگزیر و با توسل به بهانه هایی فوق احمقانه و با چنین بیانات مضحکی خود را فریب داده اند:

 

«بر برخی از سکه ها شکل لنگر کشتی به خوبی نمایان است. در این باب باید گفت که این تصویر تقلیدی است از سلوکی ها، ولی به نظر می رسد که اشکانیان از این کار مقصودی داشته اند. لنگر کشتی در یونان علامت آپولون رب النوع آفتاب و صنایع بود و سلوکی ها، نسب سلوکوس اول را به این رب النوع یونانی می رسانیدند. اشکانیان چون از سلوکی ها زن می گرفتند، خواسته اند بفهمانند که نژادشان از طرف زنان سلوکی به این رب النوع هم می رسد» (پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۷۸)

به گمانم ثبت چنین نظری به نام هرکسی، که مطلقا نشان دیوانگی و نادانی کامل گوینده ی آن است، در برابر تمام مقامات و دارایی های جهان نیز ارزش معاوضه ندارد. آیا این گونه صاحب منصبان سیاسی و فرهنگی ظهور کرده در نکبت دوران رضا شاه، که بی نصیب از برخی آموزش های مصطلح روز هم نبوده اند، چه گونه و در مقابل چه پاداش و دریافتی قانع شده اند تا چنین تصور مبهم و موهوم و مهملی را پایه تحقیقات تاریخی خویش قرار دهند؟ در محاسبات من تنها یک پاسخ منطقی و قابل پذیرش برای این گونه جفنگ بافی ها و خوش خدمتی ها به مراکز کنیسه و کلیسایی تدوین تاریخ شرق میانه وجود دارد: از قبیل پیرنیا را سجده کننده ی یهوه و خدمت گذار پنهان کنیسه بدانیم تا بیان این چنین یاوه هایی در جهت پنهان کاری های قوم یهود منطق خود را بیابد و گرنه صاحبان خرد، به هیچ انگیزه ی دیگر، با بیان چنین بهانه ی پوچی خود را در مظان ابتلاء به عامیگری و جنون قرار نمی دهند. زیرا تا همین جا که یافته ایم بر سکه های ظاهرا اشکانی موجود، نقش بیش از ۲۰ رب النوع یونانی و هلنی حک است و اگر بخواهیم برای هریک از آن ها به همین شیوه ی پیرنیا بهانه ای بتراشیم فقط خدا می داند که از کجا سر به در خواهیم کرد!!!

 

«چنان که از مسکوکات اشکانیان پارتی مشاهده می شود، شاهان اشکانی چیزهای زیادی از یونانی ها و سلوکی ها تقلید کرده اند و این گونه رفتار ایشان در بادی نظر باعث حیرت است: با آن که آن ها جد داشته اند، نژاد خودشان را به هخامنشی ها رسانیده به ایرانی ها بفهمانند، که جانشینان شاهان مزبور می باشند، چه گونه رفتارشان غیر آن بوده؟ جهت را بعضی چنین بیان می کنند، که در ابتدا اشکانیان به پارسی ها نزدیک شده خواستند از آن ها استفاده کنند، ولی پارسی ها، چون پارتی ها را دوست نداشتند، آن ها را به اصطلاح به «بازی نگرفتند» و در نتیجه پارتی ها از پارسی ها مایوس گردیده ترتیبات یونانی را تشویق کردند، تا آن ها را رو به خود کنند و آن ها پارتی ها را به کلی قومی بربر نسبت به خودشان ندانند، ولی این نظر نباید صحیح باشد» (حسن پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۸۰)


این بهانه ی دوم، در اثبات بلاهت گوینده ی آن، روی آن اولی را سفید می کند. به عقل و وجدان خویش رجوع و گویندگان و نویسندگان چنین یاوه های خنکی، که قصد فریب جهانی را به سود کتمان جنایات یهودیان در پوریم داشته اند، ارزیابی کنید و اندازه ی درک تاریخی و به اصطلاح علمی آن دانشگاه هایی را به دست آورید که در شرق و غرب و داخل و خارج، این اباطیل زنگ زده و قراضه را به جای تاریخ ملتی قالب زده اند؟!!! با این همه و در میان چنین مورخان و محققان نادان بی پرنسیب و باور کنندگان ابله تر آنان، با ساختن گرزی از همین داشته های کنونی، که به صورت هزاران برگ کتاب تاریخ ایران باستان درآورده اند و کوباندن با تمام نیرو بر فرق تدارک کنندگان آن، متقابلا بکوشیم تاریخ پر اندوه ملتی را بازسازی کنیم که سعی چند هزار ساله ی آنان، برای خارج کردن بشر از ناآگاهی های عهد عتیق را، یهودیان مورد تنفر تمدن های منطقه، ناجوانمردانه و ناگهانی، در ماجرای پوریم در خون خفه کرده اند.

 

«اولا باید دانست که سلاطین اشکانی پول طلا نداشته اند. آن چه سکه زده اند فقط روی نقره و مس بوده و جهت این که روی طلا سکه نمی زده و پول طلا نداشته اند، این است که امپراطوران روم یا دولت جمهوری رومن که در آن اعصار قدرت و استیلای زیاده از سایر ممالک متحده داشتند، اجازه به دول متعاهده در ضرب مسکوک طلا نمی داده اند... اما پول نقره اشکانیان شبیه بوده است به پول نقره یونانی های آن عصر... و چنین به نظر می رسد که اشکانیان در پول مسی هم تقلید یونانیان را کرده اند.» (اعتماد السلطنه، دررالتیجان فی تاریخ بنی الاشکان، ص ۱۵۰)

  

ملاحظه کنید احکامی را که از همین چند سطر بالا قابل استخراج است: نخست این که همان اشکانیان و یا پارتیان که گویا پشت رومیان و یونانیان از ضرب شصت تیر و کمان شان به لرزه در می آمده، امورات اقتصادی خود را با پول سیاه می گذرانده و از ضرب سکه ی طلا به سبب اولتیماتوم رومیان واهمه داشته اند!!! آن گاه و از آن که دشمنان بالفطره ی یونانیان بوده اند، احتمالا از سر لج بازی و دهن کجی، همان پول سیاه مورد نیاز خود را نیز از روی سکه های کم ارزش یونانی کپی می کرده اند!!!


«مسکوکات دولت اشکانی از نقره و مس است. از مفرغ هم سکه هایی هست، ولی نادر است. جنس این سکه ها برنجی است که روی آن را لعابی از مس داده اند، اشکانیان از طلا سکه نزده اند.» (حسن پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۷۴)


بدین ترتیب با یک امپراتوری جهانی پر نیرو و دراز مدت به نام اشکانیان برخاسته از بیابان های پارت، که جغرافیای آن هنوز هم ناشناس است، مواجه ایم که کم ترین نشان اشکانی و یا پارتی ندارند و ظاهرا برای اعلام برابری با یونانیان سکه های آنان را با زبان و شمایل خدایان یونانی تقلید می کرده اند و برای تغییر هویت و نژاد و پیشینه و پیوند قومی خود، به خواستگاری زنان سلوکی می رفته اند تا با خدایان هلنی قوم و خویش شوند و مورخین یهود در عین حال نوشته اند که همین پارتیان در همه چیز مقلد و محتاج به یونانیان و رومیان و تمکین کنندگانی که از بیم رومیان حتی سکه ی طلا نیز نکوبیده اند، دمار از روزگار روم و یونان در می آورده اند؟!!! 

 

«اینک سپاه روم به نزدیکی کرانه های غربی دجله رسیده بود و پومپه می توانست نسبت به پیشنهادهای فرهاد بی اعتنا باشد. اما هنگامی که پومپه در اشاره به فرهاد عنوان «شاهنشاه» را از قلم انداخت، پیمانه ی صبر شاهنشاه اشکانی لبریز شد و عبور از فرات را برای پومپه ممنوع کرد. پومپه نیز که از روم اجازه ی جنگ با شاه اشکانی را نداشت، برای این که کار به جای باریکی نکشد، به دادن پاسخی مبهم بسنده کرد» (پرویز رجبی، هزاره های گم شده، جلد چهارم، ص ۸۸)

 

ملاحظه کنید این قمپزهای کاغذی برای شاهنشاهان اشکانی را که رجبی، در کارگاه مخصوص خود برای دوبله و رله و تقویت افسانه های ساخت اورشلیم در باب ایران باستان، به روی آنتن فرستاده است. آیا آن ها برای این گونه سخنان شاخ دار و ترسناک، حتی به قدر بال پشه ای سند تاریخی برای عرضه ذخیره دارند؟ جز این که در ده ها مقطع و شرح تاریخی بدون استثنا تکرار کرده اند که سکه های پارتیان اشکانی، از هر نظر شبیه سکه های یونانیان است و همسران این پارتیان نیز از میان زنان سلوکی انتخاب می شده اند!!! تمام این مراتب می رساند که یهودیان برای پر کردن فضای تهی از آدمی و تحرک تاریخی ایران، در فاصله ی پوریم تا طلوع اسلام، با چه مرارتی داستان ساخته اند، با چه وقاحتی دروغ گفته اند و با چه صراحتی مزدور به خدمت گرفته اند!!!

اینک به حوزه ای وارد می شوم که این ابهامات بر هم انباشته از قول رجبی و اعتماد السلطنه و پیرنیا و هینتس و دیگران را، کنار می زند و ما را با کلنی های کوچک زیستی مهاجران یونانی به ایران گریخته آشنا می کند که بدون مواجهه با مقاومت بومی در نقاط دل خواه خویش، در جنوب و غرب ایران و در افغانستان و خراسان بزرگ پراکنده شده اند. آن ها در قریب ۵۰۰ سال زندگی تبعیدی خود در این مهاجر نشین های خالی از سکنه، آثاری از خود به جای گذارده اند که به روشنی داستان این مهاجرت ناخواسته را بیان می کند. در صدر این علائم همین سکه های کم ارزش قرار می گیرد که نشان می دهد چنین واحدهای پول که بزرگ ترین آن ها در اندازه و اعتبار و ارزش یک دو ریالی رایج پیش از انقلاب ماست، تنها می تواند پاسخ گوی یک روابط محدود و محلی و در میان گروه کوچکی از دارندگان فرهنگ و ارتباطات قابل شناخت باشد. قریب صد نوع از این سکه های ظاهرا اشکانی را، با تصاویر گوناگون اشخاص، سلوود در کتاب معروف خود «سکه های اشکانی»، معرفی کرده است و عجیب این که بر این سکه ها، گرچه صورت صاحب سکه ضرب است، اما تنها هفت سکه از آن میان را دارای نام مشخص می بینیم که در برگردان یونانی آن ها به فارسی، صورتی بسیار مضحک و موذیانه به خود گرفته است:

۱. میتراداتوس یونانی را مهرداد خوانده اند.
۲. اوسرواس یونانی را خسرو نام گذارده اند.
۳. گوترزس یونانی را گودرز گفته اند.
۴. ونونز یونانی را ونون معرفی کرده اند.
۵. پاکوروسس یونانی را پاکر شناخته اند.
۶. آرتابانوس یونانی را به اردوان تبدیل کرده اند.
و بالاخره سکه هایی با نام یونانی ولوگاسس را در کمال وقاحت، متعلق به بلاش می گویند!!!

مورخ در برخورد با این مطلب بسیار اعجاب انگیز، یعنی فقدان نام بر قریب ۹۵ درصد سکه های ظاهرا اشکانی موجود، که در عین حال مکمل کم ارزشی آن هاست و تطبیق این دو نشانه با نبود سطور معرفی و توضیح بر نقوش سنگی مانده از آن دوران، به سادگی نتیجه می گیرد که کاربرد این سکه ها و نیز نقر این نقوش، در حوزه ای چندان محدود اعتبار و جریان داشته است که صورت صاحب سکه و یا چهره های مانده بر سنگ و حتی ماجرایی که در این نقوش سنگی و یا تصاویر برخی از سکه ها روایت می شود، برای هر مهاجر یونانی دیگر، در همان حوزه، بدون نیاز به هر نوع یاد آوری و شرح مکتوب، قابل شناسایی بوده است! این ها همه نشانه ای است بر این که نمادهای اشکانی خوانده شده نمی تواند معرف یک سازمان وسیع سیاسی در منطقه ای بزرگ تر از چرخه ی جغرافیایی چند مجتمع کوچک مهاجر نشین همجوار بوده باشد، که با نظارت یک فرمانده و بدون ارتباط با کلنی های دیگر، اداره می شده است. درک این مطلب بس روشنگر، از توجه به تکنیک ساخت، ظرافت نقوش و طراحی این سکه ها نیز به آسانی میسر است، زیرا تنوع تولید و ارزش فنی و ارزش های هنری این سکه ها چندان با یکدیگر مغایر و متفاوت است، که تصور تولید و توزیع آن ها در یک سیستم مرکزی دارای قابلیت های دولت متمرکز مطلقا نادرست است. (صفویه3 – 94)

اصرارم در اثبات یونانی بودن بازمانده هایی که در حال حاضر راهزنانه به امپراتوری اشکانیان بخشیده اند، از آن است که معلوم کنم مردمی بیگانه با فرهنگی غیر بومی، به صورت امواجی از مهاجران و بدون برخورد با کم ترین مقاومت ملی و حتی محلی، به ایران پس از پوریم وارد شده، تدارکات ویژه ی خود را بر مبنای توانایی های هلنیسم و تمدن یونانی در نقاط بسیاری گسترده اند و قرن ها بعد، که به سبب آزاد شدن دوباره ی یونان، با بر جای گذاردن آن تدارکات، به سرزمین خویش بازگشته اند، باز هم به علت خالی بودن این سرزمین از حضور انسان، کسی نبوده است تا در آن مدت طولانی توقف این یونانیان، با مختصه های تمدنی آنان آشنا شده باشد، آن فرهنگ و هنر و صنعت و لااقل زبان را در حوزه ای حفظ کند و ادامه دهد!!! در واقع، هم ورود بدون تنازع و هم خروج بی پشتوانه و پیوند و فاقد میراث بر و ابتر آن مهاجران، خود یکی از غنی ترین و قانع کننده ترین علائم تاریخی است که نبود کامل انسان در حوزه ای را اثبات می کند که در ماجرای پلید پوریم، مورد هجوم و قصابی بی حساب یهودیان تا حد قطع نسل کامل قرار گرفته بود.

مهاجران یونانی، به هنگام خروج از این سرزمین، تعدادی سکه ی پراکنده ی بسیار کم بها، در حد نیم تا چهار سنت آمریکای کنونی، بناهایی برای سکونت، بقایای یکی دو معبد هلنیستی، با نمونه هایی در حوالی قم و نزدیک بیشابور، که بدون دلیل معابد میترا و یا آناهیتا معرفی می کنند، چند نقش برجسته سنگی، در صخره های جنوب و غرب ایران و بالاخره مقداری کف سازی موزاییکی مشهور هلنی در بیشابور و سیستان، باقی گذارده اند، که نظایر آن را در بین النهرین و ترکیه و آتن و رم و سراسر جزایر مدیترانه و سرزمین های شمال آفریقا تا لیبی به فراوانی یافته ایم. اینک قصد کرده ام، در یک بررسی تطبیقی، قاطعانه تکلیف این بقایا را معلوم و تعلق مطلق آن ها به فرهنگ و صنعت و اعتقادات و اندیشه های یونان را محرز کنم.

پیش از این گفته شد که کم ارزشی غیرعادی این سکه ها، کاربرد آن را در حوزه های محدود یک کلنی کوچک و در اندازه ی رفع نیاز و تهیه ی خوراک و پوشاک برای دارنده ی آن، اثبات و معلوم می کند که چنین پول های سیاه بی رتبه ای، برای تدارک و تامین یک دولت با روابط مثبت و منفی ملی و منطقه ای و مثلا نیازهای لجستیکی جنگ با روم و یونان را، چنان که در باب اشکانیان می گویند، ندارد و با خروارهایی از آن حتی نمی توان یک اسواران ده نفره را تجهیز و تسلیح کرد. آن گاه به موضوع فقدان نام حاکم بر این سکه ها اشاره و بیان کردم که همین نبود نام باز هم محدوده ی گردش و اعتبار  این سکه ها را در حوزه ی نفوذ یک کلنی معلوم و همان تصویر را برای شناخت صاحب سکه کافی می کرده است و از آن که به طور معمول در پی عزل و یا مرگ هر حاکم، سکه های او نیز جمع آوری و با تصویر سرکرده ی جدید به گردش در می آمده، پس در درون هر کلنی، صورت آخرین حاکم پا برجا، بی نیاز به ثبت و حک نام، قابل شناخت بوده است. در عین حال این نکته ی عجیب را نیز باید در نظر گرفت که گرچه این سکه های به اصطلاح اشکانی فاقد نام حاکم است، اما به وجه حیرت آوری، بر پشت بسیاری از آن ها یک لقب مشخص، از قبیل نیکوکار و عادل و قاضی و دادرس و سردار سازندگی و فاتح و رهایی بخش و برادر دوست و از این قبیل نقر شده، که هر یک از این القاب اختصاصی است و جز در مورد قید «هوا خواه یونان» که عام و فراوان است، القاب دیگر به صورتی انحصاری به یک حکمران معین تعلق دارد که می توان همین لقب را علامت شناسایی عمومی تر صاحب سکه در میان کلنی های دیگر و یا حتی در سراسر مهاجر نشینان یونانی فرض کرد. اینک به اتفاق نگاهی بر این سکه ها بیندازیم، کدهای یونانی آن را استخراج و برای کسب شناخت بیش تر با دیگر نشانه های موجود در نقش برجسته های سنگی جنوب و غرب ایران مقایسه کنیم.

فرشته از عناصر بسیار مشهور باور هلنی است. این شبه رب النوع مونث و بال دار را که یونانیان با نام نیکه مظهر فتح و پیروزی و مودت می شناخته اند و آخرین علامت حضور او را در مسابقات المپیک سال ۲۰۰۰ آتن دیدیم که به صورت الکترونیکی، دائما یک جفت از آن ها در فضای استادیوم می پریدند، از پرکاربردترین نشانه های هلنی است که نقش آن را در میان سکه های اصطلاحاً اشکانی موجود، بر مبنای تفسیرهای سلوود، ۱۶۸ بار بر پشت این سکه ها ضرب کرده اند. کثرت نقش این نیکه بر سکه هایی که به صحرا گردان پارتی متعلق می دانند، از بزرگ ترین علائم سبک انگاری و کم خردی باور کنندگان افسانه تازه ساز برای امپراتوری اشکانی شمرده می شود. 


این سکه ی فاقد نام را، سلوود و معلوم نیست با چه آگاهی و شگردی، به فرهاد دوم اشکانی بخشیده است!!! بر پشت این سکه لااقل سه علامت شناخته شده و مقدس یونانی حک است: شاخی که حاکم بر تخت نشسته در دست چپ خود گرفته و در باورهای هلنی متعلق به حیوانی می دانند که در کودکی به ژوپیتر شیر داده است، آمفالوس و یا مسند و جای نشست حاکمان یونان، که با تقلید از نشستگاه معبد دلف می ساخته اند و فرشته ی نیکه که در حال تقدیم حلقه ی پیروزی و اتحاد به حاکم بر آمفالوس نشسته است. تمام حروف و علائم ثبت شده بر این سکه مطلقا یونانی است و جالب تر از همه این که صاحب این تصویر به نیکه فوروس ملقب شده که در گوشه سمت چپ پشت سکه آمده و احتمالا به معنای نظر کرده و یا مورد عنایت نیکه باشد.


این سکه ی بدون نام را هم، سلوود و احتمالا به مدد اسطرلاب به مهرداد دوم اشکانی داده است!!! علائم مندرج بر پشت سکه با آن سکه ی بی نام قبل کاملا برابر است. در این جا هم فرشته ی نیکه مشغول بخشیدن حلقه ی اتحاد و پیروزی به حاکم بر آمفالوس نشسته است با این تفاوت که لقب حاکم در این سکه ی بدون نام، که باز هم در انتهای سمت چپ سکه به خط و زبان یونانی آمده، اپی فانونس است که معنای کهن و یا امروزین آن را نیافته ام.


بر این سکه ی بدون نام هم، سلوود و احتمالا در یکی از مکاشفات و الهامات شبانه اش، نام اردوان اول اشکانی گذارده است!!! علائم مندرج بر پشت این سکه هم با آن دو سکه ی بی نام قبل کاملا برابر است و همان فرشته ی نیکه را مشغول تعارف حلقه ی اتحاد و پیروزی به حاکم بر آمفالوس تشسته می بینیم، که لقبی ندارد و تنها بازیلیوس آرزاکوس، به تقریب با معنای شاه در تبعید خوانده شده است. 


این سکه ی بدون نام را هم، سلوود و احتمالا در دیداری که در خواب با صاحب سکه داشته، متعلق به ارد دوم اشکانی دانسته است! در این جا نمایه های پشت سکه با آن های دیگر متفاوت است و حاکم بر آمفالوس نشسته را با کمانی در دست می بینیم که از پرکاربردترین نمایه ها بر سکه های مهاجران یونانی در ایران است. این تیر و کمان را، که قریب ششصد بار بر پشت سکه های ظاهراً اشکانی ضرب شده، نمادی از آپولون خدای تیر و کمان به دست یونان و سمبلی از انرژی و پرتوی خورشید نیز شناخته اند. در این جا فرشته ی نیکه حلقه ی اتحاد و پیروزی را مستقیما بر فراز سر حاکم گرفته است. صاحب سکه گرچه نامی ندارد ولی بر پشت سکه اش القاب متعددی از قبیل دیکاایوز به معنای مجری قانون اپی فانونس که معنای آن را نمی دانیم، فیلوهلنوس یعنی تابع و دوست دار هلنیسم و فیلوپاتور به معنای پدر دوست حک شده است.


این سکه ی بدون نام را هم، سلوود و احتمالا در مکاتبه ای با صاحب تصویر در آن جهان، به فرهاد چهارم اشکانی نسبت داده است!!! احمقانه ترین قسمت نام گذاری بر اشخاص در سلسله های ساختگی برای دوران ایران باستان، همین قضیه ی شماره بخشی به نام آنان است که از همان زمان هخامنشیان و با شماره گذاری بر داریوش ها و اردشیرهای قلابی آغاز می شود و خود به ترین نشانه ی ناتوانی جاعلان در نام سازی برای سلاطین خیالی آن هاست. در این جا نمایه های پشت سکه فرشته ای را نمایش می دهد که به حاکم بر آمفالوس نشسته به جای حلقه ی اتحاد و پیروزی حلقه ی گلی روبان بسته تقدیم می کند. حاکم صاحب این سکه گرچه نامی ندارد ولی بر پشت سکه اش القاب متعددی از قبیل دیکاایون به معنای مجری قانون اپی فانونس که معنای آن را نمی دانیم، فیلوهلنوس یعنی تابع و دوست دار هلنیسم و یک لقب اختصاصی به صورت انرگیون یعنی صاحب انرژی و قدرت فراوان حک شده است.

به گمانم همین چند نمونه و آن ها که در نمایه های بعد عرضه می شود، برای اثبات یونانی بودن این سکه ها کفایت می کند. تعداد چنین سکه هایی که فرشته ی نیکه را به صورت های مختلف نمایش می دهد، به میزانی است که انتقال تمامی آن ها به این وبلاگ ممکن نیست، اما نگاهی به نقش برجسته های یونانی در ایران و حجاری های سلوکی در بین النهرین و رم، حضور همین فرشته ی نیکه و تعلق آن نقش برجسته ها به اندیشه ی هلنی را اثبات می کند.   

  

حالا نیکه را بر سر در تاق بستان ببینید با همان حلقه ی پیروزی و مودت و نیز شاخه گلی به نشانه ی دعوت به دوستی، و آن گاه که سایر نمونه های هویت یونانی را در حجاری های همین طاق بستان به شما عرضه کردم، به ریش آن دروغ پردازان جای خوش کرده در کرسی های ایران شناسی دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب بخندید که با خریداری و یا تحمیق روشن فکری موظف ایران، این نیکه را که هیچ سابقه ی حضور مثلاً در بناهای نیمه کاره ی تخت جمشید هم ندارد، یک حجاری در مجموعه ابنیه ی ساسانی معرفی کرده اند، که هیچ نشانه ای از آن ها جز از همین قبیل جعلیات نیافته ایم!!!


حالا به این تاق ارک کنستانتین در شهر رم دقت کنید و شباهت بی نظیر آن را با طاق بستان در حوالی کرمانشاه بسنجید، که چه گونه هر دو نمونه از معماری واحد بازیلیکایی بهره برده اند. تنها تفاوت آن ها در پرچم پیروزی است که فرشته ی رمی به جای حلقه ی پیروزی به دست دارد. چه گونه روشن فکران ما برای پذیرش داستان های تاریخی موجود حتی حوصله ی ورق زدن یک مرجع مغایر را برای آگاهی بیش تر از خود نشان نداده و این مسخ شدگی مطلق، چه منطقی جز وابستگی و یا لاقل شیفتگی بی تعقل داشته است؟!!



این تصویر را در چند یادداشت پیش هم دیده و تفسیرهای ساسانی فوق ابلهانه بر آن را خوانده اید که تمام نفرات بر زمین افتاده و ایستاده در این حجاری، به جز اسب سوار را، صورتی از امپراتوران رمی مغلوب شده به دست شاپور  معرفی می کند!!! اینک از این حضرات پیرو کنیسه که بر خود نام ایران شناس گذارده اند نپرسیم که این سلطان موهوم ساسانی، که در عین حال بزرگ ترین داعیه دار دین قلابی زردشتی نیز معرفی شده، چرا به عنوان شاهدی برای حضور در صحنه ی پیروزی خود، نه همانند سنت زردشتیان خیالی، از جمله داریوش در بیستون، که اهورامزدا را به گواهی گرفته، در این جا دست به دامان نیکه ی یونانیان شده و از آن خدای هلنی برای حضور شاهدانه دعوت کرده است؟! (صفویه۳ – ۹۵) 

 در این تحقیق تازه درباره ی اسناد به جای مانده از کلنی های مهاجران یونانی در ایران، که به عنوان بررسی بخشی از ادله ی اثباتی پوریم انجام می شود، توجه به مظاهر و متن سکه های این مهاجرین، که اینک سکه های اشکانی نام گذارده اند، اهمیت اساسی دارد؛ زیرا این سکه ها معرف سنت و سمبل های چنان جوامعي است که هنوز هم متابعت و عمل به آن ها، در روابط مردم شرق میانه، غریبه است و نه فقط نمونه و پیشینه ی تاریخی ندارد، بل اقتباس از آن نوعی ابراز نزدیکی به مناسبات و مدرنیته ی ماخوذ از غربیان شناخته می شود! بدون تردید گشودن این منظر نو برای دیدار از غمزه های پنهان نگه داشته شده ی تاریخ ایران، در عین بدایت و تازگی، می تواند سرفصل جدیدی در شناسایی نقاط کور و نحوه ی رخنه و رسوخ دیگران، در سنن مردم مسلمان شرق میانه شناخته شود.

در رسيدگي به تصاوير اين سكه ها، به نظر می رسد كه غالب آن ها را در مناسبت های مبارک و به سبب توسعه ی روابط دوستانه و بیش از همه پیوند های زناشویی ضرب کرده اند و تا آن جا که جست و جوی من فرصت ابراز نظر می دهد، در این سکه ها، علامتی از دشمنی و ستیز و یا کشیدن دشنه و شمشیر دیده نمی شود و به جز صورت حاکم و القاب و تاریخ گذاری و غیره، بیش تر به کدهای مقدس باورهای هلنی و تعارفات متصل به همبستگي و خير خواهي و دوستی و اتحاد آراسته است.


این سکه را، گرچه نامی بر آن حک نبوده است و القاب اپی فانونس که معنای آن هنوز آشکار نیست و فیلو هلنوس یعنی معتقد به هلنیسم، انرگتون یعنی نیرومند و دیکاایون به معنای مجری قانون را یدک می کشد؛ اما اشکانی اندیشان، برای تفریح خاطر ما، به يك پارتي بر پشت اسب، به نام بلاش اول اشکانی بخشیده اند! در روی سكه صورت حاکم و بر پشت آن، علاوه بر نوشته ها، زنی تاج به سر را مي بينيم، كه ديگر نه فرشته، بل ملکه ای است که دسته گلی را به صاحب سکه و در حقیقت شوی خویش هدیه می کند. در سکه های مهاجران یونانی، نمایه ی تقديم گل، به صورت های مختلف، از علائم عادی ابراز علاقه و احترام است، که فقط همین اواخر و به صورت تقلیدی و بی سابقه، به مراسم لایه ی معینی از روشن فکری و طبقات میانه حال مردم شرق میانه و مسلمین منتقل شده است. چنین فرهنگ و روشی برای ارائه ی ادب و علاقه، به خصوص در روابط میان زن و مرد، جز در سکه های این مهاجران یونانی، هیچ نشان و نمونه ای در مانده های کهن و یا باستان سراسر منطقه ی ما ندارد و انعکاس آن بر این سکه ها، کاملا و به روشنی از گونه ي دیگری از تشریفات و تظاهرات و لوازم معمول زندگی در بیرون از حوزه ی این منطقه، حکایت می کند.


این هم سکه ی بدون نام دیگری که باز هم کارشناسان تابع کنیسه و کلیسا، از سر لودگی، به فرهاد چهارم اشکانی واگذارده کرده اند! دو نکته ی بدیع در این سکه جلب توجه می کند: نخست این که علاوه بر القاب سکه ی بالا، بر انتهای زیرین پشت سكه، لقبی اختصاصی و نو، به صورت پان افزوده دارد، که به معنای جاویدان است. در این جا باز هم ملکه ی تاج به سر، در دستی شاخ مقدس و در دست دیگر حلقه گلی را به حاکم تقدیم می کند. نمایه ای که باز هم همین اواخر و با کپی کردن از رفتارهای غربی، به صورت های مختلف و به خصوص در مراسم تجلیل و تشویق این و آن، در شرق میانه باب شده است. اهداء و نصب حلقه های گل، گرچه به صورت های مشابه در تمام سرزمین های وفور گل و گیاه، از هندوستان تا کاراییب و سراسر  آمریکای جنوبی متداول است، اما انتقال آن به بیابان های ناشناخته ای که ظاهراً پارتیان و یا همان اشکانیان از آن برخاسته اند و چنان که خود ناشیانه می گویند، جز زندگی با کمان و بر پشت اسب را نمی شناخته اند، بسیار موجب شادمانی و نیز شناخت حد نادانی و جعل کاری مفسران غالبا یهودی موضوع اشکانیان می شود!


سلوود این سکه را نیز که جز القاب، نامی بر آن حک نیست، از کیسه ی مارگیری و تاریخ اشکانی سازی خود، به وردان اول داده است، که انصافا نامی چرند است! در ذیل این سکه نیز، لقب ویژه این حاکم را، علاوه بر القاب سکه ی بالا، به صورت پان ای پان و به معنای جاوید جاودان می خوانیم. در این جا نیز ملکه در حالی که در دستی شاخ مقدس هلني را به بغل گرفته، دسته گلی به حاکم و در واقع شوی خویش تقدیم می کند.


این سکه را هم، که بر پشت آن نام ارتابانوس را به زبان یونانی می خوانیم و کدی را به صورت حروف مجرد «ب، ر، ت»، درست در مقابل صورت ملکه دارد، اشکانیان سازان به اردوان سوم داده اند! در این جا نوع بسیار ابتکاری از تقدیم گل دیده می شود که به صورت دانه های به ریسمان کشیده ی گل درآورده اند. نه فقط تهیه و تدارک و تقدیم دسته گل هایی چنین متنوع هرگز در فرهنگ شرق میانه قرینه ندارد، بل موهای نیمه مجعد و پریشان ارتابانوس، با آن سربند معروف یونانی بر روی سکه نیز، تعلق مطلق چنین سکه هایی به فرهنگ یونانیان را تایید می کند. 


شناس نامه ی این سکه را هم، که برابر معمول جز القاب گوناگون، نامی بر آن حک نیست، سلوود برای موجود نامعلومی با نام ارد دوم صادر کرده است! در این جا نیز ملکه را می بینیم که به حالت احترام زانو زده، تک گلی را به شوی خویش، که به روی او آغوش گشوده، تقدیم می کند. درست در بالای تاج ملکه لقب بسیار کوتاه و اختصاصی دیگری برای حاکم ثبت است که دقیقاً خوانده نمی شود و سلوود نیز کار بررسی آن را مسکوت گذارده است.


به رعایت حوصله های مقرر و معمول، از شرح بر این سکه صرف نظر می کنم که تاثیری در بیان مطلب اصلی این یادداشت ها ندارد. تنها یادآور می شوم که ادای احترام، حتی در میان ملکه و حاکم، در این سکه های یونانی، که بر آن ها اشکانی نام گذارده اند، در این جا به صورت دست دادن جدیداً متداول شده در میان مردم شرق میانه در آمده است. پیداست که تظاهر به چنین رسوماتی در سراسر اسناد منطقه ی ما، جز در همین سکه های یونانی نظیر دیگری ندارد و از فرهنگی وارداتی حکایت می کند که بدون تردید به پارتیان ناشناس، با اوصافی که از آن ها آورده اند، تعلق ندارد. در انتهای ذیل سکه نیز، لقب مخصوص این حاکم به صورت کلمه آرته آمده، که به قرائنی، احتمالا به معنای راه گشا است، اما سلوود اشاره ای به آن نیاورده است.


این سکه ی بدون نام را هم، اشکانی بازان به موجود موهومی به نام ارد دوم داده اند! بر انتهای پشت سکه لقب اختصاصی حاکم به صورت شش حرف نه چندان واضح آمده، که تعیین معنا برای آن ها ممکن نیست. در این سکه، ملکه یکی از مشهورترین و شاخص ترین علائم ارتباط دوستانه در یونان باستان، که نشان سلامت و قدرت شناخته می شده، یعنی شاخه زیتونی را به حاکم پیش کش می کند، در حالی که در دست دیگر شاخ مقدس باور هلنی را در بغل دارد. فقط امثال رجبی، که با باز گویی افسانه هاي پارتي و ساساني گذران کرده و نان خورده اند، قادرند سکه هایی را، با این همه نشانه های یونانی، به صحرا گردان پارتی و در حالی ببخشند که از قماش او کسی نمی داند که پارت درکجای جهان است!!! 


این هم سکه ی بی نام دیگری که دروغ سازان اشکانی تراش، آن را به تیرداد نامی هبه کرده اند. در این جا نیز ملکه را می بینید که آن شاخ دست چپ در نمونه ی قبلی را با نیزه الهه ی یونانی عشق عوض کرده، با دست دیگر شاخه زیتونی به شوی خویش هدیه می کند. در انتهای ذیل پشت سکه، دو لقب انحصاری این حاکم، به صورت فیلوگامائیون و اوتوکراتور می بینیم که اولی عظمت طلب و دومی احتمالاً متکی به خود و یا خود کار معنا مي شود. احمقان سازنده ی امپراتوری قلابی اشکانیان، به جای رسیدگی به معنای القاب و واژگان یونانی آمده بر پشت این سکه ها، از آن که کشف معنای کامل این لغات، آبرویی برای آنان باقی نمی گذارد، با شیره مالی بر سر خویش و بر صورت تاریخ، چنين افسانه سروده اند که صحرا گردان پارتی، که با یونانیان و رومیان می جنگیده اند، در عين حال و بی این که حتی کوچک ترین اثری از هویت واقعی خویش بر سکه های شان بگذارند، برای اثبات حد فرهنگ متعالی خود، از نمودارهای اعتقادی و سنتی و زبان دشمنان خویش تقلید می کرده اند!!!


اینک به این نقش برجسته در سراب قندیل بیشابور نگاه کنید، که بی مایگانی، خودی و بیگانه، آن را نقشی مانده از روزگار ساسانی معرفی می کنند!!! آیا این تقدیم شاخه ی گل از سوی ملکه به شوی حاکم خویش، که در سکه های بالا به صورت های مختلف حک بود، چه اندازه با این حجاری شباهت دارد و از فرهنگي همآهنگ حكايت مي كند؟ چه گونه چنین کدهای یونانی در نقش برجسته ها را، که هرگز در نشانه های باستانی ایران مشابهی ندارد، از فرط تنگ دستی و نادانی، به ریش مجموعه ی دروغین دیگری با نام ساسانیان چسبانده اند؟!!


این هم تصویر روی جلد کتاب «اساطیر یونان» تا معلوم شود که آبشخور سنت رد و بدل کردن گل همان در ریشه های عمیق روابط متکی به هلنیسم است که بازتاب آن در این حجاری معبد دلف در آتن را به عنوان سمبلی بر جلد این کتاب قرار داده اند. (صفویه3 – 96)

بررسی فنی سکه های به اصطلاح اشکانی، که فصول کاملی درباره ی آن را در کتاب اشکانیان و نیز بخش اول ساسانیان، از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» عرضه کرده ام، کاری عظیم و درعین حال بسیار روشنگر و دل نشین است. مثلاً ما را به این نتیجه ی معین و مطمئن می رساند که سرپرست هر گروه از مهاجران یونانی، بسته به امکانات فنی و اقتصادی خود، با سکه هایی که از نظر ارزش داد و ستد، علامت خانوادگی حاکم و گرافیک اجرایی، به میزان زیادی با یکدیگر متفاوت اند، نیازمندی های داد و ستد محدود در حوزه ی خود را می گذرانده است. در این مورد می توان احتمال داد که یک ضراب خانه، برای چند کلنی سکه زده باشد و گواه این کار را می توان نبود نام هیچ ضراب خانه ای بر سکه های ظاهراً اشکانی را گواه گرفت که خود نشان می دهد گستره ی این حوزه های مهاجر نشین یونانی هرگز به میزان یک شهر که نامی معین بر آن نهاده باشند، رشد نکرده و به همین دلیل در همین اسناد قلابی موجود نام شهری معین برای هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان نیامده است! تفاوت های هنری و فنی و اجرایی در این سکه ها چندان زیاد است که گمان تولید آن از سوی یک مرکز سیاسی و نظارتی واحد را به خیال پردازی محض تبدیل می کند. پاسخ این سوال که آیا سکه های یک کلنی در کلنی های دیگر نیز ارزش داد و ستد داشته، مثبت است زیرا مجموعه ای از سکه های با نقوش و علائم محلی و تصاویر و ارزش های مختلف، در گنجینه ی واحدی یافت شده است.

نکته ی دیگری که پارتی خواندن این سکه ها را بسیار طرب انگیز می کند، ثبت نام ماه های کهن یونانی بر پشت اندکی از این سکه هاست. نام هایی که قبول انتقال تفننی آن به بیابان های پارت، نیازمند نبود سلامت و اختلال مداوا نشدنی در اندیشه ی پذیرنده ی آن است و گرچه همان استفاده ی پارتیان از سال شمار سلوکی به میزان کافی شوخ طبعانه شمرده می شود، اما کاربرد اسامی ماه های کهن یونانی، چون آپه لائیو و اودو نائیو و آرتمیسیو و دوسترو و اوپرورتائیو و غیره، بر پشت سکه های پارتی، این تئاتر امپراتوری اشکانی را تا حد یک کمدی کامل طرب انگیز کرده است. بدین ترتیب اجازه می خواهم چند پرده ی دیگر از مجموعه اسناد حضور کلنی های یونانیان مهاجر در ایران را، بر مبنای تصاویر سکه های آنان، بگشایم تا ورود به مبحث بعد آسان تر شده باشد.

علاوه بر فرشته ی نیکه، که پیش تر دیدیم حلقه ی مودت و پیروزی را در سکه های معروف به اشکانی به حاکم عرضه می کرد و یا فراز سر او نگه می داشت، در سکه های مهاجران یونانی در ایران، تقدیم حلقه به عنوان نشانه های پیوند میان زن و مرد، و در این سکه ها حاکم و ملکه نیز، بسیار مرسوم و متعدد است. آیا این همان حلقه ای نیست که اینک در اندازه ی انگشتان دست زنان و مردان و به عنوان علامت پیوند زناشویی کوچک کرده اند و آیا می دانید که رد و بدل کردن انگشتری در مراسم ازدواج نیز عمر بسیار کوتاهی دارد و عجیب است که در بقایای باستانی از نمونه های انگشتری، در شرق میانه، موردی به عنوان حلقه ی ازدواج نمی توان یافت و از آن هم عجیب تر این که نزدیک به تمامی انگشتری های به جای مانده در سراسر جهان اسلام مردانه است و در مورد ایران فقط از صفویه به این سو تاریخ ساخت و شناس نامه ی واقعی دارد!!!

 

«انگشتری هایی که تاکنون بررسی شد، همگی مربوط به انگشتان دست بودند و بیش ترشان مصارف زینتی و برخی نیز همانند انگشت شصت کمان داران و مهرها کارکردهای به خصوص داشته اند. نقش انگشتری های امروزی دیگر به هیچ وجه با نقش آن در قرون گذشته قابل مقایسه نیست. یک دیدگاه روشنگر در باب این مطلب توسط ژان شاردن جهان گرد فرانسوی در قرن ۱۷ میلادی ارائه شده است. او که خود یک جواهر شناس بود در مورد استفاده از جواهرات در ایران صفوی می گوید: اول این که دست کردن انگشتری مبین برخی اعتقادات مذهبی است، دوم عموما توسط مردان استفاده می شود، سوم به تعداد زیاد در هر دست وجود دارد و چهارم این که برخی انگشتری ها را به دست نمی کنند و بر گردن می آویزند و مردان اغلب به تعداد همسران شان انگشتر به دست دارند.» (ناصر د. خلیلی، انگشتری ها، ص ۱۲ ترجمه ی فارسی، در دست انتشار)

  

تا بدانیم که بر اساس یافته ها و بقایای موجود، تبادل و تقدیم حلقه، به صورت انگشتری، در مراسم زناشویی مسلمین، یک سمبل کوچک شده و برگرفته از روابط هلنی است که در دوران اخیر رواج داده اند و انعکاس باستانی آن را در این سکه های یونانی به خوبی شاهدیم.


بر این سکه نامی نیامده، اما اشکانی تراشان آن را سکه ای متعلق به گودرز دوم گفته اند که در برخی سکه ها و در یک نقش برجسته، در بیستون، این نام در اصل به صورت گوترزس آمده است. در این سکه نیز القاب چندی با حروف یونانی برای صاحب سکه ذکر شده که اپی فانونس و فیلوهلنوس در میان آن ها به آسانی قابل خواندن است. در این جا زنی حلقه ای را به علامت پیوند و همبستگی و آشتی به حاکم هدیه می کند. سکه در عین حال سال این پیوند را با علامت اختصاری Z N T که با 357 سلوکی و ۵۶ پس از میلاد برابر است، نشان داده و حتی نام ماه کهن آن را که پانه مو و به معنای ژوئن است، ثبت کرده است.


بر این سکه نیز نامی نیامده، اما اشکانی خواهان آن را سکه ای متعلق به بلاش پنجم گفته اند، نامی که در اصل به صورت ولوگاسس در برخی سکه ها آمده است. از میان ده ها سکه ی دیگر که تصویر اهدای حلقه ی مودت را برخود دارد، این یکی را برگزیده ام تا عرضه ی گواهی برای کیفیت های متنوع ضرب در کلنی های یونانی میسر شده باشد. ضرب این سکه و نیز گرافیک و طراحی آن بسیار کم مایه است، چنان که ارزش اقتصادی آن را نیز بسیار اندک و از یک سنت آمریکایی کم تر است. در این جا نیز به علامت مودت، ملکه حلقه ای به روبان بسته را به حاکم تقدیم می کند. بر سکه نوشته ی معینی ضبط نیست جز تاریخ سال که به صورت دو حرف «گ ، ف» آمده که با ۵۰۴ سلوکی و ۱۹۲ پس از میلاد برابر است و نیز لغت پری تیو یونانی که به معنای ژانویه است.


بی سبب ندیدم که به این دو نقش نیز که بر کم بها ترین سکه های مهاجران یونانی در ایران آمده، توجه دهم که در نقش سمت چپ حلقه به وسیله ی پرنده ای حمل می شود که بلافاصله مرا به یاد انتخاب فال حافظ با منقار پرندگان در معابر عمومی می اندازد و آن دیگری نقش صورتی است با کلاه اسکندری و یا فرنگی، که اختمالا سرداران اشکانی و یا پارتی هنگام تاخت و تاز با اسب، برای حفاظت از آفتاب، بر سر می گذارده اند!!!

 

این یکی از چند تابلوی سنگی است که در نقش رستم و نقش رجب، اتحاد دو سرکرده را از طریق تبادل حلقه نشان می دهد. ذره ای اختلاف میان مفهوم این حلقه دادن و حلقه ستاندن های مردانه، با آن چه در پشت سکه های یونانی میان ملکه و حاکم می گذشت، وجود ندارد. در این جا نیز دو حاکم پس از مغلوب کردن دشمنان، که از چند و چون آن به علت نداشتن توضیح مکتوب به کلی بی خبریم، با این عمل نمادین، با یکدیگر متحد می شوند. اگر امروز ما نمی توانیم شرح کاملی بر این نگاره بگذاریم، بدون تردید مردم زمانه ی این دو حاکم محلی، به سبب محدودیت جغرافیایی مکان رخ داد حوادث، با نگاهی به آن، از تمام ماجرا و از جمله اسامی این سرکردگان و آن شکست خوردگان مانده در زیر پای اسب ها، خبردار می شده اند. اما آن شروحی که هینتس و روح ایرانی او درباره ی ارتباط این نقش برجسته با اردشیر و اهورامزدا، که در این جا چماقی هم به دست دارد، در آغاز زمان ساسانیان نوشته اند، از مباحث معقول فاصله می گیرد و قابلیت اعتنا ندارد. (صفویه3 – 97)

خلاف سکه ها، که بیش تر به نمایش روابط و مناسبات مطلوب و القاب و تاریخ گذاری و صورت برداری از چهره ی حاکم و ملکه پرداخته است، نقش برجسته های یونانی، به بیان تصویری حوادثی در درون مناسبات مهاجران یونانی اشاره دارد که انتقال آن بر سکه ها، به علت محدودیت فضا ممکن نبوده است. این نقش برجسته ها، یا عکس یادگاری و جمعی یک گروه از مردان صاحب مقام تازه به دوران رسیده در کلنی های یونانی است، که کسب موقعیت خود را منقوش کرده اند، یا صحنه ای از رد و بدل حلقه اتحاد میان دو حاکم و یا نمایشی از ستیزه است که میان دو و یا چند سوار می گذرد.


این نمونه ای از عکس دسته جمعی یک صاحب منصب است که با تمام ابواب جمعی خود، بر صخره چسبیده اند، بی این که هیچ کدام قابل شناسایی تاریخی باشند. کلامی در باب این نفرات، بر سنگ نقر نیست و اشاره ای که بتوان زمان این حجاری را از آن بیرون کشید، پیدا نمی کنیم. بدون شک اگر صاحبان این صورت ها ذره ای دغدغه ی ناشناخته ماندن داشتند، همانند داریوش و خشایارشا، نه فقط با قید سوگند، اعلام حضور کتبی خود را بر هر در و دیوار می آویختند، بل طوماری از کارهایی را که احتمالاً انجام ناممکن آن را در خیال می پرورانیدند، با هزار رنگ و لعاب نادرست و سفیهانه، با حرف و نقش، به مردم زمان خود و آیندگان تذکر می دادند. اما دنیای این چهره های سنگی در نقش رستم، تا پیچ کوه در کمرکش بعد گسترش بیش تری نداشت و در آن محدوده نیز نیازی به اعلام نام و مقام خویش نمی دیدند، زیرا حاکم یک کلنی کوچک مهاجر، که هر روز انتظار و امید بازگشت به سرزمین اجدادی خود را می کشید، در غم شناخت و ناشناختگی در اقلیم غریبه ای نبود، که اندک دل بستگی به آن احساس نمی کرد! 

مختصر نگاه هنر شناسانه به سنگ نگاره های مهاجران یونانی، که حقه بازانه ساسانی نامیده اند، و تطبیق و تلفیق آن با حقارت سکه های کم ارزشی که داشتند، تدارکات مختصر و موقت و ناپایدار آنان در تمام عرصه های اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی را نشان خواهد داد. این مردم که حجاری و پیکر تراشی هنر اول و سنتی آن ها شناخته می شد، در فقدان آن مرمرهای معروف جزایر مدیترانه و ایتالیا و محدودیت عددی هنرمندان و صنعتگران و در ناگزیری کار بر صخره های خارا، با همین نقوش نه چندان هنرمندانه، آتش بازگشت به امکانات بومی خود را فرو می نشاندند، چنان که مقایسه ی سکه های شان با مسکوکات ضرب شده در آتن، پیش از فروپاشی، قابل مقایسه نیست. می خواستم برای تفریح خاطر زمانه شروحی را بیاورم، که یهودیان جاعلی از قماش هینتس، شاید هم با بهره گیری از جفر و جادو، بر نگاره این چهره های خاموش و ناشناس، تا حد اعلام برادر خواندگی این یکی با آن دیگری و یا نسب شناسی و مقام و موقع تک تک آن ها، تشخیص داده اند؛ اما مناسب دیدم که هرچه زودتر به مباحث نهایی این یادداشت ها نزدیک تر شوم.


با این همه و در ادامه ی اثبات تعلق این نقش برجسته ها، به کلنی های مهاجر یونانی، می خواهم که بر حجاری بالا در نقش رجب، تمرکز بیش تری کنید که سرکرده ی دیگری است با ابواب جمعی خویش، که شرح کوتاهی، احتمالاً شامل اسامی حاضران در صحنه، بر بالای سمت راست صخره، جایی که با فلش به آن اشاره کرده ام، بر خود داشته است. این عکس آشکار می کند که کتیبه ی کوچک ضمیمه این حجاری را تراشیده اند و در یکی از قسمت های کتاب ساسانیان، از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، با ادله ی کافی اثبات کرده ام که تراشیدن متن این کتیبه ی کوچک، اخیراً انجام شده است. تردید ندارم که سطور حذف شده ، نشانه ای از اصلیت یونانی این صورت های سنگی را بر خود داشته است و از آن که باز هم با چنین حک ها و دست بردگی ها، با وسعتی بیش تر، در این صحنه های سنگی رو به روییم، که شرحی از آن را در زیر می آورم، پس چنين به نظر می رسد که جاعلین یهود، زير نام ایران شناس، در برخورد با مظاهر واضح و غير قابل انكار یونانی بودن این نقش برجسته ها، آن را بی رحمانه محو كرده اند و از این که دو نقش برجسته ی دیگر، در ایذه و در بیستون نیز، همانند اين نگاره ي نقش رجب، استثنائاً معرفی نامه کوتاهی در حد ذكر نام به همراه دارند، شاید هم بتوان احتمال داد که این ویژگی از آن است که صاحبان این تصاویر، وارد شوندگانی، میهمان و شاید هم ناظر، از کلنی های دیگر و برای ساکنان محلی ناشناس بوده اند.


این تصویر دیگری است از صحنه ی جدال، ثبت شده بر صخره های نقش رستم. نگاهی به پهنای پانل سنگی و قاب بزرگ تر از نقش کنونی آن بیندازید، تا با تراش وسیعی که آشکارا حجاری قسمت چپ صحنه را حذف کرده است، آشنا شويد. این پاك تراشي دقیق و پر وسواس، که هویت مشخصی را از صحنه برداشته، گمان تصادفی بودن این آسیب را برطرف می کند و نشان می دهد که نیمی از صحنه را عمداً و با دقت تمام از سنگ پاک کرده اند. احتمال اين كه اين تابلوي سنگي از آغاز نيمه تراش مانده باشد، از نظر فني ممكن نيست، زيرا كه فضاي نيمه ي بدون حجاري، موقعيت اصلي و طبيعي سنگ را ندارد و بیرون کشیدن یک نقش همرو با نقش برجسته ی کنونی دیگر ممکن نیست. اینک چه کسی می داند که بر قسمت پاک تراش سمت چپ این صحنه نقش چه کس یا چه نشانه هایی حک بوده است؟!!


در این عکس، صحنه ی حذف شده ی وسیع تری دیده می شود. درست فراز نقش دو سوار در حال ستیز، بقایای چهار چوب و نگاره ای نيمه تراش دیده می شود. اين حك سر دستي و ناشيانه، كه هنوز رد روشنی از قاب و نيز سايه اي از يك حاكم سوار بر اسب را بر خود نگه داشته، که برابر معمول زینت های تاج مانند او از کادر تصویر بیرون زده است، به خصوص گودی مستطیل فلش خورده ای، که به علت برجستگی زیاد نقش، ناگزیر برای حذف کامل آن، در سنگ به وجود آورده اند، عمدی بودن حذف نقوش چندی را اثبات می کند. در این جا دیگر تراش و تسطیح کامل سنگ ممکن نبوده است که رسوایی آشکاری به بار می آورد، بنا بر این کوشیده اند که برداشتن نقش را به شیوه ای انجام دهند که با الگوی سنگ های مجاور تناقض و تفاوت زیادی نشان ندهد. اينك چه کسی باید و می تواند علت برداشتن این نقش را توضیح دهد؟


تخریب در این مجموعه نقوش بیشابور، بسیار بی خردانه اما هدفمند انجام شده است. نواری سراسری را از میان تصاویر سنگی فراوانی برداشته اند، که عکس بالا فقط اندکی از آن را نشان می دهد. به گمانم، مجموعه حجاری های فوق احساساتی بيشابور، كه مفصل ترين نقوش مانده از حضور مهاجران يوناني در ايران است، به دلايلي كه به زمان خويش باز خواهم گفت، يادگاري از بازگشت و کوچ دوباره ي آنان به يونان است. هنوز کسی سوالي نداده است که این آسیب ناودانی شکل طولانی در میان این همه نقش برجسته، چه گونه و تحت تاثیر چه عاملی به وجود آمده است و تنها احمقان فاقد عقلی این تراشیدگی در سنگ را، ناشی از گذر آب در جویی کوچک از میان حجاری هایی شناخته اند، که در ارتفاع قرار دارد!!! جوی کوچکی که ظاهراً قوس دار حرکت می کرده و سرازیر و سر بالا می رفته است!!! ما می توانیم این حک شدگی را ناشی از گذر آب بدانیم، به شرط این که صخره را اندکی بگردانیم و نقوش آن را رو به آسمان قرار دهیم تا احتمالاً پس از چند قرن، آب روان در میان سنگ، چنین آسیبی پدید آورد. این گونه ساده گیری و سکوت درباره ی این تراشیدگی طویل در نقوش بیشابور از آن است که نگه دارندگان اين جام بد ساخت هستي ایران باستان، نیک می دانند که تاریخ سر هم بندی شده و خنده دار و ساخت یهودشان، به ضربه ی حتی کوچک ترین سوال، درهم خواهد شکست. مسلم اين که هیچ آب و آتش و باد و زلزله ای قادر به ایجاد این آسیب غير طبيعي و عجيب نبوده است، كه دقت در اجزاء آن بسیار هشدار دهنده و روشنگر است.


آسیب در اين قسمت حجاري را به گونه اي ترتيب داده اند كه ديگر معلوم نيست صاحبان اين لباس هاي پرچين يوناني، چه صورت هایی داشته اند؟!


چنان که در این تصویر تمام سوارکاران ناگهان غیب شده و اسب های  تنگ هم ایستاده ی آن ها بر جایند، كه هيچ سواري را حمل نمي كنند!!! آیا سواران چه پوشیده و چه نوع کلاهی بر سر داشته اند؟!!


در اين جا نه فقط آن نوار سراسري تخريب، نقوش بالاتنه ی نفراتي را به كلي حذف كرده، بل از آن كه پهناي اندك نوار قادر نبوده است صورت هاي بالاتر را نيز محو كند، با دقت تمام، سه چهره ی ايستاده در فراز سمت راست پانل را عامدانه خرد كرده اند. زيرا به هيچ وجه يك عامل طبيعي قادر نيست چنين حساب شده و گزینشی، به سنگ نگاره اي لطمه وارد کند.

  

اگر عکس ماقبل را اندکی بزرگ کنیم، نه فقط عمدی بودن شکستگی صورت ها در ردیف بالا آشکار تر می شود، بل با نحوه ی ایجاد صدمه ای چنین طولانی و دقیق، در حجاری های بیشابور نیز آشنا می شویم، که سوزاندن سنگ با ماده ی اسیدی و خورنده ای بسیار قوی است که موجب تخلخل ناشی از جوشیدن در بقایای سنگ شده است. مطلبی که با نمونه ی دیگر آن، در حجاری تازه تدارک شده از صورت کرتیر و به اصطلاح کتیبه ی او در نقش رجب نیز آشناییم و پیش تر شرح آن را در کتاب ساسانیان از مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران آورده ام. با این همه و علی رغم چنین خراب کاری های عمدی، هویت یونانی این نقش برجسته ها چندان قدرتمند و آشکار است که پی بردن به آن، بسیار ساده است. (صفویه۳ – ۹۸) 

اینک به سومین گروه از مجموعه نقش برجسته های مهاجران یونانی، یعنی نقوش حاوی زور آزمایی و نیزه بازی ورود کنم که تولید کنندگان دروغ در تاریخ ایران، از آن که سلسله ی ساسانی به قدر جل الاغی مانده های باستانی ندارد، با بی شرمی تمام، این نقش برجسته های متعلق به مهاجران یونانی را، به امپراتوری بی نشان ساسانی چسبانده اند، چنان که سکه های همین مهاجران را به سود امپراتوری بی نشان دیگری با نام اشکانیان مصادره کرده اند!!! سکه هایی که گرچه در یک نگاه کوتاه، وسعت تعلق آن ها به فرهنگ و خط و باورهای یونانی، برای هر نو علاقه مندی به مباحث جدید مسلّم می شود، اما در عوض و به اصطلاح، اساتیدی داریم که بی محابا وارد کوچه ی علی چپ می شوند و فرق خود را در برخورد با دیوار این بن بست می شکافانند.

 

«از دوره ی بلند اشکانی جز چند نوشته ی واقعا نحیف به خط ی آرامی و یونانی، چیزی بر جای نمانده است. این نوشته ها بیش تر از نسا و به صورت سفال نوشته هستند که اغلب به تحویل شراب مربوط اند.... هنگامی که یادگارهای مکتوب قومی، برای هر قرن از ۴۷۰ سال فرمان روایی آن ها، حدود یک سطر آشفته و مبهم باشد که به زحمت می توان خواند و تفسیر و تعبیر کرد، برداشتی هم از زبان آن قوم نمی توان داشت. فاضلان، زبان اشکانیان پارتی را آمیخته ای از زبان های سکایی و مادی دانسته اند و بر مشکلات ما افزوده اند، زیرا که ما از این دو زبان چیزی نمی دانیم که بتوانیم برداشتی از آمیخته ی آن ها داشته باشیم» (پرویز رجبی، هزاره های گم شده، جلد چهارم، ص ۲۲۲)


من این بحث تفریحی بسیار خلاصه راجع به فرهنگ مثلا اشکانی را، برای رفع ملال از خواندن این مباحث سنگین، از آن روی گشودم که از ناآگاهی مسخره وار به اصطلاح کارشناسان تاریخ ایران و میزان بی پروایی آن ها در فریب دادن فرهنگ و تاریخ ملتی را به دست آورید و تکلیف را با آن ها یکسره کنید.


این ها قطعاتی از یک خمره ی شکسته با خط خطی های کودکانه و جاعلانه ی غیر قابل خواندنی است که به عنوان سند وجود خط پهلوی اشکانی ارائه می دهند و به اعتراف رجبی، با محاسبه همین نمونه ها هم، حجم میراث مکتوب اشکانیان در هر قرن، فقط یک سطر می شود. ایران شناسان بزرگ، در حالی که اذعان می کنند این کج نویسی ها قابل خواندن نیست، تشخیص داده اند که بر این سفال ها رسید مقداری شراب ثبت است!!! از طریق این نوشته ها، در عین حال با روش داد و ستد در دوران اشکانیان آشنا می شویم که دریافت کننده ی شراب، رسید آن را بر قطعه خمره شکسته ای می نوشته و پس می فرستاده است. برای مورخ، که میل به شوخی دارد، گره کار در این است که فروشنده، چنین رسیدهای بی امضا و مهری را چه گونه می پذیرفته و کجا بایگانی می کرده است؟ بدین ترتیب منطقی است به دنبال قطعه سفال دیگری بگردیم که فروشنده ای عصبانی در عهد اشکانیان، بر انتهای رسید خریدار، با همان خط مشهور پهلوی اشکانی، که نمونه ی غیر قابل خواندن آن را در تصویر بالا می بینید، اضافه کرده و پس فرستاده باشد که: «احمق بی شعور، روی خمره شکسته هم جای رسید نوشتن است، حالا آن را کجا نگه دارم که دوباره نشکند. وانگهی چرا رسیدت را امضا نکرده ای»؟!!! 

اما هنوز این تمام ماجرا نیست، زیرا همان رجبی که سفال نوشته های غیر قابل خواندن و در حد سطری در هر قرن را، به عنوان سند حیات خط و فرهنگ اشکانی می پذیرد، نوشته های واضح و با معنا و قابل خواندن یونانی، بر سکه ها و کتیبه های سنگی مفصلی، نسبت داده شده به همین اصطلاحاً اشکانیان و عمدتاً در خوزستان را، به هیچ می شمارد و در این باره قضاوتی دارد که تا پایان جهان به عنوان یادگاری از جبهه گیری جاهلانه باقی خواهد ماند.

 

«برخی خواسته اند با تکیه بر نوشته های یونانی بر جای مانده، رواج زبان یونانی در دوره ی اشکانی را به اثبات رسانند، اما چنین کوششی همان اندازه بی هوده است که بخواهیم از رواج زبان عربی در دوره های بنی امیه و بنی عباس سخنی به میان آوریم» (پرویز رجبی، هزاره های گم شده، جلد چهارم، ص ۲۲۳)


بدین ترتیب و از مسیر همین پاسخ ها معلوم می شود که در یک سوی این مباحث، متعصبانی وحشت زده از پایان گرفتن دوران دکان داری تاریخ نشسته اند، چنان که راهی برای درک معنای اظهار فضل و مقایسه ی فوق نمی یابیم و لاجرم قبول می کنیم که این تحقیقات جدید اختیار و ارزش کلام را از دست و ذهن بسیاری بیرون کشیده و ناگزیر یا با نمونه ی بالا هذیان می بافند و یا بنا بر سابقه، در مراکز بسیار مقرب و محترمی، که خاص گفت و گو طراحی شده، به شکل گروهی، فحاشی می کنند!!! فرهنگ جهان باید در اندیشه ی نام گذاری جدیدی برای این ظاهرا محققانی باشد که سکه هایی تمام عیار به زبان و خط یونانی را مردود می شمارند و قطعه سفال های بی هویت و غیر قابل خواندنی را حجت تصورات مضحک خویش می گیرند!!!


باری ماجرای نقش برجسته های یونانی در ایران، با مضمون ستیزه، از نمونه ی بالا آغاز می شود، که سه صحنه در یک پانل بزرگ در فیروز آباد فارس است. جاعل بزرگ، پروفسور والتر هینتس، بر این سه تابلوی به هم پیوسته، که تصویر بالا بخشی از آن است، شرحی نوشته که خواندن آن به عنوان یکی از جذاب ترین خوش مزگی ها درباره تاریخ ایران، از ملاحت و شیرین زبانی خاصی بهره برده است.


«نگاره ی فیروز آباد که هجده متر درازا و حدود چهار متر پهنا دارد، یکی از لحظه های مهم تاریخ را جاودانه کرده است. یعنی پیروزی اردشیر اول ساسانی بر پارتیان در تاریخ ۲۸ آوریل سال ۲۲۴ میلادی در سرزمین هرمزدگان. این پیروزی فرمان روایی بیش از چهارصد ساله ی ساسانیان بر ایران را بنیان نهاد. این روی داد بزرگ در سه نبرد تن به تن تصویر شده است. در مجلس اول، کاملا در سمت راست، اردشیر اول با نیزه ی خود، اردوان آخرین فرمان روای اشکانی را از زین اسب بر می کند. در مجلس میانی، شاپور پسر و جانشین اردشیر، وزیر اردوان دارا بنداد را از زین جدا می کند. در مجلس سوم در سمت چپ، ندیم اردشیر در حال خفه ردن یک دلاور اشکانی است که از اسب پایین کشیده شده است.» (هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۱۶۲)


چاره ای نداریم جز این که یکی از اسلاف هینتس را، در سمت وقایع نگار این نبرد شناسایی کنیم که یادداشتی در باب روز و سال و ماه و ساعت این جنگ تعیین کننده، برای یکی از اخلاف خود، که یقین داشته ایران شناس خواهد شد، باقی گذارده و چنان که نام سران سپاه دو طرف را نیز در دفتر روز نگار جنگ ثبت کرده و هویت اصلی تک تک این تصاویر سنگی خاموش و عاقبت کارشان را شرح داده است!!! از آغاز تشکیل کنیسه تاکنون، کسی به میزان آن خاخام هایی که مامور تاریخ نگاری برای ایرانیان بوده اند، تفریح و لودگی واقعی نکرده است!!!


این هم یک صحنه ی ستیز و زور آزمایی دیگر که بر صخره های نقش رستم حک است. در این جا نیز دو نیزه باز با هم دست و پنجه نرم می کنند و یکی از آن ها در حال سرنگونی از اسب است. در این نقش برجسته نیز هیچ توضیح معینی ثبت نیست و در جایی نام و اشاره ای به آغاز و پایان و علت و اشخاص این نبرد نمی خوانیم. اما مناسب می بینم که برای سنجش تبحر ایران شناسانی از قبیل هینتس و عکس برگردان های ایرانی او، که روح هینتس را در خود کپی کرده اند، بد نیست شرحی را بخوانید که هینتس درباره ی این تابلوی مطلقا گنگ، مکتوب کرده است.


«نگاره ی سوار فیروز آیاد آغاز کار و نگاره ی سوار نقش رستم پایان قدرت قبیله ای است که به فرمان روایی ساسانی در سه نسل دو بیدخش داده است. ظاهرا نشان غنچه ی پدر بزرگ در نگاره ی هرمز دوم از این روی بر کلاه خود نوه اش، افزوده شده، تا برای همه ی بینندگان نگاره روشن شود که کسی که به وسیله ی شاه کشته شده، دشمنی خودی بوده است: بیدخش پاپک، نوه ی بیدخش اردشیر.» (هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۷۶)


روشن شدید؟!! این متن که می تواند در پرونده ی پزشکی هر جنون گرفته ای به عنوان سند ابتلای حتمی به دیوانگی ثبت و نگهداری شود، بخشی از تاریخ ساسانیان ایران است، که ایران شناسان مامور کنیسه برای ما فراهم کرده اند و بیماران دیگری در این سو، آن را اساس شناخت هویت و هستی خود و اسباب تفاخر به دیگران قرار داده اند!!!


از این گونه نقش برجسته ها، که جریان یک زور آزمایی را در میدان نمایش می دهد، نمونه های دیگری نیز، چون تصویر بالا، در تابلوهای سنگی نقش رستم باقی دارد. از شرح و تفسیری که بر این تصویر نوشته اند، به رعایت مختصر کردن موضوع در می گذرم، چرا که قصد من جلب توجه به آلات ستیزه در این نقش برجسته هاست. هرکس که یک فیلم شوالیه بازی قرون قدیم در یونان و روم را دیده باشد، به خوبی می داند که این نیزه های چوبی بلند، در زمره کلاسیک ترین وسائل زورآزمایی و ابراز مهارت، و نه جنگ، در محیط های ورزشی قدیم اروپا بوده و به دست آوردن برتری بر دیگر مدعیان، در کاربرد دشوار این نیزه های چوبی نه چندان سنگین، که توان کشتن ندارد و غالباً در اثر ضربه ای می شکند، به قصد سرنگون کردن حریف از اسب، شرط نخست انتخاب شدن به مقام شوالیه بوده است.


نگاهی به این حکاکی قلم سیاه مانده از قرون وسطی بیندازید و به جمعیتی توجه کنید که مودب و منظم، شاهد زور آزمایی این دو شوالیه در میدان ورزش شهراند. الگوی معماری در پس زمینه ی تصویر یونانی بودن محیط را اثبات می کند. در واقع این نیزه بازی به سبک شوالیه ها، از معمول و مورد پسند ترین سرگرمی های نیمه اشرافی از عهد باستان تا همین اواخر در حوزه هایی از اروپا و به خصوص یونان بوده است. آیا چه قدر شباهت میان این سیاه قلم، با آن نقش برجسته های سنگی جتوب ایران می بینید که به ساسانیان بخشیده اند؟!! اگر قرار است این نقوش و تصاویر را، انعکاسی از نحوه و لوازم جنگ در زمان ساسانیان بدانیم، پس نخست باید پوست از سر فردوسی برداریم و شاه نامه اش را به آب جاری جوی بسپاریم، که بی توجه به این الگوها، در کف رستم و زال، شمشیر و سپر و گرز قرار داده و در باب نیزه های چوبی بلند شوالیه ها بیتی ندارد، که ظاهراً استفاده از آن در جنگ های زمان ساسانیان، به عنوان تنها اسلحه باب بوده است و دیگر این که بپرسیم این اردشیر اولین شاه ساسانی و اردوان آخرین شاه اشکانی که شرح نخستین نقش برجسته ی این یادداشت را، به آن دو منسوب کرده اند، جنگ با نیزه های یونانی را در کجا و از که آموخته بوده اند؟!!! بدین ترتیب شایسته است تا خود را از شر افسانه بافان یهود آزاد و قبول کنیم که یونانیان مهاجر به ایران، برای یاد آوری یک سنت و سرگرمی باستانی خود، صحنه هایی از زور آزمایی و شوالیه بازی های انجام داده را، بر صخره های جنوب ایران به یادگار گذارده اند. (صفویه۳ – ۹۹) 

وفور علائم حضور یونانیان مهاجر در ایران، به حدی است که به هر سو نگاه می کنم، جز مانده های آنان، چیز دیگری را به جای نمی بینم و چون از زمان خشایارشا، تا ظهور اسلام، نشان از هیچ مرکز تجمع دیگری در ایران، جز همین آثار یونانی نمی یابیم، پس برای رفع تردید و سرگردانی می توان مدعی شد که هر عارضه ای بر سنگ و خاک به صورت نقش برجسته و ساختمان و هر تولید عاج و شیشه و سفال و هر سکه ی غیر جاعلانه ی پیدا شده، در این فاصله، هویتی جز یونانی ندارد. شگفت این که در بقایای بازمانده از یونانیان هجرت کرده به ایران، همه جا آثار تمدن مردمی دیده می شود که گرچه از توانایی های تاریخی و بومی خود محروم مانده اند، اما می کوشند با امکانات اندک مهاجرت، لااقل حضور فرهنگی و باورها و مراسم سنتی خود را، در سکه ها و نقش برجسته های سنگی، ادامه دهند، به نمایش گذارند و بشناسانند.  


این شاهکار پیکر تراشی، با نام سرنوشت، که بر مبنای تجسم یک میتولوژی یونانی، از قطعه مرمر یکپارچه ای بیرون کشیده اند، یکی از ده ها و صدها اثر بی بدیل و کار دست هنرمندان پیکرتراش یونان است که نسبتا از آسیب حوادث زمانه مصون مانده و به دوران ما رسیده است. تجسم صورت پر تمسخر مرگ، که به صورت مار، علی رغم تلاش پیر و جوان، نیش خود را با لذتی قابل دیدار و آشکار، به پیکر پر نیروی فرزند آدمی فرو می برد، این شاه کار ممتاز را، به تنهایی برای بیان میزان برجستگی و ارزش هنر نزد یونانیان باستان کافی نشان می دهد. این یونانیان که در مهاجرت، پیکر تراشان نخبه ی میهن را به همراه نداشته و مرمر و ابزار و وسایل مورد نیاز را در اطراف خویش نمی یافته اند، ناگزیر برای حفظ و نمایش سنت پیکر تراشی خود، در همان اندازه ی نقش برجسته هایی قناعت کرده اند، که اینک بر صخره های خارایی در نقاطی از ایران محفوظ مانده است.


مهارت در نیزه بازی چوبین، که در اروپا مدرک برتری و توانایی و کسب عنوان شوالیه بود، از آن که در نهایت سرعت و قدرت و سبعیت، به قصد بر زمین انداختن سوار مقابل انجام می شد، چنان که بقایا و بازمانده های آن دوران، در موزه های سراسر اروپا، باز می گوید، از نظر فنی و تدارکاتی، نیازمند مقدماتی مطمئن بود. آن ها از سمت جلو، پیکر و صورت خود و مرکب شان را با لباس و کلاه و ماسکی از ورقه های شکل داده شده ی فولاد می پوشاندند، تا صورت سوار و اسب در برابر ضربه ی نیزه ی چوبی و تراشه های ناشی از خرد شدن احتمالی آن محفوظ بماند و نیز سنگینی آهن مانع سقوط آسان آنان از اسب شود. هنوز هم تعداد این زره و البسه فولادی مخصوص شوالیه ها، در اروپا چندان فراوان است که نه فقط در موزه ها، بل در هر سالن عتیقه فروشی هم، یکی دو نمونه ی آن ها پیدا می شود. ظاهرا داوطلبانی، چنان که رسامی و نقوشی نشان می دهد، گاه به علت اعتماد به خویش و ابراز شجاعت ویژه و یا پرهیز از هزینه های گزاف، بدون این گونه پوشش ها هم وارد میدان مبارزه می شده اند.


این موزه دار آتن، یک نمونه از کلاه های محافظ صورت سوار را نشان می دهد که با قوس های حساب شده ی خود حد اکثر توان مقاومت در برابر ضربه را دارد. رعایت حفاظت از چشم ها در برابر آسیب مستقیم و یا تراشه ی پران نیزه ی چوبی، پنجره ی دید سوار رزمنده را تا اندازه ی شکافی باریک، تنگ کرده است.

                                   


این ها انواع دیگری از کلاه نیزه بازان است، که یکی از آن ها ظاهراً از طلا و کاملاً اشرافی است. چنین نمودارهای وسائل نظامی، که هرگز در مشرق زمین مشابه نداشته است، نشان می دهد که فرهنگ مبارزه و جنگ، در نزد هر قوم و ملتی، در دوران باستان، هویت و نحوه ی مخصوص خود را داشته، چنان که مقابله و دفاع در شرق دور، با نیروی درون، تربیت اراده، آماده کردن ذهن و تمرکز و سرعت و بدون هیچ اسب و زره و کلاه، با ضربه های حساب شده ی دست و پا انجام می شود، که امروز مجموعه ای از این شیوه های رویارویی شرقی را، علوم و یا ورزش های رزمی نام گذارده اند.


این نمایی از یک سوار هلنی با همان نیزه های مخصوص چوبین، در تاق بستان کرمانشاه است. مو به مو با سیاه قلم یونانی سوار در رسامی زیر منطبق است. در این نقش برجسته نیز سوار و اسب را از قسمت جلو، با محافظ هایی در حد امکانات مهاجرت، تجهیز کرده اند که به جای زره سنگین فولادین، بافته ای فلزی بر تن دارد و به تبعیت از تجربه و سنت اجداد و سرزمین خویش، کوشیده است تا چشمان خود را از ضربه دور نگهدارد.


اگر مقایسه ی این رسامی سیاه قلم یونانی، که صد ها نظیر دیگر دارد، با آن نقش برجسته ی تاق بستان کرمانشاه، معلوم نمی کند که این دو سوار از یک اقلیم و قوم اند، پس به بزرگ نمایی قسمتی از همان حجاری نیز دقت کنید.


این شوالیه برخاسته از میان مهاجران مدعی، که کوشیده است با کم ترین امکانات، خود را با نیاز ها و آرایه های سنت مبارزه ی هلنی بپوشاند و مجهز کند، پاسخ کسانی را می دهد و مانند تفی بر صورت آن ها می نشیند که او را یکی از سلاطین و تاق بستان را بنایی ساسانی معرفی کرده اند. تاق بستانی که بر سر در ارک آن نقش فرشته ی نیکه حک است، از معماری مخصوص رومی و یونانی تبعیت کرده و در گوشه ای از آن شوالیه ای نقش است که با تمام لوازم مخصوص، عازم میدان نبردی برای کسب عنوان و احتمالاً به دست آوردن موقعیت و مقام سیاسی است!!!!  آیا باستان شناسی و باستان شناسان جهان، پس از این همه جست و جوی فضولانه و توطئه آمیز و خراب کارانه، در مراکز و سایت های باستانی ایران، نه این که نمونه ای از آن کلاه های رزم آزمایی شوالیه ها و نه شمشیر و سپر و لباس فولادین، بل یک کارد میوه خوری ساسانی و یا اشکانی یافته اند که درباره ی جنگ های دویست ساله میان ایران و روم لاف های احمقانه می زنند و گزافه های گوناگون می گویند و می نویسند؟!!!  (صفویه۳ – ۱۰۰) 

کوشش جاری برای اثبات یونانی بودن مانده هایی که ایران شناسان ابله و مامور و مزدور کنیسه و کلیسا، قسمتی را به نام پارتیان و بخشی دیگر را به نام ساسانیان جا و جار زده اند، از آن است که بدانیم کسانی با سعی فراوان و با قصد پنهان نگه داشتن قتل عام پوریم، سعی در انتقال موهوماتی به نام تاریخ ایران باستان، به ذهن مردم ایران داشته اند. 

 

بار دیگر و با ارائه ی این نمونه از هنر مرمر تراشی کهن یونانیان، که تصویری غیر قابل ارزش گذاری هنری، از امپراتور آنتینیوس است، توجه می دهم که در حواشی گوناگون هستی کهن و باستانی ملل بسیاری، علامات و مشخصه هایی انحصاری وجود دارد که اختصاصاً معرف حضور هر یک از آن هاست. علائمی که به دلایل گوناگون، هرگز به وسیله ی دیگران تقلید و برداشت نشده است.

 

چنان که این شاه کار بی بدیل تظاهرات ایمانی و اعتقادی هندوها، در دهلی نو، که در عین شکوه و عظمت، مهربان و نوازشگر است، از حیطه ی باورمندان به بودیسم و خدایان کهن هند دورتر نمی رود و به دیگران سرایت نمی کند، همان طور که معماری و آرایه های مساجد مسلمین و کلیساهای نصاری اختصاصی است و مثلاً صلیب را جز بر فراز صومعه ها و مراکز عبادی و آموزشی مسیحیان در جای دیگری نصب نمی بینیم، بنای زیگورات های کهن در ایران و بین النهرین مورد تقلید چینیان قرار نگرفته، ژاپنی ها میل به ساخت اهرام نداشته اند و روس ها هوس نکرده اند که دیوار چین بنا کنند و اژدهای قدرت چینیان را به نام خود کپی نکرده اند. این قاعده تنها در صورتی به هم می خورد که مثلاً مسلمانانی در حد یک کلنی قابل توجه به سرزمین های مسیحیان وارد شوند و مسجدی در کنار صلیب آن ها بسازند و برعکس. بدین ترتیب ادعای این که ابنیه و یادگارهای یونانی چندی که به صورت پراکنده در تیسفون و سروستان و فیروز آباد و طاق بستان و تخت سلیمان در نزدیکی تکاب دیده می شود و در جزییات طراحی و نمایشات معماری و آرایه های حجاری مملو از نشانه های یونانی است، بنا بر تصادف و بدون حضور یونانیان و بر مبنای تفنن و تقلید در ایران، آن هم به میل سلسله ای که به جنگ با رومیان و یونانیان مشهور کرده اند، به وجود آمده است!!!


می توان نهایت شیادی و دورویی و معلق بازی و دوگانه نویسی، برای اختفای حقیقتی عریان را، در تفسیری خواند که گریشمن بر این چند مجسمه ای نوشته است که در نهاوند و کنگاور در کنار یک معبد یونانی یافت شده است.


«هنر یک ملت هرگز نمی تواند در برابر انحطاط سیاسی و فقری که در نتیجه آن حاصل می شود مقاومت کند. وضع هنر ایرانی در دوران اشکانیان همین طور است. در این دوره به نظر می رسد که ما دو اجتماع را می بینیم که یکی از غرب آمده و مشتریان دنیای هلنیستی را تشکیل می دهد و دیگری اجتماع ایرانی است که به فرهنگ یونانی آمیخته شده و هنرمندان بومی را که به شدت تحت تاثیر جریان های غربی قرار گرفته اند به کار وا می دارد. در میان این دو وضع، آن اندک مایه ای هم که از تمدن هخامنشی باقی مانده بود دچار عقب افتادگی مهمی می شود... در معبدی نزدیک نهاوند مجسمه های کوچک برنزی از قرون دوم و سوم پیش از میلاد به دست آمده است که حفریات اتفاقی آن ها را در محل کشف ستون های یادبود ظاهر ساخته اند. در میان این مجسمه های کوچک، زئوس، آتنا، آپولو و دمتر را می توان باز شناخت. این ها را شاید از مصر یا سوریه آورده باشند.» (گریشمن، هنر ایران در عهد اشکانیان و ساسانیان، ص ۱۸)

  

می بینید که گریشمن به چه حیله گری و توجیه و یاوه بافی فوق شیادانه ای، تا حد ایجاد دو اجتماع در ایران متوسل شده، تا ماهیت یونانی آن چه را که در فاصله زمانی معینی در هستی این سرزمین یافت می شود، پنهان نگه دارد و این وقاحت کثیف و پلید و مهوع تا جایی امتداد یافته است که مجسمه های کوچک خدایان هلنی یافت شده در مرکز ایران و در یک عبادتگاه هلنی را، وارداتی از مصر و سوریه وانمود می کند، بی این که بگوید مردم ایران از چه روی به این مجسمه های هلنیستی محتاج بوده اند؟!!


بر اساس این بحث انحصاری بودن کدها و سمبل هایی نزد ملل گوناگون، این نقش سرستون، که به طور عمده مخصوص معابد هلنی و در جهان به نقش «ایونیک» یعنی نمای یونان و باورهای هلنی معروف است، همانند نقش صلیب، هرگز و در هیچ کجای دیگر، جز در ابنیه ی مقدس یونانی به کار نرفته است و تعدد کاربرد آن در بناهای یونانی حیرت انگیز است. نقشی که انعکاسی از شاخ طرفین صورت یک قوچ با پیچش های گوناگون را در خود پنهان دارد. 

  

                                         


این ها فقط چند نمونه از نقوش انحصاری سرستون های معابد هلنی و مراکز آموزشی و ایمانی در یونان باستان است. اگر می خواستم موارد دیگری را نیز انتخاب کنم، تعداد آن ها از پنجاه در می گذشت. گمان ندارم حتی در اروپا، جز حوزه ی تسلط تمدن یونان، جای دیگری چنین نقشی را برای زینت سرستون ها انتخاب کرده باشند. شخصاً در این گردش ساده ی قوس ها جلوه ای می بینم که کنجکاوی برانگیز است و میل به باز اندیشی و تفکر آرام را در آدمی زنده می کند.


نقش این گردن آویز یونانی، انعکاسی از آن گرافیک مقدس سرستون های هلنی را در خود نگه داشته است. مسیحیان متعصب یونان از کار برد این گردن آویزها پرهیز دارند و آویختن آن را علامت تعلق به هلنیسم دیرین می دانند و مرا به یاد پلاک هایی فلزی از نوع بال دار اهورامزدا می اندازد که حالا کسانی برای دهن کجی به اسلام، نه بر گردن، که درست روی سیب آدم و زیر چانه ی خود می بندند!!!


این تمبر یادبود یونانی آراسته به تصویر نقش سر ستون مقدس هلنی، برداشت شده از ارکتئوم، معبد مقدس آتنا در کنار آکروپلیس، که در نمای پشت تمبر دیده می شود، اهمیت این نقش ایمانی و انحصاری یونانیان را به روشنی نشان می دهد. در واقع این نقش ملی یونان و حامل پیامی کهن است که به ظاهر فقط یونانیان ارتباط ناگسستنی و مقدسی در فهم آن نشان می دهند.


این بقایایی از معبد خورهه در نزدیکی قم است. حتی گریشمن هم این ستون ها را بازمانده هایی از یک پرستشگاه شناسایی کرده و در باب آن نوشته است:

 «تا یک قرن پیش بقایای معبدی که بنا بر یک طرح یونانی ساخته شده بود، هنوز در کنگاور بر سر جاده بین کرمانشاه و همدان مشهود بود. تالار عظیم آن که تصور می شود در حدود سال ۲۰۰ پیش از میلاد ساخته شده، نزدیک به ۲۰۰ متر مربع را فرا گرفته بود. ساختمان دیوارها با تخته سنگ های بزرگ تقلیدی از تخته سنگ های بزرگ صفه تخت جمشید بود و ستون هایی که دارای سر ستون های دوریک بودند، بالشتک های کرنتی داشتند. بدون شک در خورهه نزدیک جاده ی تهران - اصفهان، عدم توانایی در درک عناصر معماری یونانی بیش تر محسوس است. در معبد خورهه که دارای طرح یونانی است ستون ها از حد تناسب کلاسیک بین ارتفاع و قطر تجاوز می کنند و این دلالت بر سلیقه ی ایرانی دارد.» (گریشمن، هنر ایران در عهد اشکانیان و ساسانیان، ص ۲۴)

 

همان خیره سری معمول ایران شناسان یهود، در برابر حقایق آشکار تاریخی و مانده های معماری در ایران. معبدی را که جز نشانه های یونانی ندارد، تنها به علت تخته سنگ های بزرگ، که اثری از آن ها بر جای نیست، در دروغی آشکار، تقلیدی از تخت جمشید معرفی می شود و آن ستون های سوزنی مخصوص معابد یونانی، در ذهن گریشمن شیاد به نمودارهای موهوم و بی قرینه ای از سلیقه ی ایرانی تغییر فرم می دهد. اگر گریشمن نمی تواند و به تر این که بگویم نمی خواهد ماهیت اصلی این معبد هلنی را شناسایی کند، که از نمونه های دیگر آن، از جمله در کنگاور با خبریم، اینک به آسانی و با تطبیق نقش سر ستون آن با آرایه ی مقدس و انحصاری یونانیان، او را به اعتراف حقایق وادار می کنیم.


اینک نقش سر ستون های خورهه را از نزدیک تماشا کنید. آیا بازهم اثبات حضور یونانیان در ایران برای چنان مدتی که آن ها را به معبد سازی با همان لوگوی معروف ایونی، در کنار کلنی های معینی واداشته، نیازمند توضیح بیش تر است؟!! اینک بایستی کسی را بیابیم تا به ما توضیح دهد کارگزاران تدوین تاریخ جهان باستان چه کسانی بوده اند و تا چه اندازه در کرسی های شرق شناسی و حواشی آن نفوذ داشته اند که اینک حتی مورخین و صاحبان کرسی های تاریخ در یونان نیز، این معبد هلنی را متعلق به پارتیان می دانند؟!!!!!! (صفویه3 – 101)

به نظر می رسد گروهی از همان ها که غالباً می گویند بحث های تازه گشوده در بنیان تاریخ ایران ارزش علمی لازم را ندارد، که ادای پاسخی را ضرور کند، هر ساعت به این وبلاگ سر می زنند تا نخست آگاهی خود نسبت به تلاطم های تاریخی سرزمین شان را بالا برند و اگر از عهده برآمدند، به عنوان ابراز وجود، در برابر این داده های جدید عرض اندامی کنند.

از مشخص ترین مراکز این بزخوگاه پرادا، یکی هم روزنامه وزین ایران است که همین اواخر بخش عمده ای از مردم وطن اش را سوسک خوانده بود و دائماً در پی آن است که بر سر کوه و در اعماق دریایی لنگه کفش پاره و کشتی شکسته و قالیچه پرنده ای بیابد تا هنوز از آب بالا نیاورده و به دست نیامده، کشتی را به امپراتوران اشکانی، لنگه کفش را به کوه نوردان عهد خشایارشا و قالیچه را به سازمان های ایران گردی عهد ساسانی ببخشد! معمول من این بوده است که به چنین تظاهرات آب دوغ خیاری و با دست خالی و از سر ناتوانی اعتنا نکنم، اما متوجه بوده ام که هر زمان که در این وبلاگ یادداشتی قدرتمند و با اسناد مطمئن منتشر می شود، که با باد خود، بخش دیگری از دروغ های موجود در باب تاریخ ایران را می روبد، دفاتر محلی روزنامه ی ایران به سرعت ماموریت می گیرند که مطلبی در رد آن سر هم بندی کنند. چنان که در کم تر از یک هفته پس از نصب یادداشت ۱۰۲، که در آن با قراین محکم معلوم کرده بودم که بقایای معبد خورهه در اطراف قم، بر اساس نقش هلنیستی سر ستون آن، یک معبد یونانی است، مقاله ای آورده، بدون امضاء، با این ادعا که آن جا، بزرگ ترین آتشکده زردشتیان جهان بوده است!!!


«یکی از مهم ترین آثار به جا مانده از دوران باستان، در سرزمین کهن ایران، در نیمور محلات در استان مرکزی واقع شده است. عظمت بنا به حدی است که قطعا جزو برترین آتشکده های زردشتیان جهان به شمار می رود.»  (روزنامه ایران، یک شنبه ۲۹ مهر ۸۶، ص ۱۱)


حالا اگر بپرسیم این معبد عظیم ذوذنقه ای چه مساحتی داشته، چند سطر بعد معلوم مان می شود که بزرگ تر از یک آپارتمان پانصد متری نیست که گویی سفارش ساخت آن را کدخدایی از امرای دهات پشت کوه داده است!!!


«مورخان بنای این آتشکده را متعلق به دوران ساسانیان دانسته و معتقدند که بر مبنای شواهد و قرائن تا قرن چهارم هجری سالم بوده است. حکیم محمد تقی خان در کتاب گنج دانش درباره ی بنای آتشکده آورده است که: "گویند جاسب، از بناهای یکی از امرای عسکریه همای دختر بهمن بن اسفندیار مشهور به نیمور است و این امیر در نراق و دلیجان و دهات پشت گدار حکومت داشته و امیر مذکور آتشکده ای در ۲ فرسخی نیمور در کوه آتش کوه ساخته است.» (روزنامه ایران، یک شنبه ۲۹ مهر ۸۶، ص ۱۱)

 

این اطلاعات فوق دقیق تاریخی، فقط به کار کوبیدن بر فرق کسانی می آید که دائماً غرغره و قرقر کرده اند که اعراب در حمله به ایران، زردشتیان را آواره، کتاب های شان را پاره و معابدشان را تخریب کرده اند و اگر در این جا و از زبان محققان روزنامه ی ایران می خوانیم که این اصطلاحا آتشکده ی خورهه تا قرن چهارم هجری سالم و دایر بوده، احتمالا از این باب است که اطلاعات معبد شناسان سپاه عرب از مطلب نویسان روزنامه ی ایران بیش تر بوده و با نگاه به نقش سر ستون های معبد خورهه دریافته اند که با یک عبادتگاه هلنی سر و کار دارند، نه آتشکده ی زردشتی!!! با این همه مقاله ی روزنامه ی ایران برای من سود ویژه ای نیز داشته است، و آن نقش واضح تری از سر ستون هلنی بر زمین افتاده ای است که در تصویر یادداشت ۱۰۲ این وبلاگ چندان واضح نبود.    

   

حالا بقایای این سرستون زمین افتاده ی خورهه در اطراف قم را با نقوش سرستون های معابد هلنی و از جمله نقش آن تمبر یاد بود معبد آتنا در نزدیکی آکروپلیس مقایسه و ملاحظه کنید که ساسانیان معرفی شده در روزنامه  ایران، تا چه اندازه پیرو هلنیسم بوده اند؟!!! (صفویه۳ – ۱۰۲) 

منابع

(صفویه۳ – ۹۵)

(صفویه۳ – ۹۸)

(صفویه۳ – ۹۹)

(صفویه۳ – ۱۰۰)

(صفویه۳ – ۱۰۲)

خبرنامه
وبلاگ
جستجو در حال ارسال پیام ... پست الکترونیک وارد شده معتبر نمی باشد ارسال